Showing posts with label books. Show all posts
Showing posts with label books. Show all posts
Thursday, January 28, 2010
Monday, April 13, 2009
Sunday, April 12, 2009
Monday, January 28, 2008
معرفي كتاب « بازي شيطان » Devil’s Game
رابرت درايفوس "Robert Dreyfuss" نويسنده كتاب مدت 15 سال است كه به عنوان خبرنگار پژوهشگر دست اندركار تحقيق و نوشتن مقالات تفصيلي درباره رويدادهاي سياسي، اقتصادي و مسائل مربوط به امنيت ملي آمريكاست. سا ل2001 توسط مجله بررسي خبرنگاري دانشگاه كلمبيا به عنوان خبرنگار پژوهشگر برجسته انتخاب شد. مقالات او درباره نقش نفت در حمله آمريكا به عراق برنده جايزه اول Project Censored در سال 2003 شد. رابرت درايفوس در برنامه هاي تلويزيوني پرشماري شركت داشته و در روزنامه ها و مجلات معتبر و ترقي خواه متعددي مقاله نوشته است.
كار اين نويسنده در سالهاي بعد از 11 سپتامبر 2001، تحقيق و بررسي و نوشتن مقالات پرشماري درباره حمله آمريكا به عراق و افشاي اشخاصي چون احمد چلبي و نهادهاي پنهاني مانند اداره طرحهاي ويژه پنتاگون و برنامه محافظه كاران نو براي خاورميانه، جاسوسي هاي اقتصادي سازمان سيا، پيمانكاريهاي صدها ميليارد دلاري پنتاگون با كارخانه هاي اسلحه سازي و غيره بوده است. نويسنده انگيزه خود در نوشتن كتاب را چنين خلاصه ميكند: "پر كردن حلقه هاي مفقوده در ميان ميليونها جمله اي كه درباره اسلام سياسي و سياستهاي ايالات متحده بعد از 11 سپتامبر نوشته شده."
به قول او: "هدف كتاب پاسخ دادن به اين سئوال است كه: "چگونه شد به اين مخمصه دچار شديم؟"
در ادامه پاسخ به پرسش بالا ميخوانيم:
"در اين كتاب قصد دارم به بخشي از اين سئوال پاسخ دهم كه چرا دولت آمريكا و بسياري از متحدينش به مدت بيش از 50 سال "جناح راست اسلامي" را به عنوان شركايي مطلوب در جنگ سرد براي خود انتخاب كردند. برخورد من در اين كتاب به صورت يك مورخ نيست بلكه به عنوان يك خبرنگار است. بخش وسيعي از كتاب بر پايه مصاحبه هاي طولاني با شمار زيادي از ماموران با سابقه وزارت خارجه، سازمان سيا، پنتاگون و رهبران بخش خصوصي است كه در بسياري از رويدادهاي نيم قرن اخير شركت فعال داشته اند . . . تقريبا همه ي افرادي كه با آنها مصاحبه كرده ام مطالبشان علني و مستند و همه ي وقايع مندرج در كتاب همراه با ذكر منابع موثق است."
"اين كتاب لااقل به برخي از پرسشهاي آناني كه از پشتيباني دولت آمريكا از رژيم كنوني حاكم بر عراق كه زير رهبري راست افراطي مذهبي و اصول گرايان شيعه طرفدار آيت الله هاي ايراني است تعجب ميكنند، پاسخ ميدهد. براي آنهايي كه دلواپس افتادن كشورهايي چون مصر، سوريه، الجزاير، پاكستان و ديگر كشورهاي خاورميانه و آسياي جنوبي زير سيطره اسلام سياسي هستند لااقل برخي از دلايل اين پديده توضيح داده ميشود. . ."
در ادامه ميخوانيم:
"امروز به سادگي صحبت از "جدال تمدنها" ميشود. اما در اين كتاب نشان داده ميشود كه از چند دهه قبل از يازده سپتامبر متعصب ترين و كار كشته ترين فعالان سازمان هاي اصول گراي اسلامي بويژه جناح افراطي آن اكثر به دو دليل به عنوان متحدين دولت هاي انگليس و آمريكا مورد استقبال قرار ميگرفتند: اول آنكه ضد كمونيست هايي سرسخت و بيرحم بودند. دوم آنكه مخالف ملي گرايان غيرمذهبي (سكولار) مانند جمال عبدالناصر در مصر و دكتر مصدق در ايران بودند.
رابرت درايفوس سپس با ساده دلي شگفت انگيزي مينويسد:
"در سالهاي دهه ي 1950، ايالات متحده فرصت آن را داشت كه با ملي گرايان كنار آيد و بسياري از سياستمداران آمريكا هم در واقع چنين پيشنهاد ميكردند. اما سرانجام ملي گرايان جهان سوم براي شركت در مبارزه عليه شوروي به عنوان افراد و نيروهاي غيرقابل اعتماد كنار گذاشته شدند. در عوض به سالهاي پاياني دهه ي 1950 كه ميرسيم ايالات متحده جاي آنكه دست اتحاد به سوي نيروهاي ترقي خواه غيرمذهبي (سكولار)در خاورميانه و كشورهاي عربي دراز كند متحد نيروهاي ارتجاعي اسلام گراي عربستان گرديد و در نتيجه دولت آمريكا به جاي دوستي با جمال عبدالناصر عهد اتحاد با خاندان سعودي بست."
(نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس Robertdreyfuss.com)
رابرت درايفوس با وجود آنكه خود، تاريخ همكاري هيئت هاي حاكمه انگليس و آمريكا با اسلام سياسي را از اواخر قرن 19 تا به امروز به دقت ميشكافد و دلايل واقعي چنين همكاري را (مبارزه با نيروهاي ملي و چپ) به روشني توضيح ميدهد، اما از سياست آمريكا در كمك به اين عناصر و نيروهاي مرتجع و دست راستي به عنوان "اشتباه" ياد كرده و مينويسد:
"اشتباه دوم كه در كتاب آشكار ميشود اين است كه در دهه ي 1950، در اوج جنگ سرد و مبارزه بر سر كنترل خاورميانه، ايالات متحده از رشد سريع دست راستي هاي اسلامي در اين منطقه از مصر گرفته تا افغانستان پشتيباني كرد. در مصر ، انورسادات به اخوان المسلمين دوباره اجازه فعاليت آزادانه داد. ايالات متحده، اسرائيل و اردن از جنگ اخوان المسلمين عليه دولت سوريه حمايت كردند. افزون بر آن براي نخستين بار، كتاب اين واقعيت را افشا ميكند كه دولت اسرائيل به احمد ياسين و اخوان المسلمين در كرانه غربي و نوار غزه كمك كرد تا گروه حماس را به وجود آورد."
نويسنده سپس در مورد "اشتباه" ديگر دولت آمريكا مينويسد:
"دولت آمريكا از جهادگران اسلامي در افغانستان حمايت كرد. اين نوع پشتيباني از مدتها پيش از دخالت شوروي در افغانستان در سال 1979 آغاز شده بود و ريشه هاي آن برميگردد به فعاليتهاي مخفيانه سازمان سيا از دهه هاي 1960 و 1970 در افغانستان. رشد اسلام گرايان دست راستي در افغانستان منجر به جنگ داخلي در آن كشور و در سالهاي دهه ي 1980 و روي كار آمدن طالبان و آغاز فعاليت اسامه بن لادن براي به وجود آوردن القاعده گرديد." (همانجا)
رابرت درايفوس در دنباله توضيح خود درباره انگيزه نوشتن كتاب مطلب جالبي را مطرح ميكند و مينويسد:
"آيا دست راستي هاي اسلامي بدون پشتيباني دولت آمريكا ميتوانستند وجود داشته باشند؟"
و در پاسخ مينويسد:
"البته ميتوانستند وجود داشته باشند. اين كتاب براي طرفداران تئوري توطئه نوشته نشده. اما ترديدي نميتوان داشت كه اگر ايالات متحده در طول جنگ سرد راه ديگري (جز حمايت همه جانبه از دست راستي هاي اسلامي) برميگزيد خطر اين نيرو بسيار كمتر از آنچه ميبود كه شاهدش هستيم."
به دنبال برشمردن اين "اشتباهات" دولت آمريكا، رابرت درايفوس طبيعتا مثل يك شهروند خيرخواه و ساده دل آمريكايي به نصيحت دولت آمريكا پرداخته و براي علاج اين "اشتباهات" راهبردي، راهكارهايي را به آنها توصيه ميكند:
"بيرون كشيدن نيروهايش از عراق؛ كاهش چشمگير نيروهاي نظامي اش در خاورميانه، آسياي مركزي و خليج فارس؛ هموار كردن راه براي ايجاد دولت مستقل فلسطين و كوشش در كاهش تشنج در كشورهاي مسلمان از فيليپين گرفته تا اندونزي و سودان."
ملاحظه ميكنيم كه حتي يكي از خبرنگاران هوشمند، صادق و واقع بين آمريكايي كه كوشش دارد در خارج از گردونه و دستگاههاي ارتباط جمعي متعلق به انحصارات عظيم فرامليتي باقي بماند و براي حفظ استقلال فكري خود از بسياري مزاياي مادي بگذرد، به دليل پايين بودن آگاهي اش از ريشه هاي اقتصاد سياسي عملكردهاي هيئت حاكمه آمريكا و بي اطلاعي از قوانين انباشت سرمايه ــ كه چيزي جز رابطه سلطه و تابعيت را بر نمي تابد ــ كل اين فعاليتهاي بغايت مخرب، نابودگر و ارتجاعي را به عنوان "اشتباه" تلقي كرده و بر اين تصور است كه "نصيحت" به چنين هيئت حاكمه اي كارساز است.
در مقاله اي زير عنوان "جنگ سرد، جنگجويان مقدس" كه قرار است در شماره ژانويه ــ فوريه مجله مادرجونز به چاپ رسد، رابرت درايفوس ارتباط تنگاتنگ اسلام سياسي دست راستي ــ بويژه اخوان المسلمين ــ با دولت آمريكا را برملا ساخته و پذيرايي رسمي پرزيدنت آيزنهاور از سعيد رمضاني رهبر اخوان المسلمين در كاخ سفيد را تشريح ميكند. اين ملاقات در چهارچوب كنفرانس پراهميتي صورت ميگيرد كه از سوي وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا در سپتامبر 1953 در دانشگاه پرينستون ترتيب داده شده بود و چندين نفر از نظريه پردازان بلندپايه و استادان دانشگاههاي آمريكا و مستشرقين آمريكايي، انگليسي و كانادايي و غيره به علاوه رهبران گروههاي دست راستي اسلامي از كشورهاي مسلمان در آن شركت داشتند تا درباره اهميت اسلام سياسي و نقش آن در مبارزه با كمونيسم به بحث و گفت و گو پردازند. طبق سند سري كه اكنون بيرون آمده، هدف از تشكيل اين كنفرانس اين طور توضيح داده ميشود:
"در ظاهر اين طور وانمود ميشود كه كنفرانس صرفا كوششي براي بالا بردن معلومات ما درباره اسلام است. اين تظاهر دقيقا آن چيزي است كه مورد نظر ماست. اما هدف واقعي عبارت از دور هم گرد آوردن افراد بانفوذي است كه ميتوانند ديدگاه اسلامي را در زمينه هاي آموزش، علوم، حقوق، فلسفه و بنابر اين ناگزير در زمينه سياست فرمول بندي كنند . .. از ميان نتايج مختلفي كه از اين گردهمايي ميتوان انتظار داشت عبارت از تحرك بخشيدن و سمت و سو دادن به جنبش نوزايي اسلام در درون خود اسلامي است." (نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس)
نويسنده در اين مقاله اظهار تعجب ميكند كه دولت آمريكا چگونه از رهبران چنين گروههاي مخفي، خشونت گرا، و تروريستي ميخواهد براي تجديد حيات اسلام حمايت كند و در پاسخ به سئوال خود مينويسد:
"چنين ديدگاه و عملكردي خصلت اساسي سياست ايالات متحده در آن زمان بود چرا كه هر كسي ضد كمونيست بود، متحد ايالات متحده تلقي ميشد."
و سپس اضافه ميكند كه در مصاحبه با دهها نفر از ماموران قديمي و عاليرتبه سازمان سيا كه در زمان جنگ سرد فعال بوده اند، همه بدون استثنا و به عنوان يك اصل پذيرفته شده اذعان كرده اند كه از اسلام به عنوان سدي در برابر گسترش شوروي و ايدئولوژي ماركسيستي در ميان توده مردم استفاده شده است.
براي ما مردم ايران، كتاب از آن جهت اهميت دارد كه شايد براي نخستين بار از زبان ماموران عاليرتبه سازمان سيا، وزارت خارجه و وزارت دفاع آمريكا ارتباطات گسترده ميان بخشي از روحانيت شيعه با دستگاههاي امنيتي آمريكا و انگليس در دوران جنبش ملي شدن صنعت نفت به رهبري دكتر مصدق و نقش اين روحانيون در كودتاي 28 مرداد و برانداختن دولت دكتر مصدق و نيز جريان سلسله حوادثي را مي شنويم كه زير نظر دستگاههاي امنيتي آمريكا اتفاق افتاده و منجر به سوار شدن روحانيت دست راستي بر موج انقلاب 1357 و قدرت گيري خميني و اطرافيانش گرديد.
لازم به تذكر است كه در سالهاي اخير به دليل بالا گرفتن اختلاف ميان سازمان سيا از يك سو و پنتاگون و كاخ سفيد از سوي ديگر شماري از ماموران قديمي و بازنشسته سازمان سيا حاضر به افشاگري گوشه هايي از فعاليت خود شده اند و از اين رو خبرنگاران پژوهشگري چون رابرت درايفوس از اين موقعيت استفاده كرده و اسراري را بر ملا ساخته اند.
در سطور بالا هدف از نوشتن كتاب را از زبان نويسنده نقل كردم. در زير فرازهايي از كتاب را كه مربوط به تاريخ پنجاه و چند سال اخير كشورمان بوده است ميآورم.
رابرت بير (R.Baer) مامور قديمي و عاليرتبه سازمان سيا در كتاب خود زير عنوان "هم خوابگي با شيطان" مينويسد:
"در پشت همه ي اين رويدادها راز حقير و كثيفي در واشنگتن وجود داشت و آن اينكه كاخ سفيد به اخوان المسلمين به عنوان متحدي پنهاني نگاه ميكرد؛ به صورت سلاحي عليه كمونيسم. اين عمليات پنهاني از سالهاي دهه ي 1950 با برادران دالس آغاز شد ــ آلن دالس در سازمان سيا و جان فوستر دالس در وزارت خارجه ــ آن هم هنگامي كه بر كمك مالي عربستان سعودي به اخوان المسلمين عليه عبدالناصر صحه گذاشتند.
از ديدگاه واشنگتن جمال عبدالناصر يك كمونيست بود. از نظر آنان او صنايع بزرگ مصر و از جمله كانال سوئز را ملي خواهد كرد. منطق جنگ سرد، واشنگتن را به اين نتيجه رسانده بود كه: اگر الله قبول كند كه به نفع ما بجنگد چه بهتر. اگر الله تصميم بگيرد كه قتل سياسي مجاز خواهد بود، چه بهتر ــ به شرطي كه در حضور افراد با فرهنگ در مورد آن صحبتي نشود." (صفحه 102 كتاب)
درايفوس در دنباله نقل قول بالا مينويسد :
"در حالي كه دولت آمريكا و انگليس با آتش بازي ميكردند و آدمكشاني از ميان اخوان المسلمين عليه ناصر بسيج ميشد، شواهد نشان ميدهد كه اخوان المسلمين در حال همكاري با گروه تروريستي اسلامي در ايران به نام فداييان اسلام بود. بنيانگذار فداييان اسلام آيت اللهي بود كه در همكاري مستقيم با سازمان سيا درصدد برانداختن دكتر مصدق بود. برنارد لوئيس مامور سابق انتليجنت سرويس انگليس و مستشرق كنوني آمريكايي اشاره ميكند كه تصميم اخوان المسلمين به مخالفت رويارو با عبدالناصر در رابطه با پيوند اين سازمان با فداييان اسلام بود." (همانجا)
به عبارت ديگر فداييان اسلام و رهبر آن آيت الله كاشاني نه تنها در برانداختن دكتر مصدق نقش داشتند بلكه درصدد از ميان بردن جمال عبدالناصر هم بودند.
رابرت درايفوس بر اين عقيده است كه هم مصدق و هم ناصر در ابتداي روي كار آمدن، تا حدودي از حمايت دولت آمريكا برخوردار بودند، اما دولت آيزنهاور با اين نظر موافق نبود و عقيده داشت كه: "يا با ما هستيد ــ يعني به ما پايگاه نظامي دهيد، به پيمانهاي نظامي ما مي پيونديد، دروازه هاي كشور خود را به روي انحصارات ما باز ميكنيد و به آنها امتيازات لازم را ميدهيد ــ وگرنه عليه ما هستيد." (صفحه 108) در ادامه ميخوانيم:
"درست همان گروههاي اسلامي دست راستي كه سيا در سال 1953 براي برانداختن دكتر مصدق به آنها كمك مالي كرد در سال 1979 شاه را برانداختند." (صفحه 109)
در صفحات 114 و 115 كتاب گوشه هايي از مصاحبه نويسنده را با اولين مامور سازمان سيا به نام جان والر J.Waller ميخوانيم:
"فردي كه مسئوليت عمليات مخفي سازمان سيا در ايران ميان سالهاي 1946 تا 1953 را اداره ميكرد جان والر بود."
جان والر در ميان عشاير قشقايي، بختياري و كرد كار ميكرد، در عين حال كه جاسوسان سابق آلمان را براي سازمان سيا استخدام ميكرد. او به نويسنده ميگويد:
كاشاني مهمترين رهبر مذهبي بود و از اين رو با او روابط نزديكي برقرار كردم. سپس با لبخند ادامه ميدهد:
"چهره آيت الله را با گچ رنگي نقاشي كردم. او ابتدا مدتي جلو من نشست، اما بقيه نقاشي را از روي عكس او تمام كردم." والر تاييد ميكند كه آيت الله مامور سيا نشد. اما بلافاصله ادامه ميدهد: "ما آيت الله ها را مامور مستقيم خود نمي كنيم."
نويسنده از والر ميپرسد: آيا سازمان سيا مستقيما به كاشاني پول داد؟ او در جواب ميگويد: "بله".
و ادامه ميدهد: "پولها هم براي خود كاشاني و هم عوامل او بود. پول براي ارتباط گيري، پخش اعلاميه و جزوه و غيره در بخش جنوبي شهر تهران."
به دنبال آن رابرت درايفوس توطئه هاي پشت پرده براي برانداختن دكتر مصدق را توضيح ميدهد، (صفحات 116 و 117) و به شكل گيري فكري آيت الله خميني در سالهاي دهه ي 1940 و 1950 اشاره كرده و مينويسد:
"او بنا به سائقه ي فكري اش به سوي كاشاني و نواب صفوي و فداييان اسلام گرايش داشت و از طرفداران روحاني محافظه كار آيت الله بروجردي نيز بود . . . كاشاني در اين هنگام مرشد خميني بود و آيت الله از دستور كاشاني در مخالفت با مصدق و موافقت با برگشتن شاه تبعيت كرد." (صفحه 119)
فصل نهم كتاب مربوط به انقلاب 79ــ1978 ايران و دخالت فعال دولت آمريكا در آن ــ لااقل از اوايل سال 1977 يعني دو سال قبل از پيروزي انقلاب است. در اين فصل بويژه نقش دو مهره پراهميت در فراهم آوردن مقدمات انتقال قدرت از شاه به آيت الله خميني آشكار ميشود: يكي ريچارد كاتوم مامور كهنه كار سازمان سيا و ديگري ابراهيم يزدي. در صفحه 234 كتاب ميخوانيم:
"ريچارد كاتوم از ماموران امنيتي دولت آمريكا بود كه ادعا داشت "شيوه تفكر شيعي" را درك ميكند. او در اوايل دهه ي 1950 عضو گروه عمليات مخفي سازمان سيا در ايران بود . . . كاتوم در 1958 استاد دانشگاه پيترزبورگ شد، اما در سازمان سيا و عمليات مخفي آن باقي ماند و رابطه ي خود را در دهه ي 1960 و 1970 با مخالفان شاه ــ چه شخصيتهاي مذهبي و چه ملي ــ حفظ كرد. او بويژه با دو نفر كه در سال 1978 در دوران تبعيد خميني در پاريس از نزديك ترين مشاورين او بودند رابطه ي بسيار نزديك داشت: يكي ابراهيم يزدي و ديگري صادق قطب زاده.
اين دو (يزدي و قطب زاده) سالها يا به آمريكا مسافرت كرده يا در آنجا زندگي كرده بودند و هر دو با اخوان المسلمين همكاري نزديك داشتند. ابراهيم يزدي در اين رابطه (رابطه با اخوان المسلمين) انجمن هاي اسلامي را بنا نهاد."
در ادامه ميخوانيم:
"ريچارد كاتوم هنگامي كه به عنوان مامور سيا در ايران كار ميكرد، اول بار ابراهيم يزدي را در اواسط دهه ي 1950 در ايران ملاقات كرده و با او دوستي نزديكي برقرار كرد. يزدي در سالهاي دهه ي 1960 ميان ايران، پاريس و ايالات متحده رفت و آمد ميكرد و با قطب زاده و فعالان مذهبي ايراني طرفدار آيت الله خميني كار ميكرد."
درايفوس در ادامه مينويسد:
"در اوايل سال 1978، در تلگراف هاي سري كه از ايران به وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا ميرسيد اسم ريچارد كاتوم دوباره ظاهر ميشود. جان استمپل مامور سفارت آمريكا در ايران با محمد توكلي رهبر جنبش طرفداران خميني ملاقات ميكند. محمد توكلي از او ميپرسد آيا پروفسور ريچارد كاتوم را مي شناسيد؟ و از او ميخواهد كه اسم او را با ريچارد كاتوم چك كند."
در اينجا نويسنده نكته پراهميتي را برملا ميكند و مينويسد:
"چند هفته قبل استمپل با توكلي و بازرگان رهبر نهضت آزادي ملاقات ميكند و توكلي ــ آشكارا با اشاره به ريچارد كاتوم ــ به طور عجيبي از استمپل ميپرسد كه آيا دولت كارتر "كانال جداگانه اي" بيرون از كانال وزارت خارجه در سفارتخانه دارد؟" (صفحات 234 و 235 كتاب)
محمد توكلي سپس به استمپل ميگويد:
"نهضت آزادي در زماني كه ريچارد كاتوم مامور وزارت خارجه بود اطلاعات فراواني در اختيار او گذاشته است و به دادن اين اطلاعات ادامه داده است . . . ريچارد كاتوم به رفت و برگشت خود ميان تهران و پاريس ادامه ميدهد و در پاريس با آيت الله خميني و ابراهيم يزدي و قطب زاده ملاقات ميكند." (صفحه 235)
چارلز ناس (C.Naas) مامور سفارت آمريكا در ژوئن 1978 به هنري پرشت مسئول ميز ايران در وزارت امور خارجه مينويسد: "براي ما بسيار جالب است كه ريچارد كاتوم، همانطور كه چند نفر از ما فكر ميكرديم هنوز رابطه اصلي ]نهضت آزادي[ با آمريكاست و خود آنان (توكلي) حاضر به تاييد اين مطلب است." (همانجا)
به دسامبر 1978 كه ميرسيم و انقلاب در آستانه پيروزي است، تلگراف سري وزارت خارجه نشان ميدهد كه ريچارد كاتوم به طور مخفي به تهران آمده است . . . اما در اين موقع كاتوم كوشش ميكرد ميان يزدي، قطب زاده و ديگر ياران خميني از طريقي خارج از كانال وزارت خارجه به طور علني با مقامات واشنگتن رابطه برقرار كند. (همانجا)
پرشت به نويسنده كتاب ميگويد:
"در اواخر سال 1978 كاتوم به من خبر داد كه ابراهيم يزدي به واشنگتن ميآيد و بايد با او ملاقات كنيم . . . سرانجام مقامات وزارت خارجه باب مذاكره با انقلابيون از جمله يزدي و داماد او شهريار روحاني را باز كردند . . . ملاقات ها در پاريس ادامه يافت و ريچارد كاتوم در تهران ماموران سفارت آمريكا را به آيت الله بهشتي نماينده رسمي آيت الله خميني معرفي كرد. ايراني ها (بهشتي و يزدي) به مقامات سفارت اطمينان دادند كه آيت الله خميني ــ هيچ بلندپروازي سياسي ندارد و دولت آمريكا نبايد از او واهمه داشته باشد." (صفحه 237)
در سال 1979، در هفته هاي اول پيروزي انقلاب دو نفر از ماموران عاليرتبه سازمان سيا ــ رابرت ايمز (R.Ames) و جورج كيو (G.Cave) به ايران مسافرت ميكنند. ايمز رئيس بخش خاورميانه سازمان سيا لااقل يك بار با آيت الله بهشتي ملاقات ميكند. ديگر ماموران سيا با يزدي و عباس اميرانتظام و ديگر مقامات روحاني ايراني ملاقات ميكنند و يك سيستم رد و بدل اطلاعات بويژه در مورد عراق ميان آن دو (ايراني و آمريكا) برقرار گرديد. (صفحه 239)
مقامات ايراني از همان ابتدا از ماموران سيا ميخواستند كه اطلاعات مهم و دقيقي درباره عراق در اختيار آنها گذاشته شود. بروس لينگن جانشين سفير آمريكا در اين رابطه به رابرت درايفوس ميگويد:
"ما نسبت به عراق نگران بوديم. روابط ميان عراق و ايران به پايين ترين سطح رسيده بود و خميني نفرت شديدي از صدام حسين داشت و ميخواست انقلاب خود را به عراق صادر كند. عراق مطمئنا از هدفهاي عمده او بود. به ياد ميآورم كه من همه اطلاعات درباره عراق را به مقامات ايراني دادم: درباره ظرفيت نظامي عراق، استقرار نيروهاي نظامي آن كشور و هدفهاي نظامي آن." (صفحات 239 و 240)
كتاب علاوه بر روشن كردن ريشه هاي جنگ ايران و عراق به روشن شدن نكته ديگري نيز كمك ميكند و آن هم اختلاف ميان برژينسكي مشاور امنيتي جيمي كارتر و سايرس ونس وزير خارجه آمريكاست. برژينسكي ابتدا درصدد كودتاي نظامي براي حفظ شاه بود، اما سير حوادث در مدت كوتاهي نظر او را تغيير ميدهد و به فكر استفاده از رژيم تازه به قدرت رسيده براي "كمربند سبز" در برابر شوروي ميافتد. هنري پرشت به نويسنده كتاب در اين رابطه ميگويد:
"يك بار هال ساندرز (معاون وزارت خارجه در امور خاورميانه) براي ديداري به كاخ سفيد ميرود. وقتي از آنجا برگشت به من گفت: "خوشحال خواهي شد اگر به تو بگويم كه ما درصدد هستيم روابط جديدي با ايران برقرار كنيم." نظريه مطرح شده اين بود كه ما ميتوانيم از نيروهاي اسلامي عليه شوروي استفاده كنيم. تئوري اين بود كه يك كمربند بحران زا وجود دارد بنابر اين يك كمربند اسلامي ميتواند عليه شوروي بسيج شود. اين ديدگاه از آن برژينسكي بود."
به گفته ريچارد كاتوم بر افتادن شاه از نظر برژينسكي يك فاجعه بود. در ابتدا برژينسكي خواهان يك پينوشه در ايران بود.
"اما وقتي اين مسئله صورت نگرفت درصدد برقراري اتحاد با نيروهاي اسلامي در حال ظهور و از جمله جمهوري اسلامي افتاد. هدف برژينسكي به هيچ رو وجود ثبات در منطقه نبود. هدف او ايجاد اتحاد همه جانبه اي عليه شوروي در منطقه بود كه آن را كمربند يا "قوس بحران زا" ميناميد. به تابستان 1979 كه ميرسيم برژينسكي به صداقت ضد كمونيستي خميني اطمينان پيدا كرد." (صفحه 241)
كار اين نويسنده در سالهاي بعد از 11 سپتامبر 2001، تحقيق و بررسي و نوشتن مقالات پرشماري درباره حمله آمريكا به عراق و افشاي اشخاصي چون احمد چلبي و نهادهاي پنهاني مانند اداره طرحهاي ويژه پنتاگون و برنامه محافظه كاران نو براي خاورميانه، جاسوسي هاي اقتصادي سازمان سيا، پيمانكاريهاي صدها ميليارد دلاري پنتاگون با كارخانه هاي اسلحه سازي و غيره بوده است. نويسنده انگيزه خود در نوشتن كتاب را چنين خلاصه ميكند: "پر كردن حلقه هاي مفقوده در ميان ميليونها جمله اي كه درباره اسلام سياسي و سياستهاي ايالات متحده بعد از 11 سپتامبر نوشته شده."
به قول او: "هدف كتاب پاسخ دادن به اين سئوال است كه: "چگونه شد به اين مخمصه دچار شديم؟"
در ادامه پاسخ به پرسش بالا ميخوانيم:
"در اين كتاب قصد دارم به بخشي از اين سئوال پاسخ دهم كه چرا دولت آمريكا و بسياري از متحدينش به مدت بيش از 50 سال "جناح راست اسلامي" را به عنوان شركايي مطلوب در جنگ سرد براي خود انتخاب كردند. برخورد من در اين كتاب به صورت يك مورخ نيست بلكه به عنوان يك خبرنگار است. بخش وسيعي از كتاب بر پايه مصاحبه هاي طولاني با شمار زيادي از ماموران با سابقه وزارت خارجه، سازمان سيا، پنتاگون و رهبران بخش خصوصي است كه در بسياري از رويدادهاي نيم قرن اخير شركت فعال داشته اند . . . تقريبا همه ي افرادي كه با آنها مصاحبه كرده ام مطالبشان علني و مستند و همه ي وقايع مندرج در كتاب همراه با ذكر منابع موثق است."
"اين كتاب لااقل به برخي از پرسشهاي آناني كه از پشتيباني دولت آمريكا از رژيم كنوني حاكم بر عراق كه زير رهبري راست افراطي مذهبي و اصول گرايان شيعه طرفدار آيت الله هاي ايراني است تعجب ميكنند، پاسخ ميدهد. براي آنهايي كه دلواپس افتادن كشورهايي چون مصر، سوريه، الجزاير، پاكستان و ديگر كشورهاي خاورميانه و آسياي جنوبي زير سيطره اسلام سياسي هستند لااقل برخي از دلايل اين پديده توضيح داده ميشود. . ."
در ادامه ميخوانيم:
"امروز به سادگي صحبت از "جدال تمدنها" ميشود. اما در اين كتاب نشان داده ميشود كه از چند دهه قبل از يازده سپتامبر متعصب ترين و كار كشته ترين فعالان سازمان هاي اصول گراي اسلامي بويژه جناح افراطي آن اكثر به دو دليل به عنوان متحدين دولت هاي انگليس و آمريكا مورد استقبال قرار ميگرفتند: اول آنكه ضد كمونيست هايي سرسخت و بيرحم بودند. دوم آنكه مخالف ملي گرايان غيرمذهبي (سكولار) مانند جمال عبدالناصر در مصر و دكتر مصدق در ايران بودند.
رابرت درايفوس سپس با ساده دلي شگفت انگيزي مينويسد:
"در سالهاي دهه ي 1950، ايالات متحده فرصت آن را داشت كه با ملي گرايان كنار آيد و بسياري از سياستمداران آمريكا هم در واقع چنين پيشنهاد ميكردند. اما سرانجام ملي گرايان جهان سوم براي شركت در مبارزه عليه شوروي به عنوان افراد و نيروهاي غيرقابل اعتماد كنار گذاشته شدند. در عوض به سالهاي پاياني دهه ي 1950 كه ميرسيم ايالات متحده جاي آنكه دست اتحاد به سوي نيروهاي ترقي خواه غيرمذهبي (سكولار)در خاورميانه و كشورهاي عربي دراز كند متحد نيروهاي ارتجاعي اسلام گراي عربستان گرديد و در نتيجه دولت آمريكا به جاي دوستي با جمال عبدالناصر عهد اتحاد با خاندان سعودي بست."
(نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس Robertdreyfuss.com)
رابرت درايفوس با وجود آنكه خود، تاريخ همكاري هيئت هاي حاكمه انگليس و آمريكا با اسلام سياسي را از اواخر قرن 19 تا به امروز به دقت ميشكافد و دلايل واقعي چنين همكاري را (مبارزه با نيروهاي ملي و چپ) به روشني توضيح ميدهد، اما از سياست آمريكا در كمك به اين عناصر و نيروهاي مرتجع و دست راستي به عنوان "اشتباه" ياد كرده و مينويسد:
"اشتباه دوم كه در كتاب آشكار ميشود اين است كه در دهه ي 1950، در اوج جنگ سرد و مبارزه بر سر كنترل خاورميانه، ايالات متحده از رشد سريع دست راستي هاي اسلامي در اين منطقه از مصر گرفته تا افغانستان پشتيباني كرد. در مصر ، انورسادات به اخوان المسلمين دوباره اجازه فعاليت آزادانه داد. ايالات متحده، اسرائيل و اردن از جنگ اخوان المسلمين عليه دولت سوريه حمايت كردند. افزون بر آن براي نخستين بار، كتاب اين واقعيت را افشا ميكند كه دولت اسرائيل به احمد ياسين و اخوان المسلمين در كرانه غربي و نوار غزه كمك كرد تا گروه حماس را به وجود آورد."
نويسنده سپس در مورد "اشتباه" ديگر دولت آمريكا مينويسد:
"دولت آمريكا از جهادگران اسلامي در افغانستان حمايت كرد. اين نوع پشتيباني از مدتها پيش از دخالت شوروي در افغانستان در سال 1979 آغاز شده بود و ريشه هاي آن برميگردد به فعاليتهاي مخفيانه سازمان سيا از دهه هاي 1960 و 1970 در افغانستان. رشد اسلام گرايان دست راستي در افغانستان منجر به جنگ داخلي در آن كشور و در سالهاي دهه ي 1980 و روي كار آمدن طالبان و آغاز فعاليت اسامه بن لادن براي به وجود آوردن القاعده گرديد." (همانجا)
رابرت درايفوس در دنباله توضيح خود درباره انگيزه نوشتن كتاب مطلب جالبي را مطرح ميكند و مينويسد:
"آيا دست راستي هاي اسلامي بدون پشتيباني دولت آمريكا ميتوانستند وجود داشته باشند؟"
و در پاسخ مينويسد:
"البته ميتوانستند وجود داشته باشند. اين كتاب براي طرفداران تئوري توطئه نوشته نشده. اما ترديدي نميتوان داشت كه اگر ايالات متحده در طول جنگ سرد راه ديگري (جز حمايت همه جانبه از دست راستي هاي اسلامي) برميگزيد خطر اين نيرو بسيار كمتر از آنچه ميبود كه شاهدش هستيم."
به دنبال برشمردن اين "اشتباهات" دولت آمريكا، رابرت درايفوس طبيعتا مثل يك شهروند خيرخواه و ساده دل آمريكايي به نصيحت دولت آمريكا پرداخته و براي علاج اين "اشتباهات" راهبردي، راهكارهايي را به آنها توصيه ميكند:
"بيرون كشيدن نيروهايش از عراق؛ كاهش چشمگير نيروهاي نظامي اش در خاورميانه، آسياي مركزي و خليج فارس؛ هموار كردن راه براي ايجاد دولت مستقل فلسطين و كوشش در كاهش تشنج در كشورهاي مسلمان از فيليپين گرفته تا اندونزي و سودان."
ملاحظه ميكنيم كه حتي يكي از خبرنگاران هوشمند، صادق و واقع بين آمريكايي كه كوشش دارد در خارج از گردونه و دستگاههاي ارتباط جمعي متعلق به انحصارات عظيم فرامليتي باقي بماند و براي حفظ استقلال فكري خود از بسياري مزاياي مادي بگذرد، به دليل پايين بودن آگاهي اش از ريشه هاي اقتصاد سياسي عملكردهاي هيئت حاكمه آمريكا و بي اطلاعي از قوانين انباشت سرمايه ــ كه چيزي جز رابطه سلطه و تابعيت را بر نمي تابد ــ كل اين فعاليتهاي بغايت مخرب، نابودگر و ارتجاعي را به عنوان "اشتباه" تلقي كرده و بر اين تصور است كه "نصيحت" به چنين هيئت حاكمه اي كارساز است.
در مقاله اي زير عنوان "جنگ سرد، جنگجويان مقدس" كه قرار است در شماره ژانويه ــ فوريه مجله مادرجونز به چاپ رسد، رابرت درايفوس ارتباط تنگاتنگ اسلام سياسي دست راستي ــ بويژه اخوان المسلمين ــ با دولت آمريكا را برملا ساخته و پذيرايي رسمي پرزيدنت آيزنهاور از سعيد رمضاني رهبر اخوان المسلمين در كاخ سفيد را تشريح ميكند. اين ملاقات در چهارچوب كنفرانس پراهميتي صورت ميگيرد كه از سوي وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا در سپتامبر 1953 در دانشگاه پرينستون ترتيب داده شده بود و چندين نفر از نظريه پردازان بلندپايه و استادان دانشگاههاي آمريكا و مستشرقين آمريكايي، انگليسي و كانادايي و غيره به علاوه رهبران گروههاي دست راستي اسلامي از كشورهاي مسلمان در آن شركت داشتند تا درباره اهميت اسلام سياسي و نقش آن در مبارزه با كمونيسم به بحث و گفت و گو پردازند. طبق سند سري كه اكنون بيرون آمده، هدف از تشكيل اين كنفرانس اين طور توضيح داده ميشود:
"در ظاهر اين طور وانمود ميشود كه كنفرانس صرفا كوششي براي بالا بردن معلومات ما درباره اسلام است. اين تظاهر دقيقا آن چيزي است كه مورد نظر ماست. اما هدف واقعي عبارت از دور هم گرد آوردن افراد بانفوذي است كه ميتوانند ديدگاه اسلامي را در زمينه هاي آموزش، علوم، حقوق، فلسفه و بنابر اين ناگزير در زمينه سياست فرمول بندي كنند . .. از ميان نتايج مختلفي كه از اين گردهمايي ميتوان انتظار داشت عبارت از تحرك بخشيدن و سمت و سو دادن به جنبش نوزايي اسلام در درون خود اسلامي است." (نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس)
نويسنده در اين مقاله اظهار تعجب ميكند كه دولت آمريكا چگونه از رهبران چنين گروههاي مخفي، خشونت گرا، و تروريستي ميخواهد براي تجديد حيات اسلام حمايت كند و در پاسخ به سئوال خود مينويسد:
"چنين ديدگاه و عملكردي خصلت اساسي سياست ايالات متحده در آن زمان بود چرا كه هر كسي ضد كمونيست بود، متحد ايالات متحده تلقي ميشد."
و سپس اضافه ميكند كه در مصاحبه با دهها نفر از ماموران قديمي و عاليرتبه سازمان سيا كه در زمان جنگ سرد فعال بوده اند، همه بدون استثنا و به عنوان يك اصل پذيرفته شده اذعان كرده اند كه از اسلام به عنوان سدي در برابر گسترش شوروي و ايدئولوژي ماركسيستي در ميان توده مردم استفاده شده است.
براي ما مردم ايران، كتاب از آن جهت اهميت دارد كه شايد براي نخستين بار از زبان ماموران عاليرتبه سازمان سيا، وزارت خارجه و وزارت دفاع آمريكا ارتباطات گسترده ميان بخشي از روحانيت شيعه با دستگاههاي امنيتي آمريكا و انگليس در دوران جنبش ملي شدن صنعت نفت به رهبري دكتر مصدق و نقش اين روحانيون در كودتاي 28 مرداد و برانداختن دولت دكتر مصدق و نيز جريان سلسله حوادثي را مي شنويم كه زير نظر دستگاههاي امنيتي آمريكا اتفاق افتاده و منجر به سوار شدن روحانيت دست راستي بر موج انقلاب 1357 و قدرت گيري خميني و اطرافيانش گرديد.
لازم به تذكر است كه در سالهاي اخير به دليل بالا گرفتن اختلاف ميان سازمان سيا از يك سو و پنتاگون و كاخ سفيد از سوي ديگر شماري از ماموران قديمي و بازنشسته سازمان سيا حاضر به افشاگري گوشه هايي از فعاليت خود شده اند و از اين رو خبرنگاران پژوهشگري چون رابرت درايفوس از اين موقعيت استفاده كرده و اسراري را بر ملا ساخته اند.
در سطور بالا هدف از نوشتن كتاب را از زبان نويسنده نقل كردم. در زير فرازهايي از كتاب را كه مربوط به تاريخ پنجاه و چند سال اخير كشورمان بوده است ميآورم.
رابرت بير (R.Baer) مامور قديمي و عاليرتبه سازمان سيا در كتاب خود زير عنوان "هم خوابگي با شيطان" مينويسد:
"در پشت همه ي اين رويدادها راز حقير و كثيفي در واشنگتن وجود داشت و آن اينكه كاخ سفيد به اخوان المسلمين به عنوان متحدي پنهاني نگاه ميكرد؛ به صورت سلاحي عليه كمونيسم. اين عمليات پنهاني از سالهاي دهه ي 1950 با برادران دالس آغاز شد ــ آلن دالس در سازمان سيا و جان فوستر دالس در وزارت خارجه ــ آن هم هنگامي كه بر كمك مالي عربستان سعودي به اخوان المسلمين عليه عبدالناصر صحه گذاشتند.
از ديدگاه واشنگتن جمال عبدالناصر يك كمونيست بود. از نظر آنان او صنايع بزرگ مصر و از جمله كانال سوئز را ملي خواهد كرد. منطق جنگ سرد، واشنگتن را به اين نتيجه رسانده بود كه: اگر الله قبول كند كه به نفع ما بجنگد چه بهتر. اگر الله تصميم بگيرد كه قتل سياسي مجاز خواهد بود، چه بهتر ــ به شرطي كه در حضور افراد با فرهنگ در مورد آن صحبتي نشود." (صفحه 102 كتاب)
درايفوس در دنباله نقل قول بالا مينويسد :
"در حالي كه دولت آمريكا و انگليس با آتش بازي ميكردند و آدمكشاني از ميان اخوان المسلمين عليه ناصر بسيج ميشد، شواهد نشان ميدهد كه اخوان المسلمين در حال همكاري با گروه تروريستي اسلامي در ايران به نام فداييان اسلام بود. بنيانگذار فداييان اسلام آيت اللهي بود كه در همكاري مستقيم با سازمان سيا درصدد برانداختن دكتر مصدق بود. برنارد لوئيس مامور سابق انتليجنت سرويس انگليس و مستشرق كنوني آمريكايي اشاره ميكند كه تصميم اخوان المسلمين به مخالفت رويارو با عبدالناصر در رابطه با پيوند اين سازمان با فداييان اسلام بود." (همانجا)
به عبارت ديگر فداييان اسلام و رهبر آن آيت الله كاشاني نه تنها در برانداختن دكتر مصدق نقش داشتند بلكه درصدد از ميان بردن جمال عبدالناصر هم بودند.
رابرت درايفوس بر اين عقيده است كه هم مصدق و هم ناصر در ابتداي روي كار آمدن، تا حدودي از حمايت دولت آمريكا برخوردار بودند، اما دولت آيزنهاور با اين نظر موافق نبود و عقيده داشت كه: "يا با ما هستيد ــ يعني به ما پايگاه نظامي دهيد، به پيمانهاي نظامي ما مي پيونديد، دروازه هاي كشور خود را به روي انحصارات ما باز ميكنيد و به آنها امتيازات لازم را ميدهيد ــ وگرنه عليه ما هستيد." (صفحه 108) در ادامه ميخوانيم:
"درست همان گروههاي اسلامي دست راستي كه سيا در سال 1953 براي برانداختن دكتر مصدق به آنها كمك مالي كرد در سال 1979 شاه را برانداختند." (صفحه 109)
در صفحات 114 و 115 كتاب گوشه هايي از مصاحبه نويسنده را با اولين مامور سازمان سيا به نام جان والر J.Waller ميخوانيم:
"فردي كه مسئوليت عمليات مخفي سازمان سيا در ايران ميان سالهاي 1946 تا 1953 را اداره ميكرد جان والر بود."
جان والر در ميان عشاير قشقايي، بختياري و كرد كار ميكرد، در عين حال كه جاسوسان سابق آلمان را براي سازمان سيا استخدام ميكرد. او به نويسنده ميگويد:
كاشاني مهمترين رهبر مذهبي بود و از اين رو با او روابط نزديكي برقرار كردم. سپس با لبخند ادامه ميدهد:
"چهره آيت الله را با گچ رنگي نقاشي كردم. او ابتدا مدتي جلو من نشست، اما بقيه نقاشي را از روي عكس او تمام كردم." والر تاييد ميكند كه آيت الله مامور سيا نشد. اما بلافاصله ادامه ميدهد: "ما آيت الله ها را مامور مستقيم خود نمي كنيم."
نويسنده از والر ميپرسد: آيا سازمان سيا مستقيما به كاشاني پول داد؟ او در جواب ميگويد: "بله".
و ادامه ميدهد: "پولها هم براي خود كاشاني و هم عوامل او بود. پول براي ارتباط گيري، پخش اعلاميه و جزوه و غيره در بخش جنوبي شهر تهران."
به دنبال آن رابرت درايفوس توطئه هاي پشت پرده براي برانداختن دكتر مصدق را توضيح ميدهد، (صفحات 116 و 117) و به شكل گيري فكري آيت الله خميني در سالهاي دهه ي 1940 و 1950 اشاره كرده و مينويسد:
"او بنا به سائقه ي فكري اش به سوي كاشاني و نواب صفوي و فداييان اسلام گرايش داشت و از طرفداران روحاني محافظه كار آيت الله بروجردي نيز بود . . . كاشاني در اين هنگام مرشد خميني بود و آيت الله از دستور كاشاني در مخالفت با مصدق و موافقت با برگشتن شاه تبعيت كرد." (صفحه 119)
فصل نهم كتاب مربوط به انقلاب 79ــ1978 ايران و دخالت فعال دولت آمريكا در آن ــ لااقل از اوايل سال 1977 يعني دو سال قبل از پيروزي انقلاب است. در اين فصل بويژه نقش دو مهره پراهميت در فراهم آوردن مقدمات انتقال قدرت از شاه به آيت الله خميني آشكار ميشود: يكي ريچارد كاتوم مامور كهنه كار سازمان سيا و ديگري ابراهيم يزدي. در صفحه 234 كتاب ميخوانيم:
"ريچارد كاتوم از ماموران امنيتي دولت آمريكا بود كه ادعا داشت "شيوه تفكر شيعي" را درك ميكند. او در اوايل دهه ي 1950 عضو گروه عمليات مخفي سازمان سيا در ايران بود . . . كاتوم در 1958 استاد دانشگاه پيترزبورگ شد، اما در سازمان سيا و عمليات مخفي آن باقي ماند و رابطه ي خود را در دهه ي 1960 و 1970 با مخالفان شاه ــ چه شخصيتهاي مذهبي و چه ملي ــ حفظ كرد. او بويژه با دو نفر كه در سال 1978 در دوران تبعيد خميني در پاريس از نزديك ترين مشاورين او بودند رابطه ي بسيار نزديك داشت: يكي ابراهيم يزدي و ديگري صادق قطب زاده.
اين دو (يزدي و قطب زاده) سالها يا به آمريكا مسافرت كرده يا در آنجا زندگي كرده بودند و هر دو با اخوان المسلمين همكاري نزديك داشتند. ابراهيم يزدي در اين رابطه (رابطه با اخوان المسلمين) انجمن هاي اسلامي را بنا نهاد."
در ادامه ميخوانيم:
"ريچارد كاتوم هنگامي كه به عنوان مامور سيا در ايران كار ميكرد، اول بار ابراهيم يزدي را در اواسط دهه ي 1950 در ايران ملاقات كرده و با او دوستي نزديكي برقرار كرد. يزدي در سالهاي دهه ي 1960 ميان ايران، پاريس و ايالات متحده رفت و آمد ميكرد و با قطب زاده و فعالان مذهبي ايراني طرفدار آيت الله خميني كار ميكرد."
درايفوس در ادامه مينويسد:
"در اوايل سال 1978، در تلگراف هاي سري كه از ايران به وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا ميرسيد اسم ريچارد كاتوم دوباره ظاهر ميشود. جان استمپل مامور سفارت آمريكا در ايران با محمد توكلي رهبر جنبش طرفداران خميني ملاقات ميكند. محمد توكلي از او ميپرسد آيا پروفسور ريچارد كاتوم را مي شناسيد؟ و از او ميخواهد كه اسم او را با ريچارد كاتوم چك كند."
در اينجا نويسنده نكته پراهميتي را برملا ميكند و مينويسد:
"چند هفته قبل استمپل با توكلي و بازرگان رهبر نهضت آزادي ملاقات ميكند و توكلي ــ آشكارا با اشاره به ريچارد كاتوم ــ به طور عجيبي از استمپل ميپرسد كه آيا دولت كارتر "كانال جداگانه اي" بيرون از كانال وزارت خارجه در سفارتخانه دارد؟" (صفحات 234 و 235 كتاب)
محمد توكلي سپس به استمپل ميگويد:
"نهضت آزادي در زماني كه ريچارد كاتوم مامور وزارت خارجه بود اطلاعات فراواني در اختيار او گذاشته است و به دادن اين اطلاعات ادامه داده است . . . ريچارد كاتوم به رفت و برگشت خود ميان تهران و پاريس ادامه ميدهد و در پاريس با آيت الله خميني و ابراهيم يزدي و قطب زاده ملاقات ميكند." (صفحه 235)
چارلز ناس (C.Naas) مامور سفارت آمريكا در ژوئن 1978 به هنري پرشت مسئول ميز ايران در وزارت امور خارجه مينويسد: "براي ما بسيار جالب است كه ريچارد كاتوم، همانطور كه چند نفر از ما فكر ميكرديم هنوز رابطه اصلي ]نهضت آزادي[ با آمريكاست و خود آنان (توكلي) حاضر به تاييد اين مطلب است." (همانجا)
به دسامبر 1978 كه ميرسيم و انقلاب در آستانه پيروزي است، تلگراف سري وزارت خارجه نشان ميدهد كه ريچارد كاتوم به طور مخفي به تهران آمده است . . . اما در اين موقع كاتوم كوشش ميكرد ميان يزدي، قطب زاده و ديگر ياران خميني از طريقي خارج از كانال وزارت خارجه به طور علني با مقامات واشنگتن رابطه برقرار كند. (همانجا)
پرشت به نويسنده كتاب ميگويد:
"در اواخر سال 1978 كاتوم به من خبر داد كه ابراهيم يزدي به واشنگتن ميآيد و بايد با او ملاقات كنيم . . . سرانجام مقامات وزارت خارجه باب مذاكره با انقلابيون از جمله يزدي و داماد او شهريار روحاني را باز كردند . . . ملاقات ها در پاريس ادامه يافت و ريچارد كاتوم در تهران ماموران سفارت آمريكا را به آيت الله بهشتي نماينده رسمي آيت الله خميني معرفي كرد. ايراني ها (بهشتي و يزدي) به مقامات سفارت اطمينان دادند كه آيت الله خميني ــ هيچ بلندپروازي سياسي ندارد و دولت آمريكا نبايد از او واهمه داشته باشد." (صفحه 237)
در سال 1979، در هفته هاي اول پيروزي انقلاب دو نفر از ماموران عاليرتبه سازمان سيا ــ رابرت ايمز (R.Ames) و جورج كيو (G.Cave) به ايران مسافرت ميكنند. ايمز رئيس بخش خاورميانه سازمان سيا لااقل يك بار با آيت الله بهشتي ملاقات ميكند. ديگر ماموران سيا با يزدي و عباس اميرانتظام و ديگر مقامات روحاني ايراني ملاقات ميكنند و يك سيستم رد و بدل اطلاعات بويژه در مورد عراق ميان آن دو (ايراني و آمريكا) برقرار گرديد. (صفحه 239)
مقامات ايراني از همان ابتدا از ماموران سيا ميخواستند كه اطلاعات مهم و دقيقي درباره عراق در اختيار آنها گذاشته شود. بروس لينگن جانشين سفير آمريكا در اين رابطه به رابرت درايفوس ميگويد:
"ما نسبت به عراق نگران بوديم. روابط ميان عراق و ايران به پايين ترين سطح رسيده بود و خميني نفرت شديدي از صدام حسين داشت و ميخواست انقلاب خود را به عراق صادر كند. عراق مطمئنا از هدفهاي عمده او بود. به ياد ميآورم كه من همه اطلاعات درباره عراق را به مقامات ايراني دادم: درباره ظرفيت نظامي عراق، استقرار نيروهاي نظامي آن كشور و هدفهاي نظامي آن." (صفحات 239 و 240)
كتاب علاوه بر روشن كردن ريشه هاي جنگ ايران و عراق به روشن شدن نكته ديگري نيز كمك ميكند و آن هم اختلاف ميان برژينسكي مشاور امنيتي جيمي كارتر و سايرس ونس وزير خارجه آمريكاست. برژينسكي ابتدا درصدد كودتاي نظامي براي حفظ شاه بود، اما سير حوادث در مدت كوتاهي نظر او را تغيير ميدهد و به فكر استفاده از رژيم تازه به قدرت رسيده براي "كمربند سبز" در برابر شوروي ميافتد. هنري پرشت به نويسنده كتاب در اين رابطه ميگويد:
"يك بار هال ساندرز (معاون وزارت خارجه در امور خاورميانه) براي ديداري به كاخ سفيد ميرود. وقتي از آنجا برگشت به من گفت: "خوشحال خواهي شد اگر به تو بگويم كه ما درصدد هستيم روابط جديدي با ايران برقرار كنيم." نظريه مطرح شده اين بود كه ما ميتوانيم از نيروهاي اسلامي عليه شوروي استفاده كنيم. تئوري اين بود كه يك كمربند بحران زا وجود دارد بنابر اين يك كمربند اسلامي ميتواند عليه شوروي بسيج شود. اين ديدگاه از آن برژينسكي بود."
به گفته ريچارد كاتوم بر افتادن شاه از نظر برژينسكي يك فاجعه بود. در ابتدا برژينسكي خواهان يك پينوشه در ايران بود.
"اما وقتي اين مسئله صورت نگرفت درصدد برقراري اتحاد با نيروهاي اسلامي در حال ظهور و از جمله جمهوري اسلامي افتاد. هدف برژينسكي به هيچ رو وجود ثبات در منطقه نبود. هدف او ايجاد اتحاد همه جانبه اي عليه شوروي در منطقه بود كه آن را كمربند يا "قوس بحران زا" ميناميد. به تابستان 1979 كه ميرسيم برژينسكي به صداقت ضد كمونيستي خميني اطمينان پيدا كرد." (صفحه 241)
نقد بی رحمانه یک زندگی بر باد رفته
سيروس علی نژاد
محسن رضوانی، از بنیان گذاران سازمان انقلابی حزب توده و حزب رنجبران ایران است که حمید شوکت او را به گفتگو کشانده است
این مصاحبه نیست. نقد بی رحمانه یک زندگی بر باد رفته است. آدم از بی رحمی مصاحبه کننده و بیچارگی مصاحبه شونده به جان می آید و در عین حال از درماندگی گفتگو شونده در شگفت می ماند که چرا با وجود حمله های مکرر و بی رحمانه، باز به گفت و گو ادامه می دهد.
فکر می کنم هر کس به جای محسن رضوانی بود در اثنای مصاحبه آن را برهم می زد و به هیچ وجه اجازه انتشارش را نمی داد اما به نظر می رسد او عمداً این راه را تا به آخر طی می کند تا به نسل های بعدی هشدار دهد پا در میدان مبارزه ایدئولوژیک نگذارند.
محسن رضوانی، از بنیان گذاران سازمان انقلابی حزب توده و حزب رنجبران ایران است که حمید شوکت او را به گفتگو کشانده است.
این چهارمین گفتگو از سری گفتگوهای حمید شوکت، تحت نام « نگاهی از درون به جنبش چپ ایران » است. با این گفتگو، گفتگوهای سه گانه پیشین که به ترتیب متعلق به مهدی خانبابا تهرانی، ایرج کشکولی و کورش لاشایی بود، تکمیل می شود و گویا کار مصاحبه کننده در ترسیم نقش سازمان انقلابی حزب توده به پایان می رسد.
در سه گفتگوی پیشین، مصاحبه کننده سوالهایی مطرح می کرد، بیش و کم حاکی از نوعی همدلی با مصاحبه شوندگان، و سعی داشت در خلال پاسخ ها، گوشه هایی از تاریخ مبارزه یک سازمان انقلابی را روشن کند.
اما این بار در مصاحبه با رضوانی، دیگر نه در نقش مصاحبه کننده، که در نقش بازجو و محاکمه کننده ظاهر می شود. یا موضعی اتخاذ می کند که انگار در نقش وکیل مدافع در دادگاه حضور یافته تا داد موکلان نامعلوم خود را از متهم بستاند. جایگاهی که چندان مناسب مصاحبه گر نیست.
محسن رضوانی به عنوان دبیرکل سازمان انقلابی حزب توده و دبیر کل حزب رنجبران، شاید سزاوار چنین محاکمه ای باشد اما بی تردید سزاوار چنین مصاحبه ای نیست.
شبحی که در قرن نوزدهم سراسر اروپا را فرا گرفته بود بعدها راهی خاورمیانه و آمریکای لاتین و جاهای دیگر شد و در قرن بیستم آرمان جوانان بیشتر نقاط جهان گردید و تا پیش از فروپاشیدن خود، زندگی های بی شماری را تباه کرد و به توتالیتاریسمی بدل گردید که تاریخ نظیر آن را ندیده است.
با وجود این، ما خوانندگان این مصاحبه ها یک دین اساسی به حمید شوکت داریم. او با پی گیری کار خود، بر تمامی کسانی که دهه های پنجاه و شصت عمر خود را طی می کنند، و روزگار پیشین را به یاد دارند ثابت کرده است که در شیوه مبارزاتی دهه های چهل، پنجاه، شصت خورشیدی، حقانیتی وجود نداشته و مبارزان آن روزگار در عالم خیال، اینهمه حقانیت به خود بسته بوده اند تا "ترکستان" خود را توجیه کنند. نیز او قادر شده است در گوش همه خوانندگان خود فریاد بکشد نسل هایی که تمام عمر خود را بر سر مبارزه ایدئولوژیک گذاشتند، تمام ارزش های انسانی را قربانی ایدئولوژی های خود کرده اند.
این ایدئولوژی ها چنان که سولژنیتسین در « یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ » روشن کرده است، بیشتر به کار آن می آمده اند که انسانها را قربانی دعوی های خود کنند بی آنکه بتوانند وضعیت عادلانه تری در جامعه بشری به وجود آورند.
نیز این ایدئولوژی ها بیشتر به کار آن می آمده اند که از آدم های مبارز و طغیانگر، استالین هایی بسازند که هرچند همگی شان فرصت استالین شدن نیافتند اما اگر موفق می شدند شاید روی استالین را هم سفید می کردند. امری که اکنون در این کتاب موضوع مصاحبه یا محاکمه محسن رضوانی است.
با وجود این، وقتی سرگذشت اینان را که فرصت و شرایط استالین شدن را نیافته اند، به مطالعه می گیریم، می بینیم همه آنها جای دلسوزی دارند.
برای اینکه تمام زندگی شان در سودای یک عدالت طلبی خیال پرورانه سوخته است؛ هیچ بهره ای از زندگی بر نگرفته اند، از لذات زندگی معمولی مردمان عادی هم محروم مانده اند؛ زندگی شان در مبارزه ای ناکام و شکست خورده گذشته، در راهی که طی کرده اند از نوکری چین تا نوکری کوبا و آلبانی ابا نورزیده اند، در طول مبارزه به اتحاد و دفاع از جریان هایی برخاسته اند که حقانیت بیشتری از موضوع مبارزه نداشته اند، به آرمانهایی پیوسته اند که یکی از آنها در پایان قرن فروپاشید و دیگری قدم در راه سرمایه داری گذاشت.
گویا حق با عباس میلانی بود که در یک کلام گفت من در سالهای 70 در برلین احمق بودم که از میان همه پیغمبران جرجیس را انتخاب کرده، طرفدار مائو شده بودم.
بدتر این که در مواردی مانند زندگی محسن رضوانی در قلمرو خصوصی نیز جز حسرت و تباهی چیزی بر جای نمانده است؛ همسرش او را طرد کرده و از او طلاق گرفته، دوستانش او را از مقام بی ارزشی مانند دبیرکلی حزب فلان و بهمان خلع کرده اند، مادرش وقتی مطلع شده محسن کمونیست است به خانه راهش نداده و گفته شیرش را بر او حرام می کند و اگر به خانه بیاید عاقش می کند و به کمیته تحویلش می دهد.
مصداق کامل از اینجا رانده و از آنجا مانده و خسرالدنیا و الاخرة. در حالی که تمام عمر را در «شکار سایه» دویده و زندگی اش به پایان نزدیک شده و دیگر رمقی برای ادامه حیات نمانده است.
یقینا زندگی نسل های پیشین که داعیه تغییر جهان را نداشتند و آش خود را می خوردند و کشک خود را می سابیدند هرگز تا این حد غم انگیز و بی حاصل نبوده است.
شبحی که در قرن نوزدهم سراسر اروپا را فرا گرفته بود بعدها راهی خاورمیانه و آمریکای لاتین و جاهای دیگر شد و در قرن بیستم آرمان جوانان بیشتر نقاط جهان گردید و تا پیش از فروپاشیدن خود، زندگی های بی شماری را تباه کرد و به توتالیتاریسمی بدل گردید که تاریخ نظیر آن را ندیده است.
در حالی که در پایان قرن از آن شبح، ادبیاتی باقی مانده بود از نوع آثار سولژنیتسین در روسیه، میلان کوندرا در چک اسلواکی، آرتور کوستلر در مجارستان، یوسا در آمریکای لاتین، و آثار کورش صفوی ( خانه دایی یوسف و ... ) در آسیای مرکزی، و بسیاری دیگر در بسیاری نقاط دیگر جهان از جمله کتابهای حمید شوکت در ایران.
به نظر می رسد هوشمندترین آدم هایی که کتاب نام می برد مهرداد بهار و پرویز نیک خواه و کورش لاشایی بوده اند که همگی آنها نخست به جرگه کنفدراسیون دانشجویان و بعدها به استثنای مهرداد بهار، همگی به سازمان انقلابی حزب توده پیوستند. هوشمندتر بوده اند برای آنکه زودتر به نادرست بودن راهی که انتخاب کرده بودند پی بردند.
تصویری که کورش لاشایی از همگنان خود، مبارزان آن روزی به دست می دهد به تمام معنی واقعیت یافته است. « معتقدم فعالیت روشنفکرانی چون من و پرویز نیک خواه در مقایسه با روشنفکرانی که این انقلاب را به پیش راندند بیشتر در جهت منافع فرودستان بوده است. حال آنکه نتیجۀ اقدامات آنها جز برگماشتن فرادستان نوین و ویرانی و آوارگی و کشتار حاصل دیگری به بار نیاورده است » .
اما حرکت مهرداد بهار از همه اینها جالب تر است. او در همان آغاز کار وقتی در مذاکره با چریک های یونانی صحبت از اسلحه و بمب و نارنجک به میان می آید، به دوستانش می گوید: من با شما هم عقیده هستم که تنها راه نجات کارگران و توده های مردم به زیر کشیدن شاه از قدرت از طریق قهر انقلابی است و در این مورد شکی ندارم اما از طرف دیگر شخصا تمایلی برای رفتن به پای کار عملی سازماندهی مسلحانه در خود نمی بینم. آرزویم این است که بروم سمرقند و بخارا را ببینم، شعر بگویم، کتاب بخوانم و به زبان پهلوی حرف بزنم.
بیهوده نیست که نسل های بعد از ما چنین بی آرمان، بی ایدئولوژی، بی هدف روزگار می گذرانند. کاری که نسل های ما کرده اند نه تنها ما بلکه نسل های بعدی را هم تا مدتها منگ و گیج باقی خواهد گذاشت.
مشخصات کتاب
نگاهی از درون به جنبش چپ ایران
گفتگو با محسن رضوانی
نشر اختران ( تهران )
چاپ اول 1386
محسن رضوانی، از بنیان گذاران سازمان انقلابی حزب توده و حزب رنجبران ایران است که حمید شوکت او را به گفتگو کشانده است
این مصاحبه نیست. نقد بی رحمانه یک زندگی بر باد رفته است. آدم از بی رحمی مصاحبه کننده و بیچارگی مصاحبه شونده به جان می آید و در عین حال از درماندگی گفتگو شونده در شگفت می ماند که چرا با وجود حمله های مکرر و بی رحمانه، باز به گفت و گو ادامه می دهد.
فکر می کنم هر کس به جای محسن رضوانی بود در اثنای مصاحبه آن را برهم می زد و به هیچ وجه اجازه انتشارش را نمی داد اما به نظر می رسد او عمداً این راه را تا به آخر طی می کند تا به نسل های بعدی هشدار دهد پا در میدان مبارزه ایدئولوژیک نگذارند.
محسن رضوانی، از بنیان گذاران سازمان انقلابی حزب توده و حزب رنجبران ایران است که حمید شوکت او را به گفتگو کشانده است.
این چهارمین گفتگو از سری گفتگوهای حمید شوکت، تحت نام « نگاهی از درون به جنبش چپ ایران » است. با این گفتگو، گفتگوهای سه گانه پیشین که به ترتیب متعلق به مهدی خانبابا تهرانی، ایرج کشکولی و کورش لاشایی بود، تکمیل می شود و گویا کار مصاحبه کننده در ترسیم نقش سازمان انقلابی حزب توده به پایان می رسد.
در سه گفتگوی پیشین، مصاحبه کننده سوالهایی مطرح می کرد، بیش و کم حاکی از نوعی همدلی با مصاحبه شوندگان، و سعی داشت در خلال پاسخ ها، گوشه هایی از تاریخ مبارزه یک سازمان انقلابی را روشن کند.
اما این بار در مصاحبه با رضوانی، دیگر نه در نقش مصاحبه کننده، که در نقش بازجو و محاکمه کننده ظاهر می شود. یا موضعی اتخاذ می کند که انگار در نقش وکیل مدافع در دادگاه حضور یافته تا داد موکلان نامعلوم خود را از متهم بستاند. جایگاهی که چندان مناسب مصاحبه گر نیست.
محسن رضوانی به عنوان دبیرکل سازمان انقلابی حزب توده و دبیر کل حزب رنجبران، شاید سزاوار چنین محاکمه ای باشد اما بی تردید سزاوار چنین مصاحبه ای نیست.
شبحی که در قرن نوزدهم سراسر اروپا را فرا گرفته بود بعدها راهی خاورمیانه و آمریکای لاتین و جاهای دیگر شد و در قرن بیستم آرمان جوانان بیشتر نقاط جهان گردید و تا پیش از فروپاشیدن خود، زندگی های بی شماری را تباه کرد و به توتالیتاریسمی بدل گردید که تاریخ نظیر آن را ندیده است.
با وجود این، ما خوانندگان این مصاحبه ها یک دین اساسی به حمید شوکت داریم. او با پی گیری کار خود، بر تمامی کسانی که دهه های پنجاه و شصت عمر خود را طی می کنند، و روزگار پیشین را به یاد دارند ثابت کرده است که در شیوه مبارزاتی دهه های چهل، پنجاه، شصت خورشیدی، حقانیتی وجود نداشته و مبارزان آن روزگار در عالم خیال، اینهمه حقانیت به خود بسته بوده اند تا "ترکستان" خود را توجیه کنند. نیز او قادر شده است در گوش همه خوانندگان خود فریاد بکشد نسل هایی که تمام عمر خود را بر سر مبارزه ایدئولوژیک گذاشتند، تمام ارزش های انسانی را قربانی ایدئولوژی های خود کرده اند.
این ایدئولوژی ها چنان که سولژنیتسین در « یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ » روشن کرده است، بیشتر به کار آن می آمده اند که انسانها را قربانی دعوی های خود کنند بی آنکه بتوانند وضعیت عادلانه تری در جامعه بشری به وجود آورند.
نیز این ایدئولوژی ها بیشتر به کار آن می آمده اند که از آدم های مبارز و طغیانگر، استالین هایی بسازند که هرچند همگی شان فرصت استالین شدن نیافتند اما اگر موفق می شدند شاید روی استالین را هم سفید می کردند. امری که اکنون در این کتاب موضوع مصاحبه یا محاکمه محسن رضوانی است.
با وجود این، وقتی سرگذشت اینان را که فرصت و شرایط استالین شدن را نیافته اند، به مطالعه می گیریم، می بینیم همه آنها جای دلسوزی دارند.
برای اینکه تمام زندگی شان در سودای یک عدالت طلبی خیال پرورانه سوخته است؛ هیچ بهره ای از زندگی بر نگرفته اند، از لذات زندگی معمولی مردمان عادی هم محروم مانده اند؛ زندگی شان در مبارزه ای ناکام و شکست خورده گذشته، در راهی که طی کرده اند از نوکری چین تا نوکری کوبا و آلبانی ابا نورزیده اند، در طول مبارزه به اتحاد و دفاع از جریان هایی برخاسته اند که حقانیت بیشتری از موضوع مبارزه نداشته اند، به آرمانهایی پیوسته اند که یکی از آنها در پایان قرن فروپاشید و دیگری قدم در راه سرمایه داری گذاشت.
گویا حق با عباس میلانی بود که در یک کلام گفت من در سالهای 70 در برلین احمق بودم که از میان همه پیغمبران جرجیس را انتخاب کرده، طرفدار مائو شده بودم.
بدتر این که در مواردی مانند زندگی محسن رضوانی در قلمرو خصوصی نیز جز حسرت و تباهی چیزی بر جای نمانده است؛ همسرش او را طرد کرده و از او طلاق گرفته، دوستانش او را از مقام بی ارزشی مانند دبیرکلی حزب فلان و بهمان خلع کرده اند، مادرش وقتی مطلع شده محسن کمونیست است به خانه راهش نداده و گفته شیرش را بر او حرام می کند و اگر به خانه بیاید عاقش می کند و به کمیته تحویلش می دهد.
مصداق کامل از اینجا رانده و از آنجا مانده و خسرالدنیا و الاخرة. در حالی که تمام عمر را در «شکار سایه» دویده و زندگی اش به پایان نزدیک شده و دیگر رمقی برای ادامه حیات نمانده است.
یقینا زندگی نسل های پیشین که داعیه تغییر جهان را نداشتند و آش خود را می خوردند و کشک خود را می سابیدند هرگز تا این حد غم انگیز و بی حاصل نبوده است.
شبحی که در قرن نوزدهم سراسر اروپا را فرا گرفته بود بعدها راهی خاورمیانه و آمریکای لاتین و جاهای دیگر شد و در قرن بیستم آرمان جوانان بیشتر نقاط جهان گردید و تا پیش از فروپاشیدن خود، زندگی های بی شماری را تباه کرد و به توتالیتاریسمی بدل گردید که تاریخ نظیر آن را ندیده است.
در حالی که در پایان قرن از آن شبح، ادبیاتی باقی مانده بود از نوع آثار سولژنیتسین در روسیه، میلان کوندرا در چک اسلواکی، آرتور کوستلر در مجارستان، یوسا در آمریکای لاتین، و آثار کورش صفوی ( خانه دایی یوسف و ... ) در آسیای مرکزی، و بسیاری دیگر در بسیاری نقاط دیگر جهان از جمله کتابهای حمید شوکت در ایران.
به نظر می رسد هوشمندترین آدم هایی که کتاب نام می برد مهرداد بهار و پرویز نیک خواه و کورش لاشایی بوده اند که همگی آنها نخست به جرگه کنفدراسیون دانشجویان و بعدها به استثنای مهرداد بهار، همگی به سازمان انقلابی حزب توده پیوستند. هوشمندتر بوده اند برای آنکه زودتر به نادرست بودن راهی که انتخاب کرده بودند پی بردند.
تصویری که کورش لاشایی از همگنان خود، مبارزان آن روزی به دست می دهد به تمام معنی واقعیت یافته است. « معتقدم فعالیت روشنفکرانی چون من و پرویز نیک خواه در مقایسه با روشنفکرانی که این انقلاب را به پیش راندند بیشتر در جهت منافع فرودستان بوده است. حال آنکه نتیجۀ اقدامات آنها جز برگماشتن فرادستان نوین و ویرانی و آوارگی و کشتار حاصل دیگری به بار نیاورده است » .
اما حرکت مهرداد بهار از همه اینها جالب تر است. او در همان آغاز کار وقتی در مذاکره با چریک های یونانی صحبت از اسلحه و بمب و نارنجک به میان می آید، به دوستانش می گوید: من با شما هم عقیده هستم که تنها راه نجات کارگران و توده های مردم به زیر کشیدن شاه از قدرت از طریق قهر انقلابی است و در این مورد شکی ندارم اما از طرف دیگر شخصا تمایلی برای رفتن به پای کار عملی سازماندهی مسلحانه در خود نمی بینم. آرزویم این است که بروم سمرقند و بخارا را ببینم، شعر بگویم، کتاب بخوانم و به زبان پهلوی حرف بزنم.
بیهوده نیست که نسل های بعد از ما چنین بی آرمان، بی ایدئولوژی، بی هدف روزگار می گذرانند. کاری که نسل های ما کرده اند نه تنها ما بلکه نسل های بعدی را هم تا مدتها منگ و گیج باقی خواهد گذاشت.
مشخصات کتاب
نگاهی از درون به جنبش چپ ایران
گفتگو با محسن رضوانی
نشر اختران ( تهران )
چاپ اول 1386
Wednesday, January 23, 2008
جهودکُشان
در استکهلم که بودم رمانی یافتم با عنوان جهودکُشان که توسط نشر "کتاب ارزان" در سوئد انتشار یافته است. این کتاب سیصد و پنجاه صفحه ای که برای اولین بار در همین فوریه گذشته چاپ شده از یک نویسنده ناشناخته ی ایرانی است که احتمالا کتاب را حدود صدسال پیش نوشته است. مصحح کتاب "هارون وَهومن" که نامش بیشتر مستعار به نظر می رسد تا حقیقی، در مقدمه ای مفصل و روشنگر گوشه هائی از این رمان ناشناخته را باز کرده از جمله این که تنها دو نسخه خطی از این رمان یافت شده که اولینش متعلق به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در قم است و دومی در کتابخانه مرکزی و مرکز استاد دانشگاه تهران نگهداری می شود. با اینکه کتاب تاریخ ندارد ولی از نشانه هائی که در نوشته یافت می شود مصحح به این نتبجه رسیده که می باید در دوره سلطنت مظفرالاینشاه نوشته شده باشد. ماجرای رمان اما بر می گردد به پنجاه شصت سال پیش از آن یعنی به سالهای پایانی سلطنت محمد شاه.
و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.
بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.
خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.
سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:
"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."
ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."
شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."
مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."
از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."
منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."
مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)
این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!
http://reza.malakut.org
و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.
بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.
خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.
سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:
"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."
ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."
شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."
مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."
از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."
منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."
مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)
این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!
http://reza.malakut.org
از رمان "برف"، و خالقش
آخرین رماننویسی که تا کنون جایزه والای نوبل ادبیات را برده است "اُرهان پاموک"، قصهپرداز جوان تُرک است که تنها سه سال پیش با رمان "نام من سرخ است" شهرتش از مرزهای ترکیه گذشت، و حالا پس از دریافت نوبل ادبیات سال 2006، به نامدارترین نویسندهی خطهی شرق بدل شده است. من ساعتی بیش نیست که از خواندن رمان "برف" که پاموک، پس از رمان "نام من سرخ است" انتشار داد فارغ شدهام و میخواهم بیش از آن که از فضای غریبِ رمان در بیایم به کسانی که آن را نخواندهاند معرفیاش کنم. چون خودم را نقدِ کتابنویس نمیدانم، هیچ آدابی و ترتیبی نمیجویم و هرچه در رابطه با این رمان به ذهنم برسد بر قلمم جاری میکنم.
اول این را بگویم که چون به زبان ترکی آشنا نیستم برگردان انگلیسی آن را خواندهام که کمتر از دو سال پیش در نزدیک به چهارصد و پنجاه صفحه در انگلستان منتشر شده است. بعد بروم سر خلاصهای از قصه: یک شاعر نیمه معروفِ تُرک، که در اثر کودتای دههی هشتاد نظامیان در ترکیه، به آلمان گریخته است پس از دوازده سال اقامت در فرانکفورت به عنوان پناهنده سیاسی، همین چند سال پیش برای اولین بار به وطنش برمیگردد، و به تقاضای یکی از روزنامههای استانبول برای تهیه گزارش در مورد اپیدمی خودکشی میان دختران نومسلمانِ جوان، و نیز پوشش دادن به انتخابات شهرداری، که پیروزی کاندیدای یک حزب نیمهبنیادگرای اسلامی در آن پیشبینی میشود، به شهر قدیمی و تاریخی آنسوی ترکیه در استان "آناتولی"، به نام "کارس"، اعزام میشود.
در طول این رمانِ پرماجرا، نویسنده نه تنها تصویری شفاف از این شهر فقرزده و عقبمانده با مردمی درمانده به دست میدهد، بلکه به بهانهی تشریح ساختمانها و اماکن باقیمانده یا نابود شدهی دورانهای مختلف تاریخی، قصهی پر فراز و نشیب هزار سالهی این شهر را از اشغال آن توسط روسیه تزاری، تا حکومت خودمختار ارامنه، و اشغال توسط امپراتوری عثمانی، و تسلط مجدد روسها، این بار در دورهی کشور شوراها، و بالاخره رفتن زیر نگین "آتاتورک"، در بافتی خلاق با خط اصلی قصه، به زیبائی بازگو میکند.
و اما عنوان "برف" برای این رمان که در سراسر کتاب با آن بازی فلسفی تفکربرانگیزی شده است، برمیگردد به این واقعیت ساده که شاعر ما، این سفر را در زمستان میکند و در طول اقامت سه روزهی او در شهر "کارس"، برف لاینقطع میبارد. شاید حتی یک صفحه از این کتاب نسبتا پرحجم نباشد که در آن از برف یاد نشده باشد، چه به صورت تشریح دانههای درشت آن در هوا، و یا فرش سفید آن بر زمین، و چه به مفاهیمی عمیقتر و سمبلیک.
همانطور که گفتم اقامت شاعر در "کارس" فقط سه روز طول میکشد اما نود و پنج در صد کتاب شرح همین سه روز است؛ ساعت به ساعت و حتی اغلب، دقیقه به دقیقه. و اما شاعر، جدا از دو انگیزهای که برای سفر از آن یاد شد، یک انگیزهی شخصی نیز دارد آن هم دیدار با یکی از زیباترین دختران دوران تحصلیش در استانبول است، که میداند سالهاست در "کارس" زندگی میکند و اخیرا هم از شوهرش جدا شده (که بعد هم میفهمد شوهر قبلی او کسی نیست جز همان کاندایدای حزب اسلامگرا، برای مقام شهرداری "کارس")، با این آرزو که دست او را بگیرد و به عنوان همسر به فرانکفورت برگردد و برای اولین بار مزهی خوشبختی را در زندگی بچشد...
اگر بخواهم از ماجراهای در هم بافته، و گاهی غیرقابل باوری که بر شاعر در هر ساعت میگذرد کلامی هم بنویسم، کار بسیار به درازا میکشد. تعداد شخصیتهای این رمان به قدری زیادند که من تا کنون در هیچ رمانی حتی با حجمی دو برابر این کتاب ندیدهام، و جالب اینکه هر کدام با دقت و وسواس تصویر شدهاند و چهرهای یگانه در قصه دارند. از خود شاعر و معشوقهاش که بگذریم با دهها شخصیت دیگر آشنا میشویم با علائق سیاسی و نظرگاههای اجتماعی متفاوت: دانشجوی مدرسه الهیات، شیفتهی نزدیکی به خدا؛ تروریست تندرو اسلامی، مُلهم از آیت الله خمینی؛ چپِ معتقد به مبارزه مسلحانه، چپِ معتقد به تحولات اجتماعی، نظامی خشک مغز امنیتی، نظامی وطن دوست ضد مذهب، دختران افشانموی دیروز و مقنعهپوش امروز؛ کُردِ عضو پ.کا.کا؛ کُردِ طرفدار آزادی نوشتن به زبان کردی؛ روزنامهنگار قلم بهمزد؛ بازیگر تئاتر شیفتهی بازیگری در نقش اتاتورک؛ و و...
و همهی این شخصیتها بازیگران یک نمایش عجیب و پرماجرایند که گاهی به چرندبافی میزند (به معنای بَدَش نگیرید، چرندبافی یا "آبسِردیتی" شیوهای بیانی است در نمایش و رماننویسی که گاهی به تساهل "پوچی" ترجمه میشود، که البته معنای دیگر همین لغت هم هست). نمایش اما این است: فردای رسیدن شاعر ما به "کارس"، و تنها یک روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری، مدیر یک موسسه آموزشی که طبق دستور از مرکز، دختران با حجاب را به کلاس راه نداده و یکی از دختران محجبه، ظاهرا به همین خاطر خودش را دار زده است، در یک کافهتریا، توسط یک جوان مذهبی متعصب به ضرب گلوله کشته میشود. همانروز بارش ِ برف چنان سنگین میشود که تمامی راههای ورود و خروج به "کارس" بسته میشود و تماس شهر با همهی دنیا، از جمله آنکارا قطع میشود. در این شبِ سفیدِ برفی است که دشمنان سیاسی متفاوت، که تنها در مخالفت با شهردار شدن نماینده حزب فناتیک اسلامی همصدایند، و از ترور مدیر مدرسه تکان خوردهاند، در طول اجرای یک نمایش میهنی بر روی صحنهی تئاتر شهر، که مستقیما از تلویزیون محلی نیز پخش میشود، دست به یک کودتای نظامی میزنند که تنها دو روز ادامه مییابد. وقتی بارش برف آرام میگیرد و راهها دوباره باز میشود، همه چیز به شکل سابق برمیگیرد، جز جای گلولههائی که بر پیشانی قربانیان این بازی، و زخمی که بر دل بازماندگان این حادثه، برای همیشه برجا میماند.
دو کار دیگر هم دارم که انجام دهم پیش از اینکه این نوشته را ببندم. اولی، آوردن تکهای از نظر بسیار صائبِ یکی از منتقدین است که با اشاره به آکروباتبازهائی که همزمان چندین توپ را به هوا میاندازند و یکی یکی میگیرند، مینویسد: "پاموک (نویسنده)، به قدری توپ به هوا میاندازد که آدم نمیتواند فرق بین تحقیق در مورد ریشه اعتقاد مذهبی را از آزمونِ ترکیهی مدرن، یا تفحص در مورد رابطهی شرق و غرب را از طبیعت خود هنر، از یکدیگر تمیز دهد."
و دومی ترجمهی یک صفحه از رمان است، تا کمی به حِسّی که در آن است نزدیکتان کنم. این تکه، بخشی از گفتگوی جوان مسلمان تروریست است با قربانیاش (مدیر مدرسهی دخترانه) در یک کافهتریا، که از روی نوار ضبط صوتی که پلیس زیر لباس مدیر، برای چنین لحظاتی نصب کرده بود، پیاده شده است:
[این کاغذو بگیر. بیا خودت حکم مرگت رو بخون... (سکوت) مثل زنا گره نکن. با صدای بلند و قوی بخونش. عجله کن، عوضی. اگه عجله نکنی شلیک میکنم..../ "من، نوری ایلماز، یک خدانشناس هستم"... ولی پسرم من خدانشناس نیستم. / ادامه بده / پسرم تو که وقتی دارم اینو میخونم شلیک نمیکنی، نه؟ / اگه دنبال هم نخونی میکنم./ "من اعتراف میکنم که ماموریت داشتم در یک نقشهی پنهانی مسلمانان ترکیه را از راه به در کنم و آنها را برده غرب کنم. و در مورد دخترانی که حجاب دارند و به پیروی از نوشتهی قرآن حاضر نبودند چارقدشان را بردارند چنان وحشیانه عمل کردم که یکی از آنها تحمل نیاورد و خودکشی کرد..." اما پسر عزیزم، با اجازهات میخوام اعتراض کنم. خیلی سپاسگزار میشم اگر اعتراض منو به کمیتهای که تو را اینجا فرستاده برسونی. این دختر به خاطر محرومیت از کلاس خودکشی نکرد... اون به خاطر دلشکسته شدن خودکشی کرد... اون انقدر ساده بود که حاضر شده بود با یک پاسبان که بیست و پنج سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه... لطفا منو ببخش ولی – لطفا هفت تیرتو پائین بیار، پسرم – ولی وقتی پاسبان گفت که زن داره و نمیتونه اونو بگیره دلش شکست / خفه شو، بیآبرو. / لطفا شلیک نکن. اگر بکنی فقط آینده خودتو تباه کردی. / بگو معذرت میخوای / معذرت میخوام پسرم، شلیک نکن. / دهنتو باز کن میخوام هفت تیر رو بذارم تو دهنت. بعد دستت رو بذار رو ماشه و خودت اونو بکش. البته باز هم ملعون باقی میمونی اما اقلا شرافتمندانه میمیری. / (سکوت)... / پسرم، اگه فکر میکنی منو میکشی و با آخرین اتوبوس از "کارس" فرار میکنی بذار بت بگم که به خاطر برف همه جادهها بستن. حرکت اتوبوس ساعت شش لغو شده. / من داشتم تو خیابونا میگشتم که خدا تو رو فرستاد اینجا. اگه خدا تو را نمیبخشه من چرا ببخشم؟ آخرین حرفتو بزن. بگو الله اکبر/ پسر جان، بنشین، بهات اخطار میکنم، این دولت همه شماها رو میگیره و همهتونو دار میزنه. / بگو الله اکبر / آروم باش، پسرم. بنشین. یکبار دیگه بهاش فکر کن. ماشه رو نکش. دست نگهدار. (صدای شلیک. صدای یک صندلی که عقب کشیده میشود. /نزن، پسرم. / (صدای دو شلیک دیگر. یک ناله. صدای تلویزیون. یک شلیک دیگر. سکوت).]
اول این را بگویم که چون به زبان ترکی آشنا نیستم برگردان انگلیسی آن را خواندهام که کمتر از دو سال پیش در نزدیک به چهارصد و پنجاه صفحه در انگلستان منتشر شده است. بعد بروم سر خلاصهای از قصه: یک شاعر نیمه معروفِ تُرک، که در اثر کودتای دههی هشتاد نظامیان در ترکیه، به آلمان گریخته است پس از دوازده سال اقامت در فرانکفورت به عنوان پناهنده سیاسی، همین چند سال پیش برای اولین بار به وطنش برمیگردد، و به تقاضای یکی از روزنامههای استانبول برای تهیه گزارش در مورد اپیدمی خودکشی میان دختران نومسلمانِ جوان، و نیز پوشش دادن به انتخابات شهرداری، که پیروزی کاندیدای یک حزب نیمهبنیادگرای اسلامی در آن پیشبینی میشود، به شهر قدیمی و تاریخی آنسوی ترکیه در استان "آناتولی"، به نام "کارس"، اعزام میشود.
در طول این رمانِ پرماجرا، نویسنده نه تنها تصویری شفاف از این شهر فقرزده و عقبمانده با مردمی درمانده به دست میدهد، بلکه به بهانهی تشریح ساختمانها و اماکن باقیمانده یا نابود شدهی دورانهای مختلف تاریخی، قصهی پر فراز و نشیب هزار سالهی این شهر را از اشغال آن توسط روسیه تزاری، تا حکومت خودمختار ارامنه، و اشغال توسط امپراتوری عثمانی، و تسلط مجدد روسها، این بار در دورهی کشور شوراها، و بالاخره رفتن زیر نگین "آتاتورک"، در بافتی خلاق با خط اصلی قصه، به زیبائی بازگو میکند.
و اما عنوان "برف" برای این رمان که در سراسر کتاب با آن بازی فلسفی تفکربرانگیزی شده است، برمیگردد به این واقعیت ساده که شاعر ما، این سفر را در زمستان میکند و در طول اقامت سه روزهی او در شهر "کارس"، برف لاینقطع میبارد. شاید حتی یک صفحه از این کتاب نسبتا پرحجم نباشد که در آن از برف یاد نشده باشد، چه به صورت تشریح دانههای درشت آن در هوا، و یا فرش سفید آن بر زمین، و چه به مفاهیمی عمیقتر و سمبلیک.
همانطور که گفتم اقامت شاعر در "کارس" فقط سه روز طول میکشد اما نود و پنج در صد کتاب شرح همین سه روز است؛ ساعت به ساعت و حتی اغلب، دقیقه به دقیقه. و اما شاعر، جدا از دو انگیزهای که برای سفر از آن یاد شد، یک انگیزهی شخصی نیز دارد آن هم دیدار با یکی از زیباترین دختران دوران تحصلیش در استانبول است، که میداند سالهاست در "کارس" زندگی میکند و اخیرا هم از شوهرش جدا شده (که بعد هم میفهمد شوهر قبلی او کسی نیست جز همان کاندایدای حزب اسلامگرا، برای مقام شهرداری "کارس")، با این آرزو که دست او را بگیرد و به عنوان همسر به فرانکفورت برگردد و برای اولین بار مزهی خوشبختی را در زندگی بچشد...
اگر بخواهم از ماجراهای در هم بافته، و گاهی غیرقابل باوری که بر شاعر در هر ساعت میگذرد کلامی هم بنویسم، کار بسیار به درازا میکشد. تعداد شخصیتهای این رمان به قدری زیادند که من تا کنون در هیچ رمانی حتی با حجمی دو برابر این کتاب ندیدهام، و جالب اینکه هر کدام با دقت و وسواس تصویر شدهاند و چهرهای یگانه در قصه دارند. از خود شاعر و معشوقهاش که بگذریم با دهها شخصیت دیگر آشنا میشویم با علائق سیاسی و نظرگاههای اجتماعی متفاوت: دانشجوی مدرسه الهیات، شیفتهی نزدیکی به خدا؛ تروریست تندرو اسلامی، مُلهم از آیت الله خمینی؛ چپِ معتقد به مبارزه مسلحانه، چپِ معتقد به تحولات اجتماعی، نظامی خشک مغز امنیتی، نظامی وطن دوست ضد مذهب، دختران افشانموی دیروز و مقنعهپوش امروز؛ کُردِ عضو پ.کا.کا؛ کُردِ طرفدار آزادی نوشتن به زبان کردی؛ روزنامهنگار قلم بهمزد؛ بازیگر تئاتر شیفتهی بازیگری در نقش اتاتورک؛ و و...
و همهی این شخصیتها بازیگران یک نمایش عجیب و پرماجرایند که گاهی به چرندبافی میزند (به معنای بَدَش نگیرید، چرندبافی یا "آبسِردیتی" شیوهای بیانی است در نمایش و رماننویسی که گاهی به تساهل "پوچی" ترجمه میشود، که البته معنای دیگر همین لغت هم هست). نمایش اما این است: فردای رسیدن شاعر ما به "کارس"، و تنها یک روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری، مدیر یک موسسه آموزشی که طبق دستور از مرکز، دختران با حجاب را به کلاس راه نداده و یکی از دختران محجبه، ظاهرا به همین خاطر خودش را دار زده است، در یک کافهتریا، توسط یک جوان مذهبی متعصب به ضرب گلوله کشته میشود. همانروز بارش ِ برف چنان سنگین میشود که تمامی راههای ورود و خروج به "کارس" بسته میشود و تماس شهر با همهی دنیا، از جمله آنکارا قطع میشود. در این شبِ سفیدِ برفی است که دشمنان سیاسی متفاوت، که تنها در مخالفت با شهردار شدن نماینده حزب فناتیک اسلامی همصدایند، و از ترور مدیر مدرسه تکان خوردهاند، در طول اجرای یک نمایش میهنی بر روی صحنهی تئاتر شهر، که مستقیما از تلویزیون محلی نیز پخش میشود، دست به یک کودتای نظامی میزنند که تنها دو روز ادامه مییابد. وقتی بارش برف آرام میگیرد و راهها دوباره باز میشود، همه چیز به شکل سابق برمیگیرد، جز جای گلولههائی که بر پیشانی قربانیان این بازی، و زخمی که بر دل بازماندگان این حادثه، برای همیشه برجا میماند.
دو کار دیگر هم دارم که انجام دهم پیش از اینکه این نوشته را ببندم. اولی، آوردن تکهای از نظر بسیار صائبِ یکی از منتقدین است که با اشاره به آکروباتبازهائی که همزمان چندین توپ را به هوا میاندازند و یکی یکی میگیرند، مینویسد: "پاموک (نویسنده)، به قدری توپ به هوا میاندازد که آدم نمیتواند فرق بین تحقیق در مورد ریشه اعتقاد مذهبی را از آزمونِ ترکیهی مدرن، یا تفحص در مورد رابطهی شرق و غرب را از طبیعت خود هنر، از یکدیگر تمیز دهد."
و دومی ترجمهی یک صفحه از رمان است، تا کمی به حِسّی که در آن است نزدیکتان کنم. این تکه، بخشی از گفتگوی جوان مسلمان تروریست است با قربانیاش (مدیر مدرسهی دخترانه) در یک کافهتریا، که از روی نوار ضبط صوتی که پلیس زیر لباس مدیر، برای چنین لحظاتی نصب کرده بود، پیاده شده است:
[این کاغذو بگیر. بیا خودت حکم مرگت رو بخون... (سکوت) مثل زنا گره نکن. با صدای بلند و قوی بخونش. عجله کن، عوضی. اگه عجله نکنی شلیک میکنم..../ "من، نوری ایلماز، یک خدانشناس هستم"... ولی پسرم من خدانشناس نیستم. / ادامه بده / پسرم تو که وقتی دارم اینو میخونم شلیک نمیکنی، نه؟ / اگه دنبال هم نخونی میکنم./ "من اعتراف میکنم که ماموریت داشتم در یک نقشهی پنهانی مسلمانان ترکیه را از راه به در کنم و آنها را برده غرب کنم. و در مورد دخترانی که حجاب دارند و به پیروی از نوشتهی قرآن حاضر نبودند چارقدشان را بردارند چنان وحشیانه عمل کردم که یکی از آنها تحمل نیاورد و خودکشی کرد..." اما پسر عزیزم، با اجازهات میخوام اعتراض کنم. خیلی سپاسگزار میشم اگر اعتراض منو به کمیتهای که تو را اینجا فرستاده برسونی. این دختر به خاطر محرومیت از کلاس خودکشی نکرد... اون به خاطر دلشکسته شدن خودکشی کرد... اون انقدر ساده بود که حاضر شده بود با یک پاسبان که بیست و پنج سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه... لطفا منو ببخش ولی – لطفا هفت تیرتو پائین بیار، پسرم – ولی وقتی پاسبان گفت که زن داره و نمیتونه اونو بگیره دلش شکست / خفه شو، بیآبرو. / لطفا شلیک نکن. اگر بکنی فقط آینده خودتو تباه کردی. / بگو معذرت میخوای / معذرت میخوام پسرم، شلیک نکن. / دهنتو باز کن میخوام هفت تیر رو بذارم تو دهنت. بعد دستت رو بذار رو ماشه و خودت اونو بکش. البته باز هم ملعون باقی میمونی اما اقلا شرافتمندانه میمیری. / (سکوت)... / پسرم، اگه فکر میکنی منو میکشی و با آخرین اتوبوس از "کارس" فرار میکنی بذار بت بگم که به خاطر برف همه جادهها بستن. حرکت اتوبوس ساعت شش لغو شده. / من داشتم تو خیابونا میگشتم که خدا تو رو فرستاد اینجا. اگه خدا تو را نمیبخشه من چرا ببخشم؟ آخرین حرفتو بزن. بگو الله اکبر/ پسر جان، بنشین، بهات اخطار میکنم، این دولت همه شماها رو میگیره و همهتونو دار میزنه. / بگو الله اکبر / آروم باش، پسرم. بنشین. یکبار دیگه بهاش فکر کن. ماشه رو نکش. دست نگهدار. (صدای شلیک. صدای یک صندلی که عقب کشیده میشود. /نزن، پسرم. / (صدای دو شلیک دیگر. یک ناله. صدای تلویزیون. یک شلیک دیگر. سکوت).]
«حُزن»
[حوزون، که در ترکی به معنای اندوه است ریشهی عربی دارد؛ وقتی این لغت در قرآن دیده میشود (به صورت حُزن در دو سوره، و به صورت حازِن در سه سوره) همان معنائی را میدهد که در ترکی امروز متداول است. پیامبر محمد سالی را که در آن همسرش خدیجه و عمویش ابوطالب را از دست داد «سنه الحزن» یا سال اندوه نامید و همین تائید میکند این لغت به معنای احساس عمیق اندوه روحی است.]
این آغاز فصل دهم از آخرین کتاب «اُرهان پاموک» با عنوان «استانبول» است؛ نویسندهای که تا کنون آخرین نفری است که به جایزه ادبی نوبل دست یافته. او با این مقدمه وارد بحثی فلسفی و برای من کسل کننده میشود در مورد حُزن در اسلام و صوفیگری، و برداشت بزرگانی چون القندی و ابن سینا را از این لغت با همقطاران اروپائیاشان مثل ارسطو و دیگران تاخت میزند تا در دو سه صفحه بعد که تصویری خواندنی از استانبول حُزن زده با جادوی قلمش ترسیم میکند:
[برای احساس این حزن باید صحنههائی را به خاطر آورد که در آنها شهر [استانبول] در تمامیتش به نمادی از حُزن، به جوهر حُزن، بدل میشود. دارم از شبهائی حرف میزنم که خورشید زود غروب میکند، از پدرهائی که با کیسههای پلاستیکی در دست در زیر نور چراغهای خیابانهای فرعی به منزل برمیگردند. از کشتیهای مسافری قدیمی در بُسفر که وسط زمستان به ایستگاههای متروک میرسند، جائی که جاشوان خوابزده، سطل به دست، با چشمی به تلویزیون سیاه و سفیدی که در ته ایستگاه است عرشه کشتیها را میسایند؛ از کتاب فروشهای پیری که از یک مشکل مالی به مشکل مالی دیگر میروند و بعد لرزان در تمام روز به انتظار مشتری میمانند؛ از سلمانیهای که از این مینالند که پس از بحران اقتصادی مردها کمتر سرشان را اصلاح میکنند؛ از بچههائی که بر سنگفرش خیابانها، در میان ماشینها توپ بازی میکنند؛ از زنهای روپوشیدهای که زنبیل پلاستیکی خرید به دست در ایستگاههای پرتِ اتوبوس، بیآنکه با کسی همصحبت شوند به انتظار اتوبوسی که هرگز نخواهد آمد میمانند؛ از خانههای قایقی خالی در ویلاهای قدیمی بُسفر؛ از قهوه خانههای مملو از مردان بیکار؛ از خانمبیارهای صبور در شبهای تابستانی که در بزرگترین میدان شهر به دنبال آخرین توریست مست میگردند؛ از جمعیتی که در شبهای زمستانی برای سوار شدن به کشتیها هجوم میبرند؛ از عمارتهای چوبی که تمام تختههایشان ترک برداشتهاند حتی آنهائی که اقامتگاه پاشاها بودند، و آنهائی که حالا به ادارات شهرداری بدل شدهاند؛ از زنهائی که پشت پنجره به انتظار شوهرانشان سرک میکشند؛ شوهرانی که هرگز تا دیروقت شب قادر نیستند به خانه بیایند؛ از پیرمردانی که در حیاط مساجد جزوه و تسبیح و روغن زیارتی میفروشند؛ از هزاران هزار ورودیِ آپارتمانهای همشکل، با نمای بیرونی رنگ و رو رفته از چرکی، زنگ، دوده و غبار؛ و از...]
«پاموک» در ادامه، دهها تصویر دیگر به همین شکل ترسیم میکند تا خواننده را به جائی برساند که بگوید:
[... من از این همه حرف میزنم. تنها با دیدن حُزن، با نشان دادن علاقهمان به نمادهایش در خیابانها، مناظر و مردم این شهر است که بالاخره حُزن را همه جا احساس میکنیم: در بامدادن سرد زمستان، وقتی که خورشید به یکباره بر بُسفر میتابد و آن بخارِ نرم از سطح آب برخاستن آغاز میکند حُزن چنان غلیظ میشود که تو میتوانی تقریبا به آن دست بکشی، میتوانی حدودا ببینی که مثل فیلم روی مردمش و روی چشم اندازهایش گسترش مییابد.]
این آغاز فصل دهم از آخرین کتاب «اُرهان پاموک» با عنوان «استانبول» است؛ نویسندهای که تا کنون آخرین نفری است که به جایزه ادبی نوبل دست یافته. او با این مقدمه وارد بحثی فلسفی و برای من کسل کننده میشود در مورد حُزن در اسلام و صوفیگری، و برداشت بزرگانی چون القندی و ابن سینا را از این لغت با همقطاران اروپائیاشان مثل ارسطو و دیگران تاخت میزند تا در دو سه صفحه بعد که تصویری خواندنی از استانبول حُزن زده با جادوی قلمش ترسیم میکند:
[برای احساس این حزن باید صحنههائی را به خاطر آورد که در آنها شهر [استانبول] در تمامیتش به نمادی از حُزن، به جوهر حُزن، بدل میشود. دارم از شبهائی حرف میزنم که خورشید زود غروب میکند، از پدرهائی که با کیسههای پلاستیکی در دست در زیر نور چراغهای خیابانهای فرعی به منزل برمیگردند. از کشتیهای مسافری قدیمی در بُسفر که وسط زمستان به ایستگاههای متروک میرسند، جائی که جاشوان خوابزده، سطل به دست، با چشمی به تلویزیون سیاه و سفیدی که در ته ایستگاه است عرشه کشتیها را میسایند؛ از کتاب فروشهای پیری که از یک مشکل مالی به مشکل مالی دیگر میروند و بعد لرزان در تمام روز به انتظار مشتری میمانند؛ از سلمانیهای که از این مینالند که پس از بحران اقتصادی مردها کمتر سرشان را اصلاح میکنند؛ از بچههائی که بر سنگفرش خیابانها، در میان ماشینها توپ بازی میکنند؛ از زنهای روپوشیدهای که زنبیل پلاستیکی خرید به دست در ایستگاههای پرتِ اتوبوس، بیآنکه با کسی همصحبت شوند به انتظار اتوبوسی که هرگز نخواهد آمد میمانند؛ از خانههای قایقی خالی در ویلاهای قدیمی بُسفر؛ از قهوه خانههای مملو از مردان بیکار؛ از خانمبیارهای صبور در شبهای تابستانی که در بزرگترین میدان شهر به دنبال آخرین توریست مست میگردند؛ از جمعیتی که در شبهای زمستانی برای سوار شدن به کشتیها هجوم میبرند؛ از عمارتهای چوبی که تمام تختههایشان ترک برداشتهاند حتی آنهائی که اقامتگاه پاشاها بودند، و آنهائی که حالا به ادارات شهرداری بدل شدهاند؛ از زنهائی که پشت پنجره به انتظار شوهرانشان سرک میکشند؛ شوهرانی که هرگز تا دیروقت شب قادر نیستند به خانه بیایند؛ از پیرمردانی که در حیاط مساجد جزوه و تسبیح و روغن زیارتی میفروشند؛ از هزاران هزار ورودیِ آپارتمانهای همشکل، با نمای بیرونی رنگ و رو رفته از چرکی، زنگ، دوده و غبار؛ و از...]
«پاموک» در ادامه، دهها تصویر دیگر به همین شکل ترسیم میکند تا خواننده را به جائی برساند که بگوید:
[... من از این همه حرف میزنم. تنها با دیدن حُزن، با نشان دادن علاقهمان به نمادهایش در خیابانها، مناظر و مردم این شهر است که بالاخره حُزن را همه جا احساس میکنیم: در بامدادن سرد زمستان، وقتی که خورشید به یکباره بر بُسفر میتابد و آن بخارِ نرم از سطح آب برخاستن آغاز میکند حُزن چنان غلیظ میشود که تو میتوانی تقریبا به آن دست بکشی، میتوانی حدودا ببینی که مثل فیلم روی مردمش و روی چشم اندازهایش گسترش مییابد.]
Subscribe to:
Posts (Atom)