Showing posts with label social. Show all posts
Showing posts with label social. Show all posts
Friday, April 9, 2010
Wednesday, March 31, 2010
Wednesday, March 24, 2010
Thursday, January 21, 2010
Wednesday, September 30, 2009
Thursday, May 7, 2009
Thursday, February 5, 2009
صاحب طلا فروشي متهم رديف اول
با تاكسي داشتم مي رفتم ميرداماد. وقتي به ميدان محسني (ميدان زماني سابق و ميدان مادر كنوني) رسيديم راننده يك مغازه طلا فروشي را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت اين مغازه الان زندانه»
آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را به حساب صاحب مغازه واريز كند.
صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد.
مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند .
مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند .
بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود .
هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير مي كنند.
در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند.
تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده با اين حساب صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و....
الان چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است.....
آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را به حساب صاحب مغازه واريز كند.
صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد.
مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند .
مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند .
بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود .
هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير مي كنند.
در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند.
تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده با اين حساب صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و....
الان چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است.....
Thursday, January 24, 2008
ما مسافران اتوبوس!
خبر را حتما خوانده اید.
پرایدی در نزدیکی فیروزکوه با اتوموبیل حمل پول تصادف می کند و راننده پراید در حالی که در اتوموبیل گیر افتاده با موبایل به برادرش زنگ می زند که به کمکش بیاید و در حین مکالمه می بیند که اتوبوسی رسید و مسافرانش پیاده شدند...خیالش راحت می شود که کمک رسید.
اما مسافران و راننده و شاگردش بی اعتنا به فریادهای کمک خواهی او به چک پولها هجوم می برند و بیش از 148 ملیون تومان پول را یغما می کنند و سپس سوار اتوبوس می شوند و محل را ترک می کنند.
راننده پراید توسط تیم امداد زمانی به بیمارستان می رسد که دیگر دیر شده بود و به علت پنوموتوراکسی که در زمان مناسب به راحتی قابل درمان بود به علت تاخیر در درمان فوت می کند.
صحنه را برای خودم مرور می کنم.
اتوبوسی حامل 36 مسافر، زن و مرد، پیر و جوان و کودک و زن، تحصیل کرده و بی سواد، دهاتی و شهری،مومن و بی دین همه و همه سوار بر اتوبوسی شدند که نمونه ای از جامعه ایرانی بود تا راه را بر هر انکار و اظهار برائتی از جانب هر قشر و طبقه ای ببندد!
هنگام توقف اتوبوس، همه بدون هماهنگی قبلی و بدون هیچ ااظهار مخالفتی، در شرایط عادلانه و رقابتی! به سمت پولها هجوم می برند...هیچکس از این 38 نفر اعتراض یا مخالفتی نمی کند...هیچکس التماس های راننده پراید را نمی شنود...نه پیرزن نماز شب خوان و نه نوجوان پاک نهاد...نه پیرمرد تازه از حج برگشته و نه جوانمرد مدعی...نه آموزگار نه پزشک نه ارتشی نه کاسب!
اگر کوچکترین مخالفتی ابراز شده بود...اگر یکی از این 38 نفر با موبایلش به پلیس زنگ می زد...اگر فقط یکی از این 38 نفر به راننده پراید کمک می کرد و از غارت مال غیر چشم می پوشید...دیگران قادر نبودند در سکوت و رضایت جمعی دست بر چشمان وجدان خود بگذارند و بدون اعتراض...بدون پشیمانی سوار بر اتوبوس شوند و محل را ترک کنند.
اگر چنین فردی در این اتوبوس وجود داشت اقشاری از جامعه ایرانی می توانستند با انتساب او به قشر یا طبقه خود، اعاده حیثیتی کنند...می توانستند با استناد به این استثنا سرپوشی بگذارند بر گندابی که جامعه ایرانی در آن فرو می رود...این "آدم" می توانست کورسویی باشد در تاریکی راهی در آن افتاده ایم...افسوس که "کسی" نبود.
همه این ماجرا برای من قابل هضم و تحمل خواهد بود اگر و تنها اگر دیگر نامی و وصفی از وجدان و اخلاق ایرانی نشنوم.
پرده ای دریده و دامانی آلوده ...همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم!
http://gooshzad.blogspot.com
پرایدی در نزدیکی فیروزکوه با اتوموبیل حمل پول تصادف می کند و راننده پراید در حالی که در اتوموبیل گیر افتاده با موبایل به برادرش زنگ می زند که به کمکش بیاید و در حین مکالمه می بیند که اتوبوسی رسید و مسافرانش پیاده شدند...خیالش راحت می شود که کمک رسید.
اما مسافران و راننده و شاگردش بی اعتنا به فریادهای کمک خواهی او به چک پولها هجوم می برند و بیش از 148 ملیون تومان پول را یغما می کنند و سپس سوار اتوبوس می شوند و محل را ترک می کنند.
راننده پراید توسط تیم امداد زمانی به بیمارستان می رسد که دیگر دیر شده بود و به علت پنوموتوراکسی که در زمان مناسب به راحتی قابل درمان بود به علت تاخیر در درمان فوت می کند.
صحنه را برای خودم مرور می کنم.
اتوبوسی حامل 36 مسافر، زن و مرد، پیر و جوان و کودک و زن، تحصیل کرده و بی سواد، دهاتی و شهری،مومن و بی دین همه و همه سوار بر اتوبوسی شدند که نمونه ای از جامعه ایرانی بود تا راه را بر هر انکار و اظهار برائتی از جانب هر قشر و طبقه ای ببندد!
هنگام توقف اتوبوس، همه بدون هماهنگی قبلی و بدون هیچ ااظهار مخالفتی، در شرایط عادلانه و رقابتی! به سمت پولها هجوم می برند...هیچکس از این 38 نفر اعتراض یا مخالفتی نمی کند...هیچکس التماس های راننده پراید را نمی شنود...نه پیرزن نماز شب خوان و نه نوجوان پاک نهاد...نه پیرمرد تازه از حج برگشته و نه جوانمرد مدعی...نه آموزگار نه پزشک نه ارتشی نه کاسب!
اگر کوچکترین مخالفتی ابراز شده بود...اگر یکی از این 38 نفر با موبایلش به پلیس زنگ می زد...اگر فقط یکی از این 38 نفر به راننده پراید کمک می کرد و از غارت مال غیر چشم می پوشید...دیگران قادر نبودند در سکوت و رضایت جمعی دست بر چشمان وجدان خود بگذارند و بدون اعتراض...بدون پشیمانی سوار بر اتوبوس شوند و محل را ترک کنند.
اگر چنین فردی در این اتوبوس وجود داشت اقشاری از جامعه ایرانی می توانستند با انتساب او به قشر یا طبقه خود، اعاده حیثیتی کنند...می توانستند با استناد به این استثنا سرپوشی بگذارند بر گندابی که جامعه ایرانی در آن فرو می رود...این "آدم" می توانست کورسویی باشد در تاریکی راهی در آن افتاده ایم...افسوس که "کسی" نبود.
همه این ماجرا برای من قابل هضم و تحمل خواهد بود اگر و تنها اگر دیگر نامی و وصفی از وجدان و اخلاق ایرانی نشنوم.
پرده ای دریده و دامانی آلوده ...همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم!
http://gooshzad.blogspot.com
Wednesday, January 23, 2008
چلستون و بیستون
ما ایرانیها، همیشه اهل افراط و تفریط هستیم، عمارتی اگر بنا کنیم یا چلستون میسازیم یا بیستون!
Friday, January 18, 2008
اظهار نظر یک دیپلمات انگلیسی در مورد ایرانیان
ریا کاری بدون دستپاچگی،اعتقاد به قضا و قدر، اهمیت ندادن به زجر
کشیدن ... ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن
در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلا قصد انجام
دادنش را ندارند. اهل طفره رفتن ، فاقد انرژی و استقامت ، اما تابع
قدرت و انضباط اند. بالاتر از همه ، از توطئه و تبانی لذت می برند و
هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت
می کنند. ایرانی دروغگویی ماهر است ، اما انتظار ندارد که گفته هایش
را باور کنند. ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی
کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست
یافته اند
کشیدن ... ایرانیان عادی تو خالی و بی اخلاق وهمیشه مشتاق قول دادن
در قبال کارهایی اند که قادر به انجام دادنش نیستند ویا اصلا قصد انجام
دادنش را ندارند. اهل طفره رفتن ، فاقد انرژی و استقامت ، اما تابع
قدرت و انضباط اند. بالاتر از همه ، از توطئه و تبانی لذت می برند و
هر زمان که منافعشان حکم کند، به آسانی از اعمال غیر اخلاقی تبعیت
می کنند. ایرانی دروغگویی ماهر است ، اما انتظار ندارد که گفته هایش
را باور کنند. ایرانیها در زمینه های فنی به راحتی معلوماتی سطحی
کسب می کنند و خود را متقاعد میسازد که به معلوماتی عمیق دست
یافته اند
ماجرای یزید اردکانی و سر بریده پشت باغی
"... در آن سال حاج کاظم آقا گفته بود که یزید با هیبت از اردکان آورده بودند، ملا محمد که مداح بود نقش سر بریده را بازی می کرد، سر او را تراشیده، ریشش را حنا گذاشته و او را در صندوقی چوبی کرده بودند و ته تشت برنجی را سوراخ کرده و تشت سوراخ را طوری دور گردن او گذاشته بودند که احساس می شد سر بریده ای در تشت قرار دارد.آن سال حاج کاظم آقا گفته بود تخته هایی را از روی شانه یزید رد کنند و بر دیوار صندوق میخ کنند بطوری که ملا محمد نمی توانست تکان بخورد.حدود ظهر عاشورا که در آن سال در تابستان بود در گرمای 40 درجه یزد بازار شام محله پشت باغ به سر میدان میرچخماق یزد رسیده بود، سر بریده کلام خداوند را با صوتی شیوا تلاوت می کرد. همه نظرها به طرف سر بریده ، بازار شام و اسرا جلب شده بود و زنها شیون می کردند.حاج آقا کاظم به یزید اردکانی گفته بود وقتی به سر میدان میرچخماق رسیدیم و من اشاره کردم عصایت را محکم بر سر و صورت ولب و دندان سر بریده بزن بطوری که سر بشکند و خون جاری شود تا مردم بیشتر گریه کنند و هیات محله پشت باغ از سایر هیئت ها گوی سبقت را برباید.هیچکس موضوع را جز حاج کاظم و یزید اردکانی خبر نداشت. من هم به علت آنکه پسرعموی حاج کاظم بودم جزو بچه های فرنگی بودم در یک متری سر بریده و یزید قرار داشتم و از نزدیک شاهد ماجرا بودم.دیدم یزید چوبدست زرینش را بلند کرد و بر سر و صورت سر بریده فرود آورد بطوری که خون از سر ملا محمد سرازیر شد. ملا به خشم آمد و یک مرتبه و ناخودآگاه به جای صوت قرآن شروع کرد به زن و بچه وایل و تبار یزید بدترین فحش ها را نثار کردن و بلندگوها هم صداها را پخش می کردند.دهها نفر صدا زدند بلندگوها را قطع کنید ولی تا قطع بلندگو چند ثانیه ای طول کشید.در این چند ثانیه عزا تبدیل به خنده و تعجب شده بود. بالاخره ملا محمد خود را از صندوق بیرون کشید و یزید از جایگاه خود فرود آمد و در خیابان فرار می کرد. زنها که غریو یا حسین یاحسین کردنشان به آسمان می رفت و مردها که با یک چشم گریه وبا چشم دیگر می خندیدند و حاج کاظم که از غیظ داشت دیوانه می شد که آبروی محله رفت.بارها حاج کاظم آقا که متولد سال 1300 است این خاطره را برای همه تعریف کرده است."منبع: "خاطرات شازده حمام" گوشه ای اوضاع اجتماعی شهر یزد دهه 1330 - 1340 دکتر محمد حسین پاپلی یزدی انتشارات پاپلی 1384
Subscribe to:
Posts (Atom)