Wednesday, April 30, 2008
Tuesday, April 29, 2008
چي فكر مي كرديم، چي بود، حقايق گمشده تاريخي يا دروغهاي حقيقي
در تاريخ ايران اتفاقاتي وجود دارد كه يا رخ نداده است و يا بهتر است رخ داده باشد. اين حقايق را همه مي دانند، اما چه فرقي مي كند، اگر حقيقتي وجود نداشته باشد دانستن يا ندانستن آن كمكي به وجود داشتن يا وجود نداشتن آن نمي كند.
در تاريخ ايران اتفاقاتي وجود دارد كه يا رخ نداده است و يا بهتر است رخ داده باشد. اين حقايق را همه مي دانند، اما چه فرقي مي كند، اگر حقيقتي وجود نداشته باشد دانستن يا ندانستن آن كمكي به وجود داشتن يا وجود نداشتن آن نمي كند. بعضي از اين حقايق تاريخي كه جزو تخيلات تاريخ نويسي ايران است و همچنين برخي واقعيات گمشده در تاريخ ايران به شرح زير است:
- ملت شريف و بزرگوار ايران بارها در تاريخ خود مورد تجاوز بيگانگان قرار گرفت، اما هرگز در مقابل تجاوز بيگانه مقاومت نكرد، مگر در مقابل اعراب. بيگانگاني كه به ايران حمله كردند پس از حمله يا ايراني شدند يا ترياكي يا شيعه يا هرسه.
- نادرشاه، آغا محمدخان قاجار، شاه عباس، كريم خان زند و غيره... تا وقتي جوان بودند و عقل شان كار نمي كرد نوكر مردم بودند، اما به محض اينكه عقل شان سرجايش آمد فورا شدند دشمن مردم.
- در ايران دو نوع حكومت وجود داشت: يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را نابود مي كردند و ويراني به بار مي آوردند، يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را مي ساختند و سازندگي مي كردند.
- تشيع صفوي يعني سازگار شدن دين و زندگي مردم به شكلي كه مردم از شر روحانيون و روحانيون از شر مردم در امان باشند و تشيع علوي يعني تبديل مردم به تروريست و نابودي دين به وسيله ديندارترين مردم.
- در دوهزارسال گذشته هروقت حكومت در ايران تغيير مي كرد نخبگان ايراني به مركز تمدن جهان مهاجرت مي كردند و قرار مي شد بعد از چند سال برگردند و كشور را دوباره بسازند، اما همانجا مي ماندند و هرگز برنمي گشتند.
- از وقتي بيگانگان وارد ايران شدند مردم ايران با وجود اينكه از بيگانگان خوششان مي آمد، اما هميشه حكومت را عامل بيگانه مي دانستند و به اين دليل با حكومت بد بودند، حكومت هم با وجود اينكه با بيگانگان رابطه خوبي داشت مخالفانش را عامل بيگانه مي دانست و به همين دليل با آنها بد بود.
- ناصرالدينشاه پادشاهي باحال و اهل فكر و اهل ادبيات و اهل هنر بود و سينما و عكاسي را وارد ايران كرد. اين پادشاه يك انقلاب را تحمل كرد. در مقابل، اميركبير يك حزب اللهي مشنگ بود كه فقط گير سه پيچ به خواهر و مادر شاه مي داد و بهايي ها را مي كشت و شعار عدالت و رفع تبعيض ميداد و اصلا هم علاقه اي به آزادي نداشت. روزي كه امير به تهران آمد يك بار شتر وسايلش بود و روزي كه به كاشان رفت شانزده بار شتر بارش را مي برد.
- اكثر رهبران انقلابي مشروطه مثل مساوات شيرازي و غيره... يك مشت آدم بي ادب و بي تربيت بودند كه فقط فحاشي بلد بودند.
- روشنفكران صدر مشروطه طرفدار سفت و سخت آخوندهايي مثل طباطبايي و بهبهاني بودند، اما آخوندهايي مثل شيخ محمد خياباني و ميرزا كوچك خان و سيدحسن مدرس كه روحاني بودند، طرفدار روشنفكران بودند و از حكومت روحانيون بدشان مي آمد.
- انقلاب مشروطه كه قرار بود عدالت و تجدد و آزادي را بوجود بياورد، باعث افزايش مرگ و مير در ايران شد، اما ديكتاتوري نظامي رضاشاه كه قرار بود آدم كشي بكند، باعث شد مرگ و مير در ايران كم شود.
- خانواده پهلوي آدمهاي بامزه اي بودند، رضا شاه كه با كودتا سركار آمد اولين پادشاهي بود كه مي خواست ايران جمهوري شود ولي مخالفانش كه با سلطنت او مخالف بودند با جمهوريت مخالفت كردند، محمدرضا پهلوي كه بزرگترين مخالفان خود را كمونيستها مي دانست، خودش را بزرگترين رهبر سوسياليست جهان مي دانست، فرح پهلوي كه ملكه بود با مخالفان سلطنت رابطه خوبي داشت و رضا پهلوي كه مدعي سلطنت است قصد دارد وقتي سركار آمد با رفراندوم حكومت را بدهد دست مردم.
- كودتاي رضاخان اتفاق جالبي بود. او با تعدادي سرباز به تهران آمد و چون حكومتي وجود نداشت كه جلوي كودتاي او را بگيرد حكومت را در دست گرفت. چند سال منتظر ماند تا كسي حكومت را از دستش بگيرد، ولي هيچ كس وجود نداشت كه دلش بخواهد حكومت كند.
- وقتي احمد شاه قرار شد شاه بشود يك روز با گريه به خانه پدري اش رفت، چون ترجيح مي داد پيش مامانش باشد و شاه بودن خسته اش مي كرد.
- رضاشاه براي سركوب جنبش هاي محلي ايران اطلاعات لازم را از دولت سوسياليست
شوروي مي گرفت.
- وقتي حزب كمونيست ايران توسط رضاشاه منحل شد هيچ كدام از اعضايش توسط وي كشته نشدند و فقط يكي از آنها توسط رضاشاه دستگير شد، آنها هم چون از اين كار خوششان نيامده بود، به روسيه گريختند و استالين هفت نفر از رهبران آنها را كشت.
- كامبخش رهبر حزب توده نيروهاي حزب را لو داد، تقي اراني هم در زندان شهيد نشد بلكه از دست رفقايش دق كرد و از مريضي مرد.
- رضا شاه هم وابسته به استعمار انگليس بود و هم وابسته به استعمار آلمان، اما همه اسلحه هايش را از استالين و شوروي سوسياليست مي خريد.
- وقتي رضا شاه در سال 1320 از ايران رفت قرار شد يكي از شاهزاده هاي قاجار پادشاه شود، اما اين شازده فارسي بلد نبود و ضمنا عضو نيروي دريايي انگليس بود، به همين دليل قرار شد ايران جمهوري شود، اما استالين با جمهوريت در ايران مخالفت كرد.
- هر ايراني در طول عمرش حداقل نيم ساعتي توده اي بوده است.
- معلوم نيست كه در روز 28 مرداد چه كسي كودتا كرد، چون هم شعبان جعفري( نام تاريخي: شعبون بي مخ) زنداني بود و هم بقايي در زندان بود و اردشير زاهدي هم فراري بود. بعد از كودتا هم فدائيان اسلام و كاشاني كه مدعي هستند كه نفت را ملي كردند، مدعي شدند كه آنها كودتاي 28 مرداد را انجام دادند، البته طرفداران كاشاني و فدائيان اسلام معتقدند كه كودتاي 28 مرداد عليه كاشاني و فدائيان اسلام بود.
- هروقت امپرياليسم جهاني تصميم مي گرفت دموكرات شود در ايران يك جنبش ضد امپرياليستي به راه مي افتاد و روزنامه نگاري ايران پيشرفت مي كرد و تعدادي كشته مي شدند.
- اكثر رهبران جنبش كارگري و كمونيستي ايران بچه پولدارها بودند و اكثر كساني كه در خيابان عليه آنان مبارزه مي كردند و آنها را كتك مي زدند لمپن هاي فقير بودند.
- اميرعباس هويدا يكي از مهم ترين و برجسته ترين روشنفكران ايراني بود كه از اكثر روشنفكران مخالفش بيشتر مي دانست كه در دنيا و ايران چه خبر است. وي سرانجام به اين دليل كه فكر مي كرد مخالفان حكومتش آدمهاي عادلي هستند كشته شد.
- رهبران سوسياليسم جهاني بيشتر حامي ديكتاتوري سلطنتي در ايران بودند تا رهبران دنياي سرمايه داري.
- دكتر علي شريعتي براي نجات كشور از ديكتاتوري،اسلام را تبديل به يك ايدئولوژي تروريستي كرد. از اين ايدئولوژي بعدا عليه خودش و دوستانش استفاده شد.
- مبارزه مسلحانه در ايران با ترجمه غلط بسياري از آثار ماركسيستي آغاز شد، تعداد زيادي بخاطر ترجمه غلط اين كتابها كشته شدند.
- بنيانگذاران جنبش مسلحانه ماركسيست در ايران( مسعود و مجيد احمد زاده و اميرپرويز پويان) تا يكسال قبل از اينكه ماركسيست شوند، به دوستانشان قرآن و نهج البلاغه هديه مي دادند. آنان اوايل سال جنگ مسلحانه را آغاز كردند و اواخر سال به شهادت رسيدند.
- رهبر اصلي انقلاب اسلامي ايران محمدرضا پهلوي بود نه امام خميني.
- علت اينكه در 40 سال گذشته سازمان اطلاعاتي ايران توانست گروههاي مخالف سياسي ايران را نابود كند اين بود كه مديران اين سازمان اعضاي سابق همان گروهها بودند.
- ساواك آنقدر در زمان شاه قدرتمند بود كه حتي نخست وزير و معاون ساواك هم از آن مي ترسيدند.
- جلال آل احمد، صمد بهرنگي، دكتر شريعتي، مصطفي خميني.... شهداي گرانقدري بودند كه به مرگ طبيعي مردند.
- ما انقلاب كرديم تا رژيمي را كه از سال 1335 تا 1357 بالغ بر صدها نفر را كشته بود از بين ببريم، بعد خودمان نظامي را بوجود آورديم كه در دو ماه چندهزار نفر را اعدام كرد.
- انقلاب ايران واكنش سياسي روستائياني بود كه به شهر آمده بودند،عليه شهري هايي كه مي خواستند به خارج بروند. در اين واكنش جهل موفق شد ظلم را نابود كند.
- انقلاب ايران، انقلابي متفاوت با انقلابات ديگر بود. اين انقلاب هم فرزندانش را خورد، هم پدرانش( انقلاب ايران پدران متعدد داشت) و هم فرزندان و پدران ديگران را. تمام اين انقلاب به سرعت به جهان صادر شد و هيچ چيزي از آن در داخل باقي نماند.
- ابوالحسن بني صدر يك عمر تلاش كرد تا در ايران جمهوري اسلامي ايجاد شود تا خودش اولين رئيس جمهور اسلامي ايران شود، بعد از اينكه رئيس جمهور شد دنبال راهي مي گشت تا از اين جمهوري فرار كند.
- انقلاب موفق انقلابي است كه فقرا و اقشار پائيني جامعه را حاكم كند. اين واقعيت تلخ در بدترين شكلش توسط محمدعلي رجايي دومين رئيس جمهور پس از انقلاب اتفاق افتاد.
- پنج روحاني در سال 1360 قدرت را پس از امام خميني در دست داشتند، بهشتي كه با خشونت مخالف بود و از همه معتدل تر بود زودتر از همه ترور شد، منتظري كه طرفدار ولايت فقيه بود قرباني نظريه اي شد كه خودش داده بود، موسوي اردبيلي كه از همه آنها باهوش تر بود به قم رفت و مرجع تقليد شد، هاشمي رفسنجاني كه از همه راست تر بود به تدريج بيش از همه به چپ ها نزديك شد و خامنه اي كه اوايل انقلاب از همه چپ تر و روشنفكرتر بود، نماينده جناح راست شد و همه را حذف كرد.
- جنگ ايران و عراق با تجاوز عراق آغاز شد، با تجاوز ايران ادامه پيدا كرد و سرانجام هر دو حكومت در اين جنگ شكست خوردند.
- مشكل مهم خاتمي اين بود كه اپوزيسيون و مردم فكر مي كردند او رهبر اپوزيسيون است نه رئيس جمهور، اما خودش هروقت مي خواست نقش رئيس جمهور را بازي كند يادش مي افتاد رهبر اپوزيسيون است و هروقت مي خواست در موضع رئيس جمهور قرار بگيرد دلش مي خواست رهبر اپوزيسيون باشد.
- مهم ترين مشكل اپوزيسيون بيرون از حكومت ايران اين است كه وجود ندارد.
در تاريخ ايران اتفاقاتي وجود دارد كه يا رخ نداده است و يا بهتر است رخ داده باشد. اين حقايق را همه مي دانند، اما چه فرقي مي كند، اگر حقيقتي وجود نداشته باشد دانستن يا ندانستن آن كمكي به وجود داشتن يا وجود نداشتن آن نمي كند. بعضي از اين حقايق تاريخي كه جزو تخيلات تاريخ نويسي ايران است و همچنين برخي واقعيات گمشده در تاريخ ايران به شرح زير است:
- ملت شريف و بزرگوار ايران بارها در تاريخ خود مورد تجاوز بيگانگان قرار گرفت، اما هرگز در مقابل تجاوز بيگانه مقاومت نكرد، مگر در مقابل اعراب. بيگانگاني كه به ايران حمله كردند پس از حمله يا ايراني شدند يا ترياكي يا شيعه يا هرسه.
- نادرشاه، آغا محمدخان قاجار، شاه عباس، كريم خان زند و غيره... تا وقتي جوان بودند و عقل شان كار نمي كرد نوكر مردم بودند، اما به محض اينكه عقل شان سرجايش آمد فورا شدند دشمن مردم.
- در ايران دو نوع حكومت وجود داشت: يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را نابود مي كردند و ويراني به بار مي آوردند، يا با استفاده از زور و قدرت شهرها را مي ساختند و سازندگي مي كردند.
- تشيع صفوي يعني سازگار شدن دين و زندگي مردم به شكلي كه مردم از شر روحانيون و روحانيون از شر مردم در امان باشند و تشيع علوي يعني تبديل مردم به تروريست و نابودي دين به وسيله ديندارترين مردم.
- در دوهزارسال گذشته هروقت حكومت در ايران تغيير مي كرد نخبگان ايراني به مركز تمدن جهان مهاجرت مي كردند و قرار مي شد بعد از چند سال برگردند و كشور را دوباره بسازند، اما همانجا مي ماندند و هرگز برنمي گشتند.
- از وقتي بيگانگان وارد ايران شدند مردم ايران با وجود اينكه از بيگانگان خوششان مي آمد، اما هميشه حكومت را عامل بيگانه مي دانستند و به اين دليل با حكومت بد بودند، حكومت هم با وجود اينكه با بيگانگان رابطه خوبي داشت مخالفانش را عامل بيگانه مي دانست و به همين دليل با آنها بد بود.
- ناصرالدينشاه پادشاهي باحال و اهل فكر و اهل ادبيات و اهل هنر بود و سينما و عكاسي را وارد ايران كرد. اين پادشاه يك انقلاب را تحمل كرد. در مقابل، اميركبير يك حزب اللهي مشنگ بود كه فقط گير سه پيچ به خواهر و مادر شاه مي داد و بهايي ها را مي كشت و شعار عدالت و رفع تبعيض ميداد و اصلا هم علاقه اي به آزادي نداشت. روزي كه امير به تهران آمد يك بار شتر وسايلش بود و روزي كه به كاشان رفت شانزده بار شتر بارش را مي برد.
- اكثر رهبران انقلابي مشروطه مثل مساوات شيرازي و غيره... يك مشت آدم بي ادب و بي تربيت بودند كه فقط فحاشي بلد بودند.
- روشنفكران صدر مشروطه طرفدار سفت و سخت آخوندهايي مثل طباطبايي و بهبهاني بودند، اما آخوندهايي مثل شيخ محمد خياباني و ميرزا كوچك خان و سيدحسن مدرس كه روحاني بودند، طرفدار روشنفكران بودند و از حكومت روحانيون بدشان مي آمد.
- انقلاب مشروطه كه قرار بود عدالت و تجدد و آزادي را بوجود بياورد، باعث افزايش مرگ و مير در ايران شد، اما ديكتاتوري نظامي رضاشاه كه قرار بود آدم كشي بكند، باعث شد مرگ و مير در ايران كم شود.
- خانواده پهلوي آدمهاي بامزه اي بودند، رضا شاه كه با كودتا سركار آمد اولين پادشاهي بود كه مي خواست ايران جمهوري شود ولي مخالفانش كه با سلطنت او مخالف بودند با جمهوريت مخالفت كردند، محمدرضا پهلوي كه بزرگترين مخالفان خود را كمونيستها مي دانست، خودش را بزرگترين رهبر سوسياليست جهان مي دانست، فرح پهلوي كه ملكه بود با مخالفان سلطنت رابطه خوبي داشت و رضا پهلوي كه مدعي سلطنت است قصد دارد وقتي سركار آمد با رفراندوم حكومت را بدهد دست مردم.
- كودتاي رضاخان اتفاق جالبي بود. او با تعدادي سرباز به تهران آمد و چون حكومتي وجود نداشت كه جلوي كودتاي او را بگيرد حكومت را در دست گرفت. چند سال منتظر ماند تا كسي حكومت را از دستش بگيرد، ولي هيچ كس وجود نداشت كه دلش بخواهد حكومت كند.
- وقتي احمد شاه قرار شد شاه بشود يك روز با گريه به خانه پدري اش رفت، چون ترجيح مي داد پيش مامانش باشد و شاه بودن خسته اش مي كرد.
- رضاشاه براي سركوب جنبش هاي محلي ايران اطلاعات لازم را از دولت سوسياليست
شوروي مي گرفت.
- وقتي حزب كمونيست ايران توسط رضاشاه منحل شد هيچ كدام از اعضايش توسط وي كشته نشدند و فقط يكي از آنها توسط رضاشاه دستگير شد، آنها هم چون از اين كار خوششان نيامده بود، به روسيه گريختند و استالين هفت نفر از رهبران آنها را كشت.
- كامبخش رهبر حزب توده نيروهاي حزب را لو داد، تقي اراني هم در زندان شهيد نشد بلكه از دست رفقايش دق كرد و از مريضي مرد.
- رضا شاه هم وابسته به استعمار انگليس بود و هم وابسته به استعمار آلمان، اما همه اسلحه هايش را از استالين و شوروي سوسياليست مي خريد.
- وقتي رضا شاه در سال 1320 از ايران رفت قرار شد يكي از شاهزاده هاي قاجار پادشاه شود، اما اين شازده فارسي بلد نبود و ضمنا عضو نيروي دريايي انگليس بود، به همين دليل قرار شد ايران جمهوري شود، اما استالين با جمهوريت در ايران مخالفت كرد.
- هر ايراني در طول عمرش حداقل نيم ساعتي توده اي بوده است.
- معلوم نيست كه در روز 28 مرداد چه كسي كودتا كرد، چون هم شعبان جعفري( نام تاريخي: شعبون بي مخ) زنداني بود و هم بقايي در زندان بود و اردشير زاهدي هم فراري بود. بعد از كودتا هم فدائيان اسلام و كاشاني كه مدعي هستند كه نفت را ملي كردند، مدعي شدند كه آنها كودتاي 28 مرداد را انجام دادند، البته طرفداران كاشاني و فدائيان اسلام معتقدند كه كودتاي 28 مرداد عليه كاشاني و فدائيان اسلام بود.
- هروقت امپرياليسم جهاني تصميم مي گرفت دموكرات شود در ايران يك جنبش ضد امپرياليستي به راه مي افتاد و روزنامه نگاري ايران پيشرفت مي كرد و تعدادي كشته مي شدند.
- اكثر رهبران جنبش كارگري و كمونيستي ايران بچه پولدارها بودند و اكثر كساني كه در خيابان عليه آنان مبارزه مي كردند و آنها را كتك مي زدند لمپن هاي فقير بودند.
- اميرعباس هويدا يكي از مهم ترين و برجسته ترين روشنفكران ايراني بود كه از اكثر روشنفكران مخالفش بيشتر مي دانست كه در دنيا و ايران چه خبر است. وي سرانجام به اين دليل كه فكر مي كرد مخالفان حكومتش آدمهاي عادلي هستند كشته شد.
- رهبران سوسياليسم جهاني بيشتر حامي ديكتاتوري سلطنتي در ايران بودند تا رهبران دنياي سرمايه داري.
- دكتر علي شريعتي براي نجات كشور از ديكتاتوري،اسلام را تبديل به يك ايدئولوژي تروريستي كرد. از اين ايدئولوژي بعدا عليه خودش و دوستانش استفاده شد.
- مبارزه مسلحانه در ايران با ترجمه غلط بسياري از آثار ماركسيستي آغاز شد، تعداد زيادي بخاطر ترجمه غلط اين كتابها كشته شدند.
- بنيانگذاران جنبش مسلحانه ماركسيست در ايران( مسعود و مجيد احمد زاده و اميرپرويز پويان) تا يكسال قبل از اينكه ماركسيست شوند، به دوستانشان قرآن و نهج البلاغه هديه مي دادند. آنان اوايل سال جنگ مسلحانه را آغاز كردند و اواخر سال به شهادت رسيدند.
- رهبر اصلي انقلاب اسلامي ايران محمدرضا پهلوي بود نه امام خميني.
- علت اينكه در 40 سال گذشته سازمان اطلاعاتي ايران توانست گروههاي مخالف سياسي ايران را نابود كند اين بود كه مديران اين سازمان اعضاي سابق همان گروهها بودند.
- ساواك آنقدر در زمان شاه قدرتمند بود كه حتي نخست وزير و معاون ساواك هم از آن مي ترسيدند.
- جلال آل احمد، صمد بهرنگي، دكتر شريعتي، مصطفي خميني.... شهداي گرانقدري بودند كه به مرگ طبيعي مردند.
- ما انقلاب كرديم تا رژيمي را كه از سال 1335 تا 1357 بالغ بر صدها نفر را كشته بود از بين ببريم، بعد خودمان نظامي را بوجود آورديم كه در دو ماه چندهزار نفر را اعدام كرد.
- انقلاب ايران واكنش سياسي روستائياني بود كه به شهر آمده بودند،عليه شهري هايي كه مي خواستند به خارج بروند. در اين واكنش جهل موفق شد ظلم را نابود كند.
- انقلاب ايران، انقلابي متفاوت با انقلابات ديگر بود. اين انقلاب هم فرزندانش را خورد، هم پدرانش( انقلاب ايران پدران متعدد داشت) و هم فرزندان و پدران ديگران را. تمام اين انقلاب به سرعت به جهان صادر شد و هيچ چيزي از آن در داخل باقي نماند.
- ابوالحسن بني صدر يك عمر تلاش كرد تا در ايران جمهوري اسلامي ايجاد شود تا خودش اولين رئيس جمهور اسلامي ايران شود، بعد از اينكه رئيس جمهور شد دنبال راهي مي گشت تا از اين جمهوري فرار كند.
- انقلاب موفق انقلابي است كه فقرا و اقشار پائيني جامعه را حاكم كند. اين واقعيت تلخ در بدترين شكلش توسط محمدعلي رجايي دومين رئيس جمهور پس از انقلاب اتفاق افتاد.
- پنج روحاني در سال 1360 قدرت را پس از امام خميني در دست داشتند، بهشتي كه با خشونت مخالف بود و از همه معتدل تر بود زودتر از همه ترور شد، منتظري كه طرفدار ولايت فقيه بود قرباني نظريه اي شد كه خودش داده بود، موسوي اردبيلي كه از همه آنها باهوش تر بود به قم رفت و مرجع تقليد شد، هاشمي رفسنجاني كه از همه راست تر بود به تدريج بيش از همه به چپ ها نزديك شد و خامنه اي كه اوايل انقلاب از همه چپ تر و روشنفكرتر بود، نماينده جناح راست شد و همه را حذف كرد.
- جنگ ايران و عراق با تجاوز عراق آغاز شد، با تجاوز ايران ادامه پيدا كرد و سرانجام هر دو حكومت در اين جنگ شكست خوردند.
- مشكل مهم خاتمي اين بود كه اپوزيسيون و مردم فكر مي كردند او رهبر اپوزيسيون است نه رئيس جمهور، اما خودش هروقت مي خواست نقش رئيس جمهور را بازي كند يادش مي افتاد رهبر اپوزيسيون است و هروقت مي خواست در موضع رئيس جمهور قرار بگيرد دلش مي خواست رهبر اپوزيسيون باشد.
- مهم ترين مشكل اپوزيسيون بيرون از حكومت ايران اين است كه وجود ندارد.
نگاهی به تاریخ خردگرایی و دگراندیشی در اروپا
سیر خردگرائی و دگراندیشی در اروپای باستان به سالهای پیش از میلاد مسیح بر می گردد. «گزنوفون» ( ۴۲۷- ۳۵۴ ق م) تاریخنویس، نویسنده و سردار یونانی جز اولین خردگرایانی بوده که در آن مقاطع زمانی جلب توجه می کند. درباره او بسیار چیزها نوشته اند. او اهل « کولوفون» بود و پرستش بت ها را قبول ندا شت زیرا معتقد بود که:
" اگر گاوها، اسب ها، و شیر می توانستند نقاشی کنند، حتما خدایان گاوها بشکل گاو و خدایان اسب ها بشکل اسب و خدایان شیرها بشکل شیر بود و بالاخره خدایان هر نوع شبیه خود آن نوع بود".
عقاید « گزنوفون» در همه جا پخش شد. اما طبقه حاکمه تحمل این را نداشت که کسی درباره ی وجود خدایان شک کند یا به شوخی از آنها یاد کند ، چون این خدایان بودند که از ادعاهای به اصطلاح «مقدس و مشروع» آنها برای در دست داشتن قدرت، حمایت می کردند؛ با این وصف هنوز بودند کسانی که به حرف های گزنوفون گوش می دادند.
زمان می گذشت و همزمان منافع و مذهب طبقه حاکمه نیز کاملتر می شد و خدایان بیشتر، اسطوره های بیشتر، سنن و شعایر بیشتر و مراسم بیشتری به آن افزوده می شد. معبدهایی ساخته شدند که در آنها خدایان و الهه ها را پرستش می کردند. در حقیقت معنی این پرستش « بخشش» بود که به این وسیله مردم به خاطر « جلب خدایان» پول و یا چیزهای دیگر به معبد بدهند.
دستاندرکاران معابد علاوه بر سهیم شدن در غنایم جنگی، هدایای نظیر غذا، دام، میوه ی باغها و حتا انسانها را نیز دریافت می کردند. با تسلط دستاندارکاران معابد بر ثروت بیکران و نزدیکی با قدرتهای وقت خود، کم کم ما شاهد شکل گیری کاست خدایی در جوامع باستان هستیم که خود را نمایندگان خدایان و بالاتر از همه می شمردند. قدرت آنها بقدری زیاد شد که همراه پادشاهان و فرعون ها، امپراطوری عظیمی را بوجود آوردند که بردگان وفادر را « تحت اراده ی خدایان تعالی» زیر سلطه داشت.
حتی مذهب هم مجبور بود که چیزی شبیه علمی برای خود اختراع کند، (الهیات: فلسفه الوهیت) که وجود مذهب را توجیه کند. اولین چیزی که مذهب اختراع کرد سرنوشت « واپسین» یعنی زندگی واپسین بود.
عقاید مصری ها بسیار ساده بود. انسان مخلوق از « پریس» است و باید تابع اراده او در زمین باشد. آنها باید بردگی را بپذیرند و به امید باشند که اگر رفتار خوبی داشته باشند زندگی بعد از مرگ بهتری در آن دنیا منتظرشان خواهد بود. دنیایی که دیگر بردگی نخواهد بود و فقط یک رئیس ابدی خواهد داشت.
اما در دنیا بودند آدمهایی که با اعتقادات کورکورانه مقابله می کردند و ترجیح می دادند بر ا ساس علم نتیجه گیری کنند. یکی از متفکرینی که او را « پدر فلسفه» خواندند، « تالس» بود. او در حدود سال ۶۴۰ قبل از میلاد در شهر « میلیتوس» بدنیا آمد. بیشتر وقت خود را صرف مطالعه ریاضیات و ستاره شناسی کرد و فقط به قصد تامین معاش روزانه، به سوداگری پرداخت. تالس از زمره ی « ماده گرایان» اولیه محسوب می شود.
تالس در کهولت ملقب به خردمند شد و بعدها که یونانیان برای خود هفت خردمند شناختند، او را نخستین آنان دانستند. از او پرسیدند که چه کاری بسیار دشوار است. پاسخ داد: « خود شناختن». پرسیدند خدا چیست؟ گفت: « آنچه نه آغاز دارد و نه انجام». پرسیدند که کمال تقوا و عدالت در چیست. گفت:« در آن است که هیچ گاه آنچه را که برای دیگران عیب می شماریم، خود نکنیم». تالس سرانجام هنگامی که نظارگر یک مسابقه ورزشی بود، از گرما و تشنگی و ناتوانی جان سپرد.
« فیثاعورث» مرد مشهور دیگر با سیبل های انبوهش ( ملقب به پدر ریاضیات) عنوان نمود که عدد در مرکز ا شیا قرار دارد، در نتیجه می توان گفت که یک رابطه ی کاملا ریاضی بین اجزای بدن موجود است.
فیثاغورث و پیروانش جز اولین کسانی بودند که اظهار داشتند، زمین در مرکز جهان قرار ندارد. او با تشکیل گروههایی متشکل از جوانان در جنگل های « سیسیل» شروع به تعلیم راه و رسم مبازره و استدالال به آنها نمود، تا به مقابله با دموکرات ها آتن نشین درآیند. در نتیجه ی بالا گرفتن مبارزه پیروان فیثاغورت بر علیه ادیان ساختگی، مرتجعان مذهبی متحددا دست بکار شدند و بر پیروان فیثاغورث حمله برده و آنها را منکوب نمودند.
بعد از « فیثاغورث» نوبت « هراکلیت» بود او را اغلب « پدر دیالیکتیک» می خوانند به معنی بحث و جدل. هراکلیت فیلسوفی بود که به خدایان اعتقاد نداشت و معتقد بود که هر چیزی که وجود دارد در عین حال وجود ندارد. اشیا تغییر می کنند، دائما پدیدند و ناپدیدند. هراکلیت می گفت: " در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد، چون هر آنچه که یک بار واقع می شود دفعه دوم همان نیست".
متفکران خردگرای اولیه در شرایط خفقان آوری به تبلیغات عقاید خود می پرداختند زیرا علم بسیار عقب مانده بود و زمان آن نبود که نظریات غیر مذهبی را مورد ازمایش قرار داد. در چنین زمانی در جزیره « سیسیل»، « امپیدوکلس» فیلسوف و متفکر دیگری ادعا کرد که انسان زمانی از خدایی نزول کرد و به خاطر گناهان و ناپاکی اش به زمین نازل شد. او همچنین معتقد بود که هر چیزی از آتش، هوا، خاک، و آب ساخته شده است. این نظریه عینا تا قرون وسطی ادامه داشته و راه را برای شیمی جدید باز کرد. امپیدوکلس می گفت: " این چهار عنصر تحت تاثیر دو نیرو هستند: نیروی جذب و نیروی دفع ( یا عشق و نفرت). عشق وحدت ایجاد می کند و نفرت جدایی و به این شکل حرکت و تغییر به بوجود می آیند. این دو قدرت چگونگی تغییر اشیا را در جهان برطبق آهنگ زندگی و مرگ تعیین می کنند.
فیسلوف خردگرای دیگری که عقاید بسیار روشنگرانه ی مهمی را مطرح کرد و جان خود را در این راه از دست داد، «آناکساغوراث» بود که جز حقیقت چیز دیگری به زبان نیآورد. او می گفت: " خورشید توده ای از سنگ و آتش است".
اما مهمترین فیلسوف خردگرای تمام قرون که خیلی وی را « پدر بزرگ طنز» نامیده اند «سقراط» بود. او همه چیز را به مسخره می گرفت از خدایان گرفته تا فیلسوفان و مذاهب و همینطور خودش را هم از این قاعده مستثنی نمی کرد. او یکی از اولین متفکران تاریخ بشر است که می گفت اخلاق مترادف مذهب نیست. تعدادی از جملات قصار سقراط که در طول زمانهای طولانی در تاریخ همچنان پژواک می شود عبارتنداز:
- شک منشا حقیقت است
- خودت را بشناس
- زندگی وقتی آغاز می شود که شما درباره ی آنچه که پیش از شما وجود داشته است، شک کنید
- انسان به دلیل نادانی بدی می کند، هیچکس دانسته بد نیست
- انسان می تواند بی آنکه خدا را قبول داشته باشد، انسان خوبی باشد.
بالاخره سقراط متهم به فاسد کردن اخلاق جوانان، اهانت به نهادهای اجتماعی، بی دینی و فساد اخلاقی و غیره شد. معنی همه اینها محکوم به مرگ شدن بود و سقراط با نوشیدن شوکران این تاوان را پذیرفت. سقراط حتی در فاصله ی که جرعه های مرگبار شوکران را می آ شامید، به بحث با هوادارانش ادامه داد.
فلسفه یونان با مرگ سه متفکر والا یعنی: افلاطون، دموکریت و ارسطو پایان می گیرد که به اختصار به تفکر آنها نگاهی گذرا می اندازیم.
افلاطون روش بحث و مجادله را برای بیان افکارش بکار گرفت. به این ترتیب وی سه سوال اساسی فلسفی را مطح کرد: ۱. انسان چگونه می تواند حقیقت را کشف کند؟ ۲. منشا جهان چیست؟ ۳. هدف زندگی چیست؟ جواب هایی که افلاطون به این سوال ها می داد بنای سیستمی را در فلسفه گذارد که به ایده آلیسم عینی معروف شد. بر مبنای این سیستم، ا شیا سایه هایی از ایده هستند. ایده ها جاویدانند در حالیکه اشیا این طور نیستند. مثلا حیوانی به نام اسب وجود ندارد، آنچه وجود دارد، ایده ما از اسب است. افلاطون می گفت: " دانش حقیقی نه از طریق ادارک و نه از طریق خرد بدست می آید. انسان نمی تواند بوسیله علم حقیقت را بشناسد بلکه از طریق «الهام» که از جهان بالا می آید، حقیقت را می شناسد. انسان نمی تواند اشیا را بشناسد، بلکه این شناخت از طریق ایده هایی بدست می آید که خداوند به او می دهد.
تفسیر های افلاطون درباره ی واقعیت، فرمانروایان را خوشحال کرد. مثلا یکی از تفسیرهای او این بود: توده ی متواضع انسانها باید در خدمت عده ای افراد ممتاز و ثروتمند باشند. فقرا نباید از سرنوشت خود ناراضی باشند چراکه آنها در جهان دیگری به خوشبختی خواهند رسید. جهانی که بعد از مرگ وجود دارد، نه این جهانی که به هر حال خیالی است. مدتی بعد، ایده های افلاطونی از این تز که روح جاودانی است و تن ناپاک است چون ماده است، پشتیبانی کرد.
« دموکریت» به خاطر مطرح کردن اندیشه های ماتریالیستی مورد آزار و شکنجه قرار گرفت. او می گفت: " جوهر کیهانی از یک عده عناصر بی شمار یا ذراتی غیر قابل رویت، نامیرا و نامحدود تشکیل شده است. این ذرات از نظر اندازه و شکل متفاوتند، و حرکتی درونی دارند. دموکریت چهار قرن قبل از میلاد و بیست و چهار قرن قبل از انیشتین درباره ی اتم ها صحبت می کرد.
« ارسطو» نیز به مثابه یکی از فیلسوفان دگر اندیش فصل جدیدی در اندیشه های آتیستی و انتقادی باز کرد. او نابغه ای در تمام زمینه های پژوهشی زمان خود بود. او معلمی بزرگ و عالمی خستگی ناپذیر بود. نظریات ارسطو تاثیر خود را تا زمان پیدایش ماتریالیسم قرن هیجده، بروی تمامی زمینه های پژوهش انسان گذارده است. یکی از کشفیات جالب ارسطو این بود که تفاوت های اجتماعی از نابرابری اقتصادی و شرایط اجتماعی سرچشمه می گیرد. او می گفت بعضی ها پولدارند و بعضی بی پول و این تقصیر خدایان نیست. ارسطو معتقد بود که که مساله اصلی اینست که قدرت در دست کیست. اگر ثروتمندان قدرت را در دست گیرند، به این الیگارشی می گویند و اگر مردم قدرت را در دست گیرند، دموکراسی. دموکراسی در ا شکال مختلف خود را نشان می دهد و بستگی دارد به اینکه کدام طبقه بر جامعه مسلط باشد: دهقانان، پیشه وران...
بنابراین ، ارسطو اولین کسی بود که تشخیص داد شیوه های اقتصادی، نابرابری های اجتماعی را بوجود می آورند. از سوی دیگر، او برده داری را قبول داشت چون معتقد بود که برای جامعه ضروریست. نظریات افلاطون برای ارسطو مسخره بود. چون افلاطون حواس را ا ساس حقیقت می دانست.
تعالیم او درباره ی اخلاقیات این بود که هدف از زندگی شادی است. بنابراین، وی تاکید می کند که هر کسی با داشتن پول یا قدرت یا افتخار، می تواند به اندازه ی کافی خوشبخت باشد.
با پیدایش مسیحیت قلابی و به پیامد آن استیلای کلیساهای مسیحی بر کلیه امور مردم ، ، فلسفه به زوال گراید و دانش، برده ی الهیات ( مذهب) شد. اتفاقی نیست که این دوره ی شگفت انگیز را عصر ایمان نامیده اند، یعنی تمامی استدالال های علمی بوسیله ی ایمان حاکم از بین رفت.
در طول این دوره تاریخ در روم، دیکتاتوری ددمنشانه ای بوجود آمد که هر کس که طبق روال کلیسا فکر نمی کرد «مرتد» قلمداد می شد. تمامی آثار و نشانه های فلسفه در اروپا از بین رفت و دستگاه « تفتیش عقاید مذهبی» آتش مجازات و اعدام را بر افروخت.
همزمان با این عصر تیره، برخورد انتقادی با مذهب در دنیای مسلمان شده هم ادامه داشت؛ مردانی مانند « ابن سینا» انجیل را رد می کردند و معتقد بودند که یک مشت « داستان ساختگی است که فقط به درد توده ی جاهل می خورد».
زمانیکه فلسفه ی راستین امکان رشد نداشت، عده ای از مردم بیکار وقتشان را صرف لفاظی های خدا شناختی کردند. مثلا بحث درباره ی این موضوع می کردند که آیا فرشتگان ناف دارند، آیا خرچنگها روح دارند؛ یا وقتشان را صرف آیین های مذهبی و کلیسایی می کردند. «توماس آکویناس» یکی از این افراد بود که ۲۱ جلد کتاب با خطوط عجیب و غریب برای دفاع از مرام کلیسای کاتولیک روم نوشت.
ماکیاولی اولین کسی بود که به کلیسا حمله کرد و بر عیله دیکتاتوری کشیشان، سخنرانی های کرد. او می گفت: " خدا در خدمت منافع کلیساست".
با شروع شدن دوره رنسانس- دورانی که عقل و علم علیه تمام تعصبات و حکومت استبدادی مذهبی و تعصبات به پا خواست- کلیسا و حکومت های مذهبی اروپائی هر چه بیشتر شروع به عقب نشینی کرده اند و اولین طلیعه های پیروزی اندیشه نمایان گشت. «فرانسیس بیکن» بعنوان یک متفکر دگر اندیش در همان زمانهای ابتدائی رنسانس می گفت: " من تعجب می کنم که همه کشورها با اینهمه نجیب زاده در بدبختی به سر می برند".
این اولین دوره در تاریخ بشر است که ناگهان اندیشه های نوین در آن شکوفان شد: پیروزی اندیشه بر تاریکی؛ کسانی نظیر: دانته، پنرارک، داوینچی، آراسموس، لوتر، ویکو، کوپرنیک، گالیه، کپلر، نیوتون، بیکن و ژوردانو برونو پای به عرصه تحول اندیشه گذاشتند.
البته رنسانس با شکنجه ، جان فشانی و جان باختن بسیاری از متفکران در علوم مختلف به دست حکومت کلیساها آغاز شد. به طور مثال: گالیله برای اینکه معتقد بود زمین دوار است به دادگاه تفتیش عقاید فرستاده شد و یا کپلر این دانشمند بزرگی که فرضیه مدار انتقالی را کشف کرد تحت فشار جانکاه کلیسا قرار گرفته، مادرش را به جرم جادوگری به زندان انداختند و کتابهای او را آتش زدند. « ژوردانو برونو» راهب دومینیکن و معاصر گالیله که از قانون وحدت وجودی – طبق این قانون خدا و طبیعت به ترتیب به مثابه عناصر فعال بودند- سر باز زد ، در سال ۱۶۰۰ زنده زنده در آتش سوزانده شد.
« جبامباتیستا ویکو» مولف کتاب « اصل علم نوین درباره ی طبیعت مشترک ملل» که پیشتر از او نام بردیم معتقد بود که تاریخ بشر از سه مرحله که منطبق با سه مرحله از زندگی انسان است، می گذرد. سه مرحله ی زندگی انسان بدینقرار هستند: طفولیت، جوانی و بلوغ. درعرصه اجتماعی و تاریخی، ویکو این فرضیه را چنین توضیح می داد که که در مرحله اول تاریخ بشر، ما شاهد بربریت و پدر سالاری که انسان شکارگر تحت تسلط ارواح است، هستیم. در مرحله دوم ما شاهد حکومتهای فئودالی هستیم. دوره ای که ارباب ها اقلیت و رعیت ها اکثریت را تشکیل می دهند. و در نهایت در دوره سوم یا دوره جدید ما شاهد حکومتهای بالغ انسانی هستیم. نظریه ویکو بخودی خود چیز قابل توجهی نبود، اما دو نکته جالب داشت: اول- اینکه ویکو این نظریه را علی رغم جامعه فئودالی که خود در آن می زیست، اظهار داشت و دوم اینکه وی برای اولین بار از تکامل جامعه بسوی دموکراسی از طریق مبارزه طبقاتی سخن گفت. البته وی اشتباهش در این بود که جریان تکامل را در اینجا به پایان می رساند و معتقد بود که حکومت بورژوازی به حکومت بهتری تبدیل نخواهد شد؛ و تاریخ دوباره از دوران دیگری بر روی حلقه تکاملی جدیدی تکرار خواهد شد.
با وارد شدن دو متفکر یعنی « رنه دکارت» و « اسپینوزا»، تاریخ تکامل خرد وارد مرحله جدیدی شد. در زمانی که این فیلسوفان در قرن هفدهم قدم به عرصه تاریخ گذاردند، هنوز کلیسای روم بر فلسفه حکومت می کرد. دکارت که واقعا علمی می اندیشید تمام قدرت خود را بکار برد تا اشیا را از دیدگاهی ماتریالیستی توضیح دهد. وی به تعقل در مورد طبیعت اشیا پرداخت و همزمان با آن شروع به اثبات وجود خدا کرد. دکارت می گوید: " تمام اشیایی را که ما را به روشنی و دقت دریافت می کنیم، وجود دارند". دکارت التقاطی از نظریان ماتریالیستی ( مثلا می گفت: " من فکر می کنم، پس هستم") و ایده آلیستی ( مثلا بشر را به یک ماشین حاوی روح تجسم می کرد)، را حمل می کرد. دیدگاه دکارت با اینکه موجب تحول عظیمی در زمان خودش شد ولی یک دیدگاه مکانیستی بود.
« اسپینوزا» عینک ساز فقیری و یکی دیگر از اندیشمندان خردگرای بود که به کشف بزرگی نائل آمد. او برای اولین بار در تاریخ مکتوب بشر گفت: " انسان آزاد است همانگونه بیندیشد و همانگونه معتقد باشد که خود او به او می گوید". اسپینوزا معتقد بود که خدا به طریقی که مذهب می گوید، وجود ندارد؛ مگر به مثابه ی «اصلی» نامتعین و روحانی، و نیز ذاتی که واقعیت جهان را تشکیل می دهد.
اما فیلسوفان خردگرائی نظیر اسپینوزا و دکارت که ما آنها را ماتریالیستهای مکانیکی می نامیم دارای یک اشتباه اساسی بودند و آن این بود که آنان معتقد بودند که طبیعت تغییر نمی کند، تحول نمی یابد و از قوانین غیر قابل تغییر ابدی تبیعت می کند. متفکرینی نظیر دیدرو پا را هم از این فرا تر گذاشته و با مقایسه ی کائنات به نتیجه رسیدند که جهان و بشریت تغییرناپذیر هستند. دیدرو عنوان نمود که ستاره شناسی نشان داده است که سیارات در مدارهای معینی که دائما تکرار می شود به گردش خود ادامه می دهند در نتیجه جهان و بشریت نیز همیشه یکی بوده اند.
برای بسیاری از ماتریالیستهای مکانیکی توده مردم، کمتر دارای نقش و قدرت محرکه ی تاریخی بودند بلکه فقط " قهرمانان" ( پادشاهان، فرمانرویان، پیامبران و فیلسوفان) بودند که به مثابه رهبران وجود داشتند.
پیش از پرداختن به تفکر مارکسی، ابتدا نگاهی می اندازیم به امپریسیستها ( تجربه گریان) که اندیشه های متفکران آن دستمایه بسیاری از اندیشه های امروزی گشت.
اولین آنها « جان لاک» است. متفکری از کشور انگلستان که علیه حق الهی پادشاهان و جاودانه بودن ( حقیقت مطلق) مذهب و تعصبات کلیسا و ... اعتراض کرد. لاک نیز یکی دیگر از ماتریالیستهای ملحد بود. او می گفت: " هیچ انسانی حقی بیشتر از دیگری ندارد؛ چراکه مه برابریم و همه همان ویژگی ها و شرایط را داریم که دیگری دارد. همه برابریم و حقی یکسان در لذت بردن از ثمرات طبیعت داریم".
لاک معتقد بود که انسان ها آزادند که به شیوه ی خود در مورد خدا بیندیشند، نه طبق توصیه های این و یا آن مذهب... این امر مثل صاعقه ای بود که بر سر کشیشان و یک فیلسوف ایده آلیست به نام جرج برکلی و اسقف کلیسای انگلیس فرود آمد. وی سعی کرد نظریات لاک را رد کد، اما موفق نشد چون فیلسوف دیگری به دفاع از عقاید لاک قد علم کرد. او « دیوید هیوم» و اهل انگلستان بود. هیوم با نظریات ضد مذهبیش در انگلستان هیاهویی بپا کرد و در نتیجه مجبور شد عازم فرانسه شود.
فرانسه در آنزمان مرکز تجمع واقعی اکثر اندیشه های مترقی بود. طغیان شدیدی بر علیه ظلم و ستم دستگاه زور و استبداد در همه جای فرانسه به چشم می خورد. این طغیان ها در نهایت در قالب انقلاب فرانسه و پیروزی خرد بر مذهب اوج گرفت. از جمله اندیشمندان این دوره می توان به ولتر، روسو، دیدرو، منتسکیو اشاره نمود.
البته، باید بگویم که انقلاب فرانسه در گسترش اندیشه های سیاسی ( نظیر آزادی، برابری و برادری) بیشتر از اندیشه های فلسفی نقش داشت. از دیگر تاثیرات آن می توان به جنگهای آزادیبخش آمریکا برای رهائی از قید استعمار اروپا و مبارزات اروپاییان برای رهایی از سلطه حکومت پاپ اشاره کرد.
درست بر خلاف فلسفه ی ماتریالیستی قرن هفدهم، نوعی فلسفه ایده آلیستی در قرن هیجدهم رشد کرد و نماینده ی بزرگ این سیستم فلسفی « امانوئل کانت» بود. مهمترین اثر کانت « نقد خرد محض» است. اثری که ثمره ی پانزده سال تحقیق بود. بعضی از نکات پیچیده ای که در درون این مطالعات کانت نهفته است، عبارتنداز:
" هیچ نوع مرامی چه مذهبی و چه علمی از عهده ی تعریف واقعیت بر نمی آید؛ مگر فرضیه ی محض...»" .
" هر نوع تلاشی برای درک دانش متعالی بیهوده است، چراکه در مقابل هر تز ارائه شده، می توان آنتی تزی قرار داد...»".
" امکان ندارد که از طریق وسایل طبیعی، هستی خدا را اثبات کرد..."
کانت اعتقاد راسخ داشت که اخلاقیات بدون ایمان به خدا یا جاودانگی نمی تواند وجود داشته باشد. پس هر کس مجبور است که ضرورت وجود خدا را قبول کند...
حالا بعد از نگاه به اندیشه های متفکران خردگرای قرون گذشته به زندگی مارکس نظر می افکنیم. کسی که اندیشه هایش باعث انقلابات فکری و اجتماعی وسیعی در سطح جهان شد. مارکس پس از سالهای مبارزه و تحقیق، به این نتیجه رسید که باید بر خلاف اندیشمندان خردگرای گذشته که عده ای به ماده اصالت داده و عده ای دیگر به روح، مستقیما از خود « انسان» شروع کرد. او در مورد فلاسفه گفت: " فلاسفه همیشه جهان را تفسیر کرده اند، در حالیکه هدف تغییر آنست".
کارل مارکس در ۵ مه ۱۸۱۸ در شهر « تریر» پروس چشم به جهان گشود. پدرش یک وکیل یهودی بود که به مذهب پروتستان در آمده بود.
مارکس مدرسه ی متوسطه را در « تریر» به پایان رسانید و پس از آن ابتدا در شهر « بن» و سپس در « برلین» به آموزش حقوق، فلسفه و تاریخ پرداخت. در دانشگاه برلین، سخت تحت نفوذ عقاید هگل قرار داشت. هگلیست به دو دسته عمده تقسیم می شدند که برداشتهای کاملا متقاوت از نظریات هگل را مطرح می کردند. دسته اول هگلیست های مسن بودند. آنان این فرمول معروف هگل را که " هر آنچه واقعی است عقلایی است" را به اینصورت تفسیر می کردند که آنچه واقعی است ضروری است واگرنه وجود خارجی نمی داشت و آنچه که تا به حال به تحقق نرسیده است، نه عقلایی و نه ضروری می باشد. بر اساس همین تفسیر هگلیست های مسن بود که آنان دفاع سرسختانه از سلطنت پروس؛ مذهب و دولت را در دستور کار خود قرار دادند.
چهل سال بعد، انگلس در کتاب « لودویک فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» در مورد تفاوتهای عمده ی دو گروه هگلیست های مسن و جوان چنین نوشت:
" دکترین هگل آنقدر گسترده بود که بتواند متنوع ترین برداشت های حزبی را به زیر چتر خود بگیرد. در آلمان آنروز، دو چیز بطور ویژه، با خصلتی اساسا تئوریک، بیانگر توجهی عملی بود: دین و سیاست. کسی که بر فلسفه ی هگل به عنوان دستگاه تاکید می ورزید می توانست در این دو عرصه، به حد کافی محافظه کار باشد. و کسی که بر عکس روش دیالکتیکی هگل را اصل می دانست، می توانست، چه از نظر دینی و چه سیاسی، کاملا در نقطه ی مقابل موضع اولی قرار بگیرد..."
مارکس که روش دیالکتیکی فلسفه هگل را پذیرفت به گروه دوم پیوست و نقد بیرحمانه ی آنان علیه فلسفه، مذهب، تاریخ و اقتصاد سیاسی را مشتاقانه دنبال نمود.
مارکس نیز بمانند تعدادی از هگلیستهای جوان نظیر « برونو بوئر» و « کوپن» علاقه و توجه ویژه ی به فلسفه پسا- ارسطوئی بخصوص اپیکور و دموکریت از خود نشان داد. در همین راستا بود که رساله ی دکترایش، را در مورد فلسفه ی طبیعت « اپیکور» و « دموکریت» برگزید و آنرا در شش دفتر به انضمام یادداشتهای ضمیمه اش در سال ۱۸۴۱ ارائه داد. در این رساله او بر خلاف هگل که معتقد بود فلسفه طبیعت اپیکور در توضیح پدیده های گوناگون طبیعی بی قید و بی توجه است، بر عمق فلسفه ی طبیعت اپیکور تاکید نمود. مارکس در فصل اول از بخش دوم رساله ی دکتری خود به اختلاف میان فلسفه طبیعت اپیکور و دموکریت پرداخته و چنین می نویسد:
" اپیکور یک جنبش سه گانه ی اتم ها در خلا را می پذیرد. نخستین جنبش، جنبش سقوط در خط مستقیم است. دومین جنبش ناشی از این است که اتم از خط مستقیم منحرف می گردد و سومین جنبش توسط تنش میان اتم های بی شمار بوجود می آید. دموکریت در پذیرش اولین و سومین جنبش با اپیکور موافق است. اما، انحراف اتم از خط مستقیم دموکریت را از اپیکور متمایز می کند".
مارکس بعد از فارغ التحصیل شدن، نویسنده ی یک روزنامه لیبرال- رادیکال شد و پس از ده ماه به سردبیری آن رسید. اما این روزنامه به خاطر مواضع سیاسی اش چندی پس از سردبیر شدن مارکس به وسیله ی حکومت تعطیل شد. نخستین مقالاتی که مارکس در این دوره منتشر کرده بود، بسیاری از مواضعی را که بعدها راهنمای مارکس در سراسر زندگی شدند، منعکس کرد. از این مقالات لیبرالی، اصول دموکراتیک، انساندوستی و ایدآلیسم تراوش می کرد. او انتزاعی بودن فلسفه ی هگل، رویای خام کمونیستهای تخیلی و آن فعالانی را به نظر او بر یک کنش سیاسی شتابزاده اصرار می ورزیدند، رد می کرد. مارکس ضمن طرد این فعالان، زمینه ی کار سراسر عمر خودش را بنا گذاشت:
فعالیتهای عملی حتی به وسیله ی توده ها، هر گاه خطرناک گردند، پاسخشان را می توان با دهانه ی توپ داد، اما افکار در صورتی که بر عقل ما فایق آیند و مجابمان سازند و ملکه ی وجدانمان گردند، به زنجیرهایی می مانند که شخص نمی تواند بدون در هم شکستن روحش آنها را پاره کند؛ این افکار به بختکهایی تبدیل می شوند که آدم تنها با تسلیم شدن به آنها می تواند از شرشان خلاص شود. ( مارکس، ۱۸۴۲، ۱۹۷۷، ص ۲۰)
مارکس در سال ۱۸۴۳ ازدواج کرد و چندی پس از آن آلمان را به قصد زندگی در فضای آزادانه تر پاریس، ترک گفت: در پاریس نیز همچنان با افکار هگل و هگلیان جوان کلنجار رفت. قسمتی از افکار این دوره ی مارکس در نوشته ی بسیار معروفش یعنی « نقد فلسفه حق هگل» انعکاس یافته است. در این نوشته مارکس درباره ی ماهیت و تعریف مذهب، زیباترین نقد تمام زمانها را ارائه داد. او می نویسد:
" این انسان است که مذهب را می آفریند و مذهب نیست که انسان را می آفریند. و در واقع مذهب خود آگاهی و عاطفه انسانی است که یا هنوز خود را نیافته و یا آنکه تاکنون خود را دوباره گم کرده است. البته انسان، موجودی انتزاعی نیست که خارج از جهان لمیده باشد. بلکه انسان در رابطه با جهان بشر، حکومت و جامعه است. این حکومت و این جامعه است که مذهب (یعنی) جهان آگاهی وارونه را می سازد. زیرا که جهان وارونه است و مذهب، تئوری عمومی این جهانست، خلاصه ای از دائره المعارف آنست، شکل عامه پسند منطق آنست، جوهر شرف معنوی آنست، شور و حرارت آنست، تائید اخلاقی آنست، مکمل تشریفاتی آنست، بنیان کلی تسلی و توجیه آنست. مذهب تحقق افسانه ای ذات انسانی است زیرا سرشت بشری دارای واقعیت حقیقی نیست. بنابراین مبارزه علیه مذهب، مبارزه مستقیم علیه آن جهانی است که عطر معنوی آن، مذهب می باشد. فقر مذهب ضمن آنکه بیان فقر واقعی است، در عین حال اعتراض علیه فقر واقعی نیز می باشد. مذهب آه و فغان مخلوق در تنگنا افناده است، احساس به یک جهان بی احساس است، همانطور که روح یک کیفیت بی روح است. مذهب تریاک مردم است.
مذهب به مثابه خوشبختی تخیلی مردم است و از بین بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست. مطالبه کنار گذاشتن خیال پردازیها در مورد کیفیت آنست، مطالبه کنار گذاشتن کیفیتی است که به خیالبافی ها احتیاج دارد. بنابراین نقد بر مذهب، نطفه نقد برزخی است که جلوه قدس آن، مذهب است.
نقد، گلهای سیالی زنجیرها را پر پر کرده است، نه به خاطر آنکه انسان زنجیر خشک و کسل کننده ای را حمل کند بلکه به خاطر آنکه زنجیر را به دور افکند و گلهای زنده را بچیند. نقد بر مذهب، انسان را از اشتباه بیرون می آورد تا به این ترتیب فکر کند، عمل نماید، واقعیت خود را همچون انسان از اشتباه بیرون آمده و بر سر عقل آمده ای، ترسیم نماید و به این ترتیب بگرد خود و بگرد خورشید واقعی خویش بچرخد. تا زمانیکه انسان بگرد خود بچرخد، مذهب فقط خورشید تخیلی ایست که بگرد انسان می چرخد. بنابراین وظیفه تاریخ است که بعد از آنکه حقیقت آخرت از میان رفت، حقیقت دنیا را مطرح سازد. وظیفه فلسفه – که در خدمت تاریخ قرار دارد – اینست که بعد از بر ملا شدن اشکال مقدس از خودبیگانگی انسان، در وهله اول از خود بیگانگی را در اشکال نا مقدس آن افشا نماید. به این ترتیب نقد به آسمان مبدل به نقد زمین، نقد مذهب تبدیل به نقد بر حقوق و نقد الهیات مبدل به نقد بر سیاست می گردد" .
مارکس همچنین در سال ۱۸۴۳ با دو رشته افکار نوین نیز برخورد داشت یعنی سوسیالیسم فرانسوی و اقتصاد سیاسی انگلیسی. شیوه ی منحصر به فردی که مارکس برای تلفیق فلسفه ی هگل، سوسیالیسم و اقتصاد سیاسی برگزیده ، جهتگیری فکریش را تعیین کرد. یکی از رویدادهای بسیار مهم این دوره، ملاقات با مردی بنام فردریک انگلس بود که بعدها دوست تمام عمر، حامی و همکارش شد. انگلس که پسر یک کارخانه دار نساجی بود، منتقد سوسیالیست شرایط زندگی طبقه کارگر گشته بود. بیشتر دلسوزیهایی که مارکس نسبت به تیره بختی طبقه کارگر نشان می داد، از آشنایی او با انگلس و افکارش سرچشمه می گیرد. در ۱۸۴۴، انگلس و مارکس در یکی از کافه های مشهور پاریس پس از بحثهای طولانی، زمینه ی یک همکاری عمرانه را تدارک دیدند. انگلس درباره ی مباحثاتش با مارکس گفت، « توافق کامل ما در همه ی زمینه های نظری آشکار شد... و کار مشترک ما از همان زمان آغاز گشت» ( مک للان، ۱۹۷۳، ص ۱۳۱). در همین دوره، مارکس کارهای دانشگاهیش ( که بسیاری از آنها در زمان زندگیش منتشر نشدند) را نوشت که بیشتر در جهت توضیح پیوندش با سنت هگلی بودند ( برای مثال، خانواده ی مقدس و ایدئولوژی آلمانی). اما در همین زمان، سال ۱۸۴۴، کتاب « دستنوشته های اقتصادی و فلسفی» را نیز به پایان رساند که همه ی سنتهای فکری را که خود در آن مستغرق شده بود در همین کتاب تلفیق کرد و اشتغال ذهنی روزافزونش را به حوزه ی اقتصادی، نیز در همین اثر منعکس کرده است.
از آنجا که برخی از نوشته های مارکس حکومت پروس را خشمگین ساخته بود، دولت فرانسه ( به تقاضای پروسیها) مارکس را در سال ۱۸۵۴ از پاریس تبعید کرد و او ناچار شد به بروکسل برود. در حالی که رادیکالیسم مارکس پیش از پیش شدت می گرفت، در همین دروه عضو فعال جنبش انقلابی بین المللی شده بود. در همین زمان به « اتحادیه کمونیستی» پیوست و آنها از او خواستند تا ( با همکاری انگلس) سندی را در توضیح هدفها و باورداشتهای کمونیستی بنویسد. در نتیجه، « بیانیه کمونیست» به سال ۱۸۴۸ به نگارش در آورد. انتهای بیانیه کمونیست با این جملات به پایان میرسد:
" کمونیستها ها از مخفی داشتن آرا و هدف های خود بیزارند. آنان آشکارا اعلام می کنند که هدف های آنان تنها از راه سرنگون کردن تمام شرایط اجتماعی کنونی از طریق توسل به زور، تحقق پذیر است. بگذار طبقات حاکم از انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند. پرولتاریا برای باختن چیزی جز زنجیرهاشان ندارند. برای بردن یک دنیا در برابر آنان است. کارگران جهان متحد شوید! "
مارکس پس از مهاجرت به انگلستان ( لندن)، به خاطر ناکامی انقلابهای سیاسی سال ۱۸۴۸، از فعالیتهای عملی انقلابی دست کشید و به تحقیق جدی و مفصل درباره ی عملکرد های نظام سرمایه داری روی آورد. در ۱۸۵۲، مارکس در کتابخانه « بریتیش میوزیم» بررسیهای مشهورش را درباره شرایط کار نظام سرمایه داری آغاز کرد. این بررسیها سرانجام در یک کتاب سه جلدی به نام « سرمایه» به ثمر رسید که نخستین جلد آن در ۱۸۶۷ و جلدهای بعدی پس از مرگش منتشر شدند. او در این سالها در فقر زندگی می کرد و به سختی می توانست از طریق در آمد ناچیزی که از نوشته ها و حمایتهای مالی انگلس به دست می آورد، زندگیش را ادامه دهد. در ۱۸۶۳، با پیوستن به « انترناسیول اول» که یک جنبش بین المللی کارگری بود، دوباره درگیر فعالیتهای سیاسی شد. به زودی بر این جنبش چیرگی یافت و چندین سال از زندگیش را وقف آن کرد. مارکس به عنوان رهبر انترناسیونال و نویسنده ی کتاب « سرمایه»، آوازه ای به هم رساند. اما از هم گسیختگی انترناسیونال به سال ۱۸۷۶، شکست جنبشهای گوناگون انقلابی و بیماری شخصی، مارکس را به زانو در آوردند. همسر مارکس در ۱۸۸۱، یکی از دخترهایش در ۱۸۸۲ و خودش در ۱۴ مارس در گذشتند.
" اگر گاوها، اسب ها، و شیر می توانستند نقاشی کنند، حتما خدایان گاوها بشکل گاو و خدایان اسب ها بشکل اسب و خدایان شیرها بشکل شیر بود و بالاخره خدایان هر نوع شبیه خود آن نوع بود".
عقاید « گزنوفون» در همه جا پخش شد. اما طبقه حاکمه تحمل این را نداشت که کسی درباره ی وجود خدایان شک کند یا به شوخی از آنها یاد کند ، چون این خدایان بودند که از ادعاهای به اصطلاح «مقدس و مشروع» آنها برای در دست داشتن قدرت، حمایت می کردند؛ با این وصف هنوز بودند کسانی که به حرف های گزنوفون گوش می دادند.
زمان می گذشت و همزمان منافع و مذهب طبقه حاکمه نیز کاملتر می شد و خدایان بیشتر، اسطوره های بیشتر، سنن و شعایر بیشتر و مراسم بیشتری به آن افزوده می شد. معبدهایی ساخته شدند که در آنها خدایان و الهه ها را پرستش می کردند. در حقیقت معنی این پرستش « بخشش» بود که به این وسیله مردم به خاطر « جلب خدایان» پول و یا چیزهای دیگر به معبد بدهند.
دستاندرکاران معابد علاوه بر سهیم شدن در غنایم جنگی، هدایای نظیر غذا، دام، میوه ی باغها و حتا انسانها را نیز دریافت می کردند. با تسلط دستاندارکاران معابد بر ثروت بیکران و نزدیکی با قدرتهای وقت خود، کم کم ما شاهد شکل گیری کاست خدایی در جوامع باستان هستیم که خود را نمایندگان خدایان و بالاتر از همه می شمردند. قدرت آنها بقدری زیاد شد که همراه پادشاهان و فرعون ها، امپراطوری عظیمی را بوجود آوردند که بردگان وفادر را « تحت اراده ی خدایان تعالی» زیر سلطه داشت.
حتی مذهب هم مجبور بود که چیزی شبیه علمی برای خود اختراع کند، (الهیات: فلسفه الوهیت) که وجود مذهب را توجیه کند. اولین چیزی که مذهب اختراع کرد سرنوشت « واپسین» یعنی زندگی واپسین بود.
عقاید مصری ها بسیار ساده بود. انسان مخلوق از « پریس» است و باید تابع اراده او در زمین باشد. آنها باید بردگی را بپذیرند و به امید باشند که اگر رفتار خوبی داشته باشند زندگی بعد از مرگ بهتری در آن دنیا منتظرشان خواهد بود. دنیایی که دیگر بردگی نخواهد بود و فقط یک رئیس ابدی خواهد داشت.
اما در دنیا بودند آدمهایی که با اعتقادات کورکورانه مقابله می کردند و ترجیح می دادند بر ا ساس علم نتیجه گیری کنند. یکی از متفکرینی که او را « پدر فلسفه» خواندند، « تالس» بود. او در حدود سال ۶۴۰ قبل از میلاد در شهر « میلیتوس» بدنیا آمد. بیشتر وقت خود را صرف مطالعه ریاضیات و ستاره شناسی کرد و فقط به قصد تامین معاش روزانه، به سوداگری پرداخت. تالس از زمره ی « ماده گرایان» اولیه محسوب می شود.
تالس در کهولت ملقب به خردمند شد و بعدها که یونانیان برای خود هفت خردمند شناختند، او را نخستین آنان دانستند. از او پرسیدند که چه کاری بسیار دشوار است. پاسخ داد: « خود شناختن». پرسیدند خدا چیست؟ گفت: « آنچه نه آغاز دارد و نه انجام». پرسیدند که کمال تقوا و عدالت در چیست. گفت:« در آن است که هیچ گاه آنچه را که برای دیگران عیب می شماریم، خود نکنیم». تالس سرانجام هنگامی که نظارگر یک مسابقه ورزشی بود، از گرما و تشنگی و ناتوانی جان سپرد.
« فیثاعورث» مرد مشهور دیگر با سیبل های انبوهش ( ملقب به پدر ریاضیات) عنوان نمود که عدد در مرکز ا شیا قرار دارد، در نتیجه می توان گفت که یک رابطه ی کاملا ریاضی بین اجزای بدن موجود است.
فیثاغورث و پیروانش جز اولین کسانی بودند که اظهار داشتند، زمین در مرکز جهان قرار ندارد. او با تشکیل گروههایی متشکل از جوانان در جنگل های « سیسیل» شروع به تعلیم راه و رسم مبازره و استدالال به آنها نمود، تا به مقابله با دموکرات ها آتن نشین درآیند. در نتیجه ی بالا گرفتن مبارزه پیروان فیثاغورت بر علیه ادیان ساختگی، مرتجعان مذهبی متحددا دست بکار شدند و بر پیروان فیثاغورث حمله برده و آنها را منکوب نمودند.
بعد از « فیثاغورث» نوبت « هراکلیت» بود او را اغلب « پدر دیالیکتیک» می خوانند به معنی بحث و جدل. هراکلیت فیلسوفی بود که به خدایان اعتقاد نداشت و معتقد بود که هر چیزی که وجود دارد در عین حال وجود ندارد. اشیا تغییر می کنند، دائما پدیدند و ناپدیدند. هراکلیت می گفت: " در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد، چون هر آنچه که یک بار واقع می شود دفعه دوم همان نیست".
متفکران خردگرای اولیه در شرایط خفقان آوری به تبلیغات عقاید خود می پرداختند زیرا علم بسیار عقب مانده بود و زمان آن نبود که نظریات غیر مذهبی را مورد ازمایش قرار داد. در چنین زمانی در جزیره « سیسیل»، « امپیدوکلس» فیلسوف و متفکر دیگری ادعا کرد که انسان زمانی از خدایی نزول کرد و به خاطر گناهان و ناپاکی اش به زمین نازل شد. او همچنین معتقد بود که هر چیزی از آتش، هوا، خاک، و آب ساخته شده است. این نظریه عینا تا قرون وسطی ادامه داشته و راه را برای شیمی جدید باز کرد. امپیدوکلس می گفت: " این چهار عنصر تحت تاثیر دو نیرو هستند: نیروی جذب و نیروی دفع ( یا عشق و نفرت). عشق وحدت ایجاد می کند و نفرت جدایی و به این شکل حرکت و تغییر به بوجود می آیند. این دو قدرت چگونگی تغییر اشیا را در جهان برطبق آهنگ زندگی و مرگ تعیین می کنند.
فیسلوف خردگرای دیگری که عقاید بسیار روشنگرانه ی مهمی را مطرح کرد و جان خود را در این راه از دست داد، «آناکساغوراث» بود که جز حقیقت چیز دیگری به زبان نیآورد. او می گفت: " خورشید توده ای از سنگ و آتش است".
اما مهمترین فیلسوف خردگرای تمام قرون که خیلی وی را « پدر بزرگ طنز» نامیده اند «سقراط» بود. او همه چیز را به مسخره می گرفت از خدایان گرفته تا فیلسوفان و مذاهب و همینطور خودش را هم از این قاعده مستثنی نمی کرد. او یکی از اولین متفکران تاریخ بشر است که می گفت اخلاق مترادف مذهب نیست. تعدادی از جملات قصار سقراط که در طول زمانهای طولانی در تاریخ همچنان پژواک می شود عبارتنداز:
- شک منشا حقیقت است
- خودت را بشناس
- زندگی وقتی آغاز می شود که شما درباره ی آنچه که پیش از شما وجود داشته است، شک کنید
- انسان به دلیل نادانی بدی می کند، هیچکس دانسته بد نیست
- انسان می تواند بی آنکه خدا را قبول داشته باشد، انسان خوبی باشد.
بالاخره سقراط متهم به فاسد کردن اخلاق جوانان، اهانت به نهادهای اجتماعی، بی دینی و فساد اخلاقی و غیره شد. معنی همه اینها محکوم به مرگ شدن بود و سقراط با نوشیدن شوکران این تاوان را پذیرفت. سقراط حتی در فاصله ی که جرعه های مرگبار شوکران را می آ شامید، به بحث با هوادارانش ادامه داد.
فلسفه یونان با مرگ سه متفکر والا یعنی: افلاطون، دموکریت و ارسطو پایان می گیرد که به اختصار به تفکر آنها نگاهی گذرا می اندازیم.
افلاطون روش بحث و مجادله را برای بیان افکارش بکار گرفت. به این ترتیب وی سه سوال اساسی فلسفی را مطح کرد: ۱. انسان چگونه می تواند حقیقت را کشف کند؟ ۲. منشا جهان چیست؟ ۳. هدف زندگی چیست؟ جواب هایی که افلاطون به این سوال ها می داد بنای سیستمی را در فلسفه گذارد که به ایده آلیسم عینی معروف شد. بر مبنای این سیستم، ا شیا سایه هایی از ایده هستند. ایده ها جاویدانند در حالیکه اشیا این طور نیستند. مثلا حیوانی به نام اسب وجود ندارد، آنچه وجود دارد، ایده ما از اسب است. افلاطون می گفت: " دانش حقیقی نه از طریق ادارک و نه از طریق خرد بدست می آید. انسان نمی تواند بوسیله علم حقیقت را بشناسد بلکه از طریق «الهام» که از جهان بالا می آید، حقیقت را می شناسد. انسان نمی تواند اشیا را بشناسد، بلکه این شناخت از طریق ایده هایی بدست می آید که خداوند به او می دهد.
تفسیر های افلاطون درباره ی واقعیت، فرمانروایان را خوشحال کرد. مثلا یکی از تفسیرهای او این بود: توده ی متواضع انسانها باید در خدمت عده ای افراد ممتاز و ثروتمند باشند. فقرا نباید از سرنوشت خود ناراضی باشند چراکه آنها در جهان دیگری به خوشبختی خواهند رسید. جهانی که بعد از مرگ وجود دارد، نه این جهانی که به هر حال خیالی است. مدتی بعد، ایده های افلاطونی از این تز که روح جاودانی است و تن ناپاک است چون ماده است، پشتیبانی کرد.
« دموکریت» به خاطر مطرح کردن اندیشه های ماتریالیستی مورد آزار و شکنجه قرار گرفت. او می گفت: " جوهر کیهانی از یک عده عناصر بی شمار یا ذراتی غیر قابل رویت، نامیرا و نامحدود تشکیل شده است. این ذرات از نظر اندازه و شکل متفاوتند، و حرکتی درونی دارند. دموکریت چهار قرن قبل از میلاد و بیست و چهار قرن قبل از انیشتین درباره ی اتم ها صحبت می کرد.
« ارسطو» نیز به مثابه یکی از فیلسوفان دگر اندیش فصل جدیدی در اندیشه های آتیستی و انتقادی باز کرد. او نابغه ای در تمام زمینه های پژوهشی زمان خود بود. او معلمی بزرگ و عالمی خستگی ناپذیر بود. نظریات ارسطو تاثیر خود را تا زمان پیدایش ماتریالیسم قرن هیجده، بروی تمامی زمینه های پژوهش انسان گذارده است. یکی از کشفیات جالب ارسطو این بود که تفاوت های اجتماعی از نابرابری اقتصادی و شرایط اجتماعی سرچشمه می گیرد. او می گفت بعضی ها پولدارند و بعضی بی پول و این تقصیر خدایان نیست. ارسطو معتقد بود که که مساله اصلی اینست که قدرت در دست کیست. اگر ثروتمندان قدرت را در دست گیرند، به این الیگارشی می گویند و اگر مردم قدرت را در دست گیرند، دموکراسی. دموکراسی در ا شکال مختلف خود را نشان می دهد و بستگی دارد به اینکه کدام طبقه بر جامعه مسلط باشد: دهقانان، پیشه وران...
بنابراین ، ارسطو اولین کسی بود که تشخیص داد شیوه های اقتصادی، نابرابری های اجتماعی را بوجود می آورند. از سوی دیگر، او برده داری را قبول داشت چون معتقد بود که برای جامعه ضروریست. نظریات افلاطون برای ارسطو مسخره بود. چون افلاطون حواس را ا ساس حقیقت می دانست.
تعالیم او درباره ی اخلاقیات این بود که هدف از زندگی شادی است. بنابراین، وی تاکید می کند که هر کسی با داشتن پول یا قدرت یا افتخار، می تواند به اندازه ی کافی خوشبخت باشد.
با پیدایش مسیحیت قلابی و به پیامد آن استیلای کلیساهای مسیحی بر کلیه امور مردم ، ، فلسفه به زوال گراید و دانش، برده ی الهیات ( مذهب) شد. اتفاقی نیست که این دوره ی شگفت انگیز را عصر ایمان نامیده اند، یعنی تمامی استدالال های علمی بوسیله ی ایمان حاکم از بین رفت.
در طول این دوره تاریخ در روم، دیکتاتوری ددمنشانه ای بوجود آمد که هر کس که طبق روال کلیسا فکر نمی کرد «مرتد» قلمداد می شد. تمامی آثار و نشانه های فلسفه در اروپا از بین رفت و دستگاه « تفتیش عقاید مذهبی» آتش مجازات و اعدام را بر افروخت.
همزمان با این عصر تیره، برخورد انتقادی با مذهب در دنیای مسلمان شده هم ادامه داشت؛ مردانی مانند « ابن سینا» انجیل را رد می کردند و معتقد بودند که یک مشت « داستان ساختگی است که فقط به درد توده ی جاهل می خورد».
زمانیکه فلسفه ی راستین امکان رشد نداشت، عده ای از مردم بیکار وقتشان را صرف لفاظی های خدا شناختی کردند. مثلا بحث درباره ی این موضوع می کردند که آیا فرشتگان ناف دارند، آیا خرچنگها روح دارند؛ یا وقتشان را صرف آیین های مذهبی و کلیسایی می کردند. «توماس آکویناس» یکی از این افراد بود که ۲۱ جلد کتاب با خطوط عجیب و غریب برای دفاع از مرام کلیسای کاتولیک روم نوشت.
ماکیاولی اولین کسی بود که به کلیسا حمله کرد و بر عیله دیکتاتوری کشیشان، سخنرانی های کرد. او می گفت: " خدا در خدمت منافع کلیساست".
با شروع شدن دوره رنسانس- دورانی که عقل و علم علیه تمام تعصبات و حکومت استبدادی مذهبی و تعصبات به پا خواست- کلیسا و حکومت های مذهبی اروپائی هر چه بیشتر شروع به عقب نشینی کرده اند و اولین طلیعه های پیروزی اندیشه نمایان گشت. «فرانسیس بیکن» بعنوان یک متفکر دگر اندیش در همان زمانهای ابتدائی رنسانس می گفت: " من تعجب می کنم که همه کشورها با اینهمه نجیب زاده در بدبختی به سر می برند".
این اولین دوره در تاریخ بشر است که ناگهان اندیشه های نوین در آن شکوفان شد: پیروزی اندیشه بر تاریکی؛ کسانی نظیر: دانته، پنرارک، داوینچی، آراسموس، لوتر، ویکو، کوپرنیک، گالیه، کپلر، نیوتون، بیکن و ژوردانو برونو پای به عرصه تحول اندیشه گذاشتند.
البته رنسانس با شکنجه ، جان فشانی و جان باختن بسیاری از متفکران در علوم مختلف به دست حکومت کلیساها آغاز شد. به طور مثال: گالیله برای اینکه معتقد بود زمین دوار است به دادگاه تفتیش عقاید فرستاده شد و یا کپلر این دانشمند بزرگی که فرضیه مدار انتقالی را کشف کرد تحت فشار جانکاه کلیسا قرار گرفته، مادرش را به جرم جادوگری به زندان انداختند و کتابهای او را آتش زدند. « ژوردانو برونو» راهب دومینیکن و معاصر گالیله که از قانون وحدت وجودی – طبق این قانون خدا و طبیعت به ترتیب به مثابه عناصر فعال بودند- سر باز زد ، در سال ۱۶۰۰ زنده زنده در آتش سوزانده شد.
« جبامباتیستا ویکو» مولف کتاب « اصل علم نوین درباره ی طبیعت مشترک ملل» که پیشتر از او نام بردیم معتقد بود که تاریخ بشر از سه مرحله که منطبق با سه مرحله از زندگی انسان است، می گذرد. سه مرحله ی زندگی انسان بدینقرار هستند: طفولیت، جوانی و بلوغ. درعرصه اجتماعی و تاریخی، ویکو این فرضیه را چنین توضیح می داد که که در مرحله اول تاریخ بشر، ما شاهد بربریت و پدر سالاری که انسان شکارگر تحت تسلط ارواح است، هستیم. در مرحله دوم ما شاهد حکومتهای فئودالی هستیم. دوره ای که ارباب ها اقلیت و رعیت ها اکثریت را تشکیل می دهند. و در نهایت در دوره سوم یا دوره جدید ما شاهد حکومتهای بالغ انسانی هستیم. نظریه ویکو بخودی خود چیز قابل توجهی نبود، اما دو نکته جالب داشت: اول- اینکه ویکو این نظریه را علی رغم جامعه فئودالی که خود در آن می زیست، اظهار داشت و دوم اینکه وی برای اولین بار از تکامل جامعه بسوی دموکراسی از طریق مبارزه طبقاتی سخن گفت. البته وی اشتباهش در این بود که جریان تکامل را در اینجا به پایان می رساند و معتقد بود که حکومت بورژوازی به حکومت بهتری تبدیل نخواهد شد؛ و تاریخ دوباره از دوران دیگری بر روی حلقه تکاملی جدیدی تکرار خواهد شد.
با وارد شدن دو متفکر یعنی « رنه دکارت» و « اسپینوزا»، تاریخ تکامل خرد وارد مرحله جدیدی شد. در زمانی که این فیلسوفان در قرن هفدهم قدم به عرصه تاریخ گذاردند، هنوز کلیسای روم بر فلسفه حکومت می کرد. دکارت که واقعا علمی می اندیشید تمام قدرت خود را بکار برد تا اشیا را از دیدگاهی ماتریالیستی توضیح دهد. وی به تعقل در مورد طبیعت اشیا پرداخت و همزمان با آن شروع به اثبات وجود خدا کرد. دکارت می گوید: " تمام اشیایی را که ما را به روشنی و دقت دریافت می کنیم، وجود دارند". دکارت التقاطی از نظریان ماتریالیستی ( مثلا می گفت: " من فکر می کنم، پس هستم") و ایده آلیستی ( مثلا بشر را به یک ماشین حاوی روح تجسم می کرد)، را حمل می کرد. دیدگاه دکارت با اینکه موجب تحول عظیمی در زمان خودش شد ولی یک دیدگاه مکانیستی بود.
« اسپینوزا» عینک ساز فقیری و یکی دیگر از اندیشمندان خردگرای بود که به کشف بزرگی نائل آمد. او برای اولین بار در تاریخ مکتوب بشر گفت: " انسان آزاد است همانگونه بیندیشد و همانگونه معتقد باشد که خود او به او می گوید". اسپینوزا معتقد بود که خدا به طریقی که مذهب می گوید، وجود ندارد؛ مگر به مثابه ی «اصلی» نامتعین و روحانی، و نیز ذاتی که واقعیت جهان را تشکیل می دهد.
اما فیلسوفان خردگرائی نظیر اسپینوزا و دکارت که ما آنها را ماتریالیستهای مکانیکی می نامیم دارای یک اشتباه اساسی بودند و آن این بود که آنان معتقد بودند که طبیعت تغییر نمی کند، تحول نمی یابد و از قوانین غیر قابل تغییر ابدی تبیعت می کند. متفکرینی نظیر دیدرو پا را هم از این فرا تر گذاشته و با مقایسه ی کائنات به نتیجه رسیدند که جهان و بشریت تغییرناپذیر هستند. دیدرو عنوان نمود که ستاره شناسی نشان داده است که سیارات در مدارهای معینی که دائما تکرار می شود به گردش خود ادامه می دهند در نتیجه جهان و بشریت نیز همیشه یکی بوده اند.
برای بسیاری از ماتریالیستهای مکانیکی توده مردم، کمتر دارای نقش و قدرت محرکه ی تاریخی بودند بلکه فقط " قهرمانان" ( پادشاهان، فرمانرویان، پیامبران و فیلسوفان) بودند که به مثابه رهبران وجود داشتند.
پیش از پرداختن به تفکر مارکسی، ابتدا نگاهی می اندازیم به امپریسیستها ( تجربه گریان) که اندیشه های متفکران آن دستمایه بسیاری از اندیشه های امروزی گشت.
اولین آنها « جان لاک» است. متفکری از کشور انگلستان که علیه حق الهی پادشاهان و جاودانه بودن ( حقیقت مطلق) مذهب و تعصبات کلیسا و ... اعتراض کرد. لاک نیز یکی دیگر از ماتریالیستهای ملحد بود. او می گفت: " هیچ انسانی حقی بیشتر از دیگری ندارد؛ چراکه مه برابریم و همه همان ویژگی ها و شرایط را داریم که دیگری دارد. همه برابریم و حقی یکسان در لذت بردن از ثمرات طبیعت داریم".
لاک معتقد بود که انسان ها آزادند که به شیوه ی خود در مورد خدا بیندیشند، نه طبق توصیه های این و یا آن مذهب... این امر مثل صاعقه ای بود که بر سر کشیشان و یک فیلسوف ایده آلیست به نام جرج برکلی و اسقف کلیسای انگلیس فرود آمد. وی سعی کرد نظریات لاک را رد کد، اما موفق نشد چون فیلسوف دیگری به دفاع از عقاید لاک قد علم کرد. او « دیوید هیوم» و اهل انگلستان بود. هیوم با نظریات ضد مذهبیش در انگلستان هیاهویی بپا کرد و در نتیجه مجبور شد عازم فرانسه شود.
فرانسه در آنزمان مرکز تجمع واقعی اکثر اندیشه های مترقی بود. طغیان شدیدی بر علیه ظلم و ستم دستگاه زور و استبداد در همه جای فرانسه به چشم می خورد. این طغیان ها در نهایت در قالب انقلاب فرانسه و پیروزی خرد بر مذهب اوج گرفت. از جمله اندیشمندان این دوره می توان به ولتر، روسو، دیدرو، منتسکیو اشاره نمود.
البته، باید بگویم که انقلاب فرانسه در گسترش اندیشه های سیاسی ( نظیر آزادی، برابری و برادری) بیشتر از اندیشه های فلسفی نقش داشت. از دیگر تاثیرات آن می توان به جنگهای آزادیبخش آمریکا برای رهائی از قید استعمار اروپا و مبارزات اروپاییان برای رهایی از سلطه حکومت پاپ اشاره کرد.
درست بر خلاف فلسفه ی ماتریالیستی قرن هفدهم، نوعی فلسفه ایده آلیستی در قرن هیجدهم رشد کرد و نماینده ی بزرگ این سیستم فلسفی « امانوئل کانت» بود. مهمترین اثر کانت « نقد خرد محض» است. اثری که ثمره ی پانزده سال تحقیق بود. بعضی از نکات پیچیده ای که در درون این مطالعات کانت نهفته است، عبارتنداز:
" هیچ نوع مرامی چه مذهبی و چه علمی از عهده ی تعریف واقعیت بر نمی آید؛ مگر فرضیه ی محض...»" .
" هر نوع تلاشی برای درک دانش متعالی بیهوده است، چراکه در مقابل هر تز ارائه شده، می توان آنتی تزی قرار داد...»".
" امکان ندارد که از طریق وسایل طبیعی، هستی خدا را اثبات کرد..."
کانت اعتقاد راسخ داشت که اخلاقیات بدون ایمان به خدا یا جاودانگی نمی تواند وجود داشته باشد. پس هر کس مجبور است که ضرورت وجود خدا را قبول کند...
حالا بعد از نگاه به اندیشه های متفکران خردگرای قرون گذشته به زندگی مارکس نظر می افکنیم. کسی که اندیشه هایش باعث انقلابات فکری و اجتماعی وسیعی در سطح جهان شد. مارکس پس از سالهای مبارزه و تحقیق، به این نتیجه رسید که باید بر خلاف اندیشمندان خردگرای گذشته که عده ای به ماده اصالت داده و عده ای دیگر به روح، مستقیما از خود « انسان» شروع کرد. او در مورد فلاسفه گفت: " فلاسفه همیشه جهان را تفسیر کرده اند، در حالیکه هدف تغییر آنست".
کارل مارکس در ۵ مه ۱۸۱۸ در شهر « تریر» پروس چشم به جهان گشود. پدرش یک وکیل یهودی بود که به مذهب پروتستان در آمده بود.
مارکس مدرسه ی متوسطه را در « تریر» به پایان رسانید و پس از آن ابتدا در شهر « بن» و سپس در « برلین» به آموزش حقوق، فلسفه و تاریخ پرداخت. در دانشگاه برلین، سخت تحت نفوذ عقاید هگل قرار داشت. هگلیست به دو دسته عمده تقسیم می شدند که برداشتهای کاملا متقاوت از نظریات هگل را مطرح می کردند. دسته اول هگلیست های مسن بودند. آنان این فرمول معروف هگل را که " هر آنچه واقعی است عقلایی است" را به اینصورت تفسیر می کردند که آنچه واقعی است ضروری است واگرنه وجود خارجی نمی داشت و آنچه که تا به حال به تحقق نرسیده است، نه عقلایی و نه ضروری می باشد. بر اساس همین تفسیر هگلیست های مسن بود که آنان دفاع سرسختانه از سلطنت پروس؛ مذهب و دولت را در دستور کار خود قرار دادند.
چهل سال بعد، انگلس در کتاب « لودویک فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» در مورد تفاوتهای عمده ی دو گروه هگلیست های مسن و جوان چنین نوشت:
" دکترین هگل آنقدر گسترده بود که بتواند متنوع ترین برداشت های حزبی را به زیر چتر خود بگیرد. در آلمان آنروز، دو چیز بطور ویژه، با خصلتی اساسا تئوریک، بیانگر توجهی عملی بود: دین و سیاست. کسی که بر فلسفه ی هگل به عنوان دستگاه تاکید می ورزید می توانست در این دو عرصه، به حد کافی محافظه کار باشد. و کسی که بر عکس روش دیالکتیکی هگل را اصل می دانست، می توانست، چه از نظر دینی و چه سیاسی، کاملا در نقطه ی مقابل موضع اولی قرار بگیرد..."
مارکس که روش دیالکتیکی فلسفه هگل را پذیرفت به گروه دوم پیوست و نقد بیرحمانه ی آنان علیه فلسفه، مذهب، تاریخ و اقتصاد سیاسی را مشتاقانه دنبال نمود.
مارکس نیز بمانند تعدادی از هگلیستهای جوان نظیر « برونو بوئر» و « کوپن» علاقه و توجه ویژه ی به فلسفه پسا- ارسطوئی بخصوص اپیکور و دموکریت از خود نشان داد. در همین راستا بود که رساله ی دکترایش، را در مورد فلسفه ی طبیعت « اپیکور» و « دموکریت» برگزید و آنرا در شش دفتر به انضمام یادداشتهای ضمیمه اش در سال ۱۸۴۱ ارائه داد. در این رساله او بر خلاف هگل که معتقد بود فلسفه طبیعت اپیکور در توضیح پدیده های گوناگون طبیعی بی قید و بی توجه است، بر عمق فلسفه ی طبیعت اپیکور تاکید نمود. مارکس در فصل اول از بخش دوم رساله ی دکتری خود به اختلاف میان فلسفه طبیعت اپیکور و دموکریت پرداخته و چنین می نویسد:
" اپیکور یک جنبش سه گانه ی اتم ها در خلا را می پذیرد. نخستین جنبش، جنبش سقوط در خط مستقیم است. دومین جنبش ناشی از این است که اتم از خط مستقیم منحرف می گردد و سومین جنبش توسط تنش میان اتم های بی شمار بوجود می آید. دموکریت در پذیرش اولین و سومین جنبش با اپیکور موافق است. اما، انحراف اتم از خط مستقیم دموکریت را از اپیکور متمایز می کند".
مارکس بعد از فارغ التحصیل شدن، نویسنده ی یک روزنامه لیبرال- رادیکال شد و پس از ده ماه به سردبیری آن رسید. اما این روزنامه به خاطر مواضع سیاسی اش چندی پس از سردبیر شدن مارکس به وسیله ی حکومت تعطیل شد. نخستین مقالاتی که مارکس در این دوره منتشر کرده بود، بسیاری از مواضعی را که بعدها راهنمای مارکس در سراسر زندگی شدند، منعکس کرد. از این مقالات لیبرالی، اصول دموکراتیک، انساندوستی و ایدآلیسم تراوش می کرد. او انتزاعی بودن فلسفه ی هگل، رویای خام کمونیستهای تخیلی و آن فعالانی را به نظر او بر یک کنش سیاسی شتابزاده اصرار می ورزیدند، رد می کرد. مارکس ضمن طرد این فعالان، زمینه ی کار سراسر عمر خودش را بنا گذاشت:
فعالیتهای عملی حتی به وسیله ی توده ها، هر گاه خطرناک گردند، پاسخشان را می توان با دهانه ی توپ داد، اما افکار در صورتی که بر عقل ما فایق آیند و مجابمان سازند و ملکه ی وجدانمان گردند، به زنجیرهایی می مانند که شخص نمی تواند بدون در هم شکستن روحش آنها را پاره کند؛ این افکار به بختکهایی تبدیل می شوند که آدم تنها با تسلیم شدن به آنها می تواند از شرشان خلاص شود. ( مارکس، ۱۸۴۲، ۱۹۷۷، ص ۲۰)
مارکس در سال ۱۸۴۳ ازدواج کرد و چندی پس از آن آلمان را به قصد زندگی در فضای آزادانه تر پاریس، ترک گفت: در پاریس نیز همچنان با افکار هگل و هگلیان جوان کلنجار رفت. قسمتی از افکار این دوره ی مارکس در نوشته ی بسیار معروفش یعنی « نقد فلسفه حق هگل» انعکاس یافته است. در این نوشته مارکس درباره ی ماهیت و تعریف مذهب، زیباترین نقد تمام زمانها را ارائه داد. او می نویسد:
" این انسان است که مذهب را می آفریند و مذهب نیست که انسان را می آفریند. و در واقع مذهب خود آگاهی و عاطفه انسانی است که یا هنوز خود را نیافته و یا آنکه تاکنون خود را دوباره گم کرده است. البته انسان، موجودی انتزاعی نیست که خارج از جهان لمیده باشد. بلکه انسان در رابطه با جهان بشر، حکومت و جامعه است. این حکومت و این جامعه است که مذهب (یعنی) جهان آگاهی وارونه را می سازد. زیرا که جهان وارونه است و مذهب، تئوری عمومی این جهانست، خلاصه ای از دائره المعارف آنست، شکل عامه پسند منطق آنست، جوهر شرف معنوی آنست، شور و حرارت آنست، تائید اخلاقی آنست، مکمل تشریفاتی آنست، بنیان کلی تسلی و توجیه آنست. مذهب تحقق افسانه ای ذات انسانی است زیرا سرشت بشری دارای واقعیت حقیقی نیست. بنابراین مبارزه علیه مذهب، مبارزه مستقیم علیه آن جهانی است که عطر معنوی آن، مذهب می باشد. فقر مذهب ضمن آنکه بیان فقر واقعی است، در عین حال اعتراض علیه فقر واقعی نیز می باشد. مذهب آه و فغان مخلوق در تنگنا افناده است، احساس به یک جهان بی احساس است، همانطور که روح یک کیفیت بی روح است. مذهب تریاک مردم است.
مذهب به مثابه خوشبختی تخیلی مردم است و از بین بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست. مطالبه کنار گذاشتن خیال پردازیها در مورد کیفیت آنست، مطالبه کنار گذاشتن کیفیتی است که به خیالبافی ها احتیاج دارد. بنابراین نقد بر مذهب، نطفه نقد برزخی است که جلوه قدس آن، مذهب است.
نقد، گلهای سیالی زنجیرها را پر پر کرده است، نه به خاطر آنکه انسان زنجیر خشک و کسل کننده ای را حمل کند بلکه به خاطر آنکه زنجیر را به دور افکند و گلهای زنده را بچیند. نقد بر مذهب، انسان را از اشتباه بیرون می آورد تا به این ترتیب فکر کند، عمل نماید، واقعیت خود را همچون انسان از اشتباه بیرون آمده و بر سر عقل آمده ای، ترسیم نماید و به این ترتیب بگرد خود و بگرد خورشید واقعی خویش بچرخد. تا زمانیکه انسان بگرد خود بچرخد، مذهب فقط خورشید تخیلی ایست که بگرد انسان می چرخد. بنابراین وظیفه تاریخ است که بعد از آنکه حقیقت آخرت از میان رفت، حقیقت دنیا را مطرح سازد. وظیفه فلسفه – که در خدمت تاریخ قرار دارد – اینست که بعد از بر ملا شدن اشکال مقدس از خودبیگانگی انسان، در وهله اول از خود بیگانگی را در اشکال نا مقدس آن افشا نماید. به این ترتیب نقد به آسمان مبدل به نقد زمین، نقد مذهب تبدیل به نقد بر حقوق و نقد الهیات مبدل به نقد بر سیاست می گردد" .
مارکس همچنین در سال ۱۸۴۳ با دو رشته افکار نوین نیز برخورد داشت یعنی سوسیالیسم فرانسوی و اقتصاد سیاسی انگلیسی. شیوه ی منحصر به فردی که مارکس برای تلفیق فلسفه ی هگل، سوسیالیسم و اقتصاد سیاسی برگزیده ، جهتگیری فکریش را تعیین کرد. یکی از رویدادهای بسیار مهم این دوره، ملاقات با مردی بنام فردریک انگلس بود که بعدها دوست تمام عمر، حامی و همکارش شد. انگلس که پسر یک کارخانه دار نساجی بود، منتقد سوسیالیست شرایط زندگی طبقه کارگر گشته بود. بیشتر دلسوزیهایی که مارکس نسبت به تیره بختی طبقه کارگر نشان می داد، از آشنایی او با انگلس و افکارش سرچشمه می گیرد. در ۱۸۴۴، انگلس و مارکس در یکی از کافه های مشهور پاریس پس از بحثهای طولانی، زمینه ی یک همکاری عمرانه را تدارک دیدند. انگلس درباره ی مباحثاتش با مارکس گفت، « توافق کامل ما در همه ی زمینه های نظری آشکار شد... و کار مشترک ما از همان زمان آغاز گشت» ( مک للان، ۱۹۷۳، ص ۱۳۱). در همین دوره، مارکس کارهای دانشگاهیش ( که بسیاری از آنها در زمان زندگیش منتشر نشدند) را نوشت که بیشتر در جهت توضیح پیوندش با سنت هگلی بودند ( برای مثال، خانواده ی مقدس و ایدئولوژی آلمانی). اما در همین زمان، سال ۱۸۴۴، کتاب « دستنوشته های اقتصادی و فلسفی» را نیز به پایان رساند که همه ی سنتهای فکری را که خود در آن مستغرق شده بود در همین کتاب تلفیق کرد و اشتغال ذهنی روزافزونش را به حوزه ی اقتصادی، نیز در همین اثر منعکس کرده است.
از آنجا که برخی از نوشته های مارکس حکومت پروس را خشمگین ساخته بود، دولت فرانسه ( به تقاضای پروسیها) مارکس را در سال ۱۸۵۴ از پاریس تبعید کرد و او ناچار شد به بروکسل برود. در حالی که رادیکالیسم مارکس پیش از پیش شدت می گرفت، در همین دروه عضو فعال جنبش انقلابی بین المللی شده بود. در همین زمان به « اتحادیه کمونیستی» پیوست و آنها از او خواستند تا ( با همکاری انگلس) سندی را در توضیح هدفها و باورداشتهای کمونیستی بنویسد. در نتیجه، « بیانیه کمونیست» به سال ۱۸۴۸ به نگارش در آورد. انتهای بیانیه کمونیست با این جملات به پایان میرسد:
" کمونیستها ها از مخفی داشتن آرا و هدف های خود بیزارند. آنان آشکارا اعلام می کنند که هدف های آنان تنها از راه سرنگون کردن تمام شرایط اجتماعی کنونی از طریق توسل به زور، تحقق پذیر است. بگذار طبقات حاکم از انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند. پرولتاریا برای باختن چیزی جز زنجیرهاشان ندارند. برای بردن یک دنیا در برابر آنان است. کارگران جهان متحد شوید! "
مارکس پس از مهاجرت به انگلستان ( لندن)، به خاطر ناکامی انقلابهای سیاسی سال ۱۸۴۸، از فعالیتهای عملی انقلابی دست کشید و به تحقیق جدی و مفصل درباره ی عملکرد های نظام سرمایه داری روی آورد. در ۱۸۵۲، مارکس در کتابخانه « بریتیش میوزیم» بررسیهای مشهورش را درباره شرایط کار نظام سرمایه داری آغاز کرد. این بررسیها سرانجام در یک کتاب سه جلدی به نام « سرمایه» به ثمر رسید که نخستین جلد آن در ۱۸۶۷ و جلدهای بعدی پس از مرگش منتشر شدند. او در این سالها در فقر زندگی می کرد و به سختی می توانست از طریق در آمد ناچیزی که از نوشته ها و حمایتهای مالی انگلس به دست می آورد، زندگیش را ادامه دهد. در ۱۸۶۳، با پیوستن به « انترناسیول اول» که یک جنبش بین المللی کارگری بود، دوباره درگیر فعالیتهای سیاسی شد. به زودی بر این جنبش چیرگی یافت و چندین سال از زندگیش را وقف آن کرد. مارکس به عنوان رهبر انترناسیونال و نویسنده ی کتاب « سرمایه»، آوازه ای به هم رساند. اما از هم گسیختگی انترناسیونال به سال ۱۸۷۶، شکست جنبشهای گوناگون انقلابی و بیماری شخصی، مارکس را به زانو در آوردند. همسر مارکس در ۱۸۸۱، یکی از دخترهایش در ۱۸۸۲ و خودش در ۱۴ مارس در گذشتند.
آلبرت اینشتین، هنگامیكه مامور قطار از وی تقاضای بلیط كرد شدیدا به فكر فرو رفت. پس از مدتی جستوجوی خستهكننده در جیبهایش، برنده نوبل با عجله چمدانهای خود را از تاقچه پایین آورد. مامور قطار او را شناخت و گفت: «نگران نباشید پروفسور من مطمئن هستم دانشگاه پرینستون پول بلیط دیگری را برای شما خواهد پرداخت.» اینشتین پاسخ داد: «مرد جوان! من نگران پول بلیط نیستم من میخواهم بدانم به كجا میروم !!»
Subscribe to:
Posts (Atom)