خبر را حتما خوانده اید.
پرایدی در نزدیکی فیروزکوه با اتوموبیل حمل پول تصادف می کند و راننده پراید در حالی که در اتوموبیل گیر افتاده با موبایل به برادرش زنگ می زند که به کمکش بیاید و در حین مکالمه می بیند که اتوبوسی رسید و مسافرانش پیاده شدند...خیالش راحت می شود که کمک رسید.
اما مسافران و راننده و شاگردش بی اعتنا به فریادهای کمک خواهی او به چک پولها هجوم می برند و بیش از 148 ملیون تومان پول را یغما می کنند و سپس سوار اتوبوس می شوند و محل را ترک می کنند.
راننده پراید توسط تیم امداد زمانی به بیمارستان می رسد که دیگر دیر شده بود و به علت پنوموتوراکسی که در زمان مناسب به راحتی قابل درمان بود به علت تاخیر در درمان فوت می کند.
صحنه را برای خودم مرور می کنم.
اتوبوسی حامل 36 مسافر، زن و مرد، پیر و جوان و کودک و زن، تحصیل کرده و بی سواد، دهاتی و شهری،مومن و بی دین همه و همه سوار بر اتوبوسی شدند که نمونه ای از جامعه ایرانی بود تا راه را بر هر انکار و اظهار برائتی از جانب هر قشر و طبقه ای ببندد!
هنگام توقف اتوبوس، همه بدون هماهنگی قبلی و بدون هیچ ااظهار مخالفتی، در شرایط عادلانه و رقابتی! به سمت پولها هجوم می برند...هیچکس از این 38 نفر اعتراض یا مخالفتی نمی کند...هیچکس التماس های راننده پراید را نمی شنود...نه پیرزن نماز شب خوان و نه نوجوان پاک نهاد...نه پیرمرد تازه از حج برگشته و نه جوانمرد مدعی...نه آموزگار نه پزشک نه ارتشی نه کاسب!
اگر کوچکترین مخالفتی ابراز شده بود...اگر یکی از این 38 نفر با موبایلش به پلیس زنگ می زد...اگر فقط یکی از این 38 نفر به راننده پراید کمک می کرد و از غارت مال غیر چشم می پوشید...دیگران قادر نبودند در سکوت و رضایت جمعی دست بر چشمان وجدان خود بگذارند و بدون اعتراض...بدون پشیمانی سوار بر اتوبوس شوند و محل را ترک کنند.
اگر چنین فردی در این اتوبوس وجود داشت اقشاری از جامعه ایرانی می توانستند با انتساب او به قشر یا طبقه خود، اعاده حیثیتی کنند...می توانستند با استناد به این استثنا سرپوشی بگذارند بر گندابی که جامعه ایرانی در آن فرو می رود...این "آدم" می توانست کورسویی باشد در تاریکی راهی در آن افتاده ایم...افسوس که "کسی" نبود.
همه این ماجرا برای من قابل هضم و تحمل خواهد بود اگر و تنها اگر دیگر نامی و وصفی از وجدان و اخلاق ایرانی نشنوم.
پرده ای دریده و دامانی آلوده ...همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم!
http://gooshzad.blogspot.com
Thursday, January 24, 2008
زرد، قرمز، آبی
یک اتاق پرازرنگ
سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
.... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.
زیر لایه رنگ ها
موهایش را طلایی کرد
لبهایش را قرمز تند
زیر چشمش را سبز کرد
روی گونه اش را کرم صورتی مالید
تا توانست خودش را زیر رنگها پنهان کرد.
جعبة مداد رنگي
هر روز نقاشي ميكرد. همة مداد رنگيها تمام شد جز رنگ سياه و رنگ سفيد.
سفید و سیاه
در جعبه مداد رنگی اش فقط دورنگ بود، سفید و سیاه. سالها بعد سیاستمدار بزرگی شد.
در آن جعبه رنگی
مداد قرمز اول از همه عاشق شد و با یک مداد آبی آسمانی ازدواج کرد.
مداد نارنجی هم درگیر یک عشق شکست خورده شد، این اواخر همیشه رنگش زرد بود.
مداد سبز ترجیح می داد همیشه خوشحال باشد، بالاخره با یک مداد شیک بنفش آشنا شد و با هم زندگی مشترک شان را روی یا تابلو شروع کردند.
مداد قهوه ای اگرچه همه جا به درد می خورد، اما هیچکس او را انتخاب نمی کرد، آخر سر با یک مداد مشکی کهنه ازدواج کرد.
.... اما مداد سفید، همیشه پاک ماند، حتی یک بار هم کسی دست به او نزد و سرش را نتراشید. وقتی می خواستند جعبه مداد رنگی را دور بیندازند، مداد خاکستری در عزای مداد سفید تا آخر عمر سیاهپوش شد.
یک اتاق پرازرنگ
سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوی.
زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
.... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.
زیر لایه رنگ ها
موهایش را طلایی کرد
لبهایش را قرمز تند
زیر چشمش را سبز کرد
روی گونه اش را کرم صورتی مالید
تا توانست خودش را زیر رنگها پنهان کرد.
جعبة مداد رنگي
هر روز نقاشي ميكرد. همة مداد رنگيها تمام شد جز رنگ سياه و رنگ سفيد.
سفید و سیاه
در جعبه مداد رنگی اش فقط دورنگ بود، سفید و سیاه. سالها بعد سیاستمدار بزرگی شد.
در آن جعبه رنگی
مداد قرمز اول از همه عاشق شد و با یک مداد آبی آسمانی ازدواج کرد.
مداد نارنجی هم درگیر یک عشق شکست خورده شد، این اواخر همیشه رنگش زرد بود.
مداد سبز ترجیح می داد همیشه خوشحال باشد، بالاخره با یک مداد شیک بنفش آشنا شد و با هم زندگی مشترک شان را روی یا تابلو شروع کردند.
مداد قهوه ای اگرچه همه جا به درد می خورد، اما هیچکس او را انتخاب نمی کرد، آخر سر با یک مداد مشکی کهنه ازدواج کرد.
.... اما مداد سفید، همیشه پاک ماند، حتی یک بار هم کسی دست به او نزد و سرش را نتراشید. وقتی می خواستند جعبه مداد رنگی را دور بیندازند، مداد خاکستری در عزای مداد سفید تا آخر عمر سیاهپوش شد.
Wednesday, January 23, 2008
جهودکُشان
در استکهلم که بودم رمانی یافتم با عنوان جهودکُشان که توسط نشر "کتاب ارزان" در سوئد انتشار یافته است. این کتاب سیصد و پنجاه صفحه ای که برای اولین بار در همین فوریه گذشته چاپ شده از یک نویسنده ناشناخته ی ایرانی است که احتمالا کتاب را حدود صدسال پیش نوشته است. مصحح کتاب "هارون وَهومن" که نامش بیشتر مستعار به نظر می رسد تا حقیقی، در مقدمه ای مفصل و روشنگر گوشه هائی از این رمان ناشناخته را باز کرده از جمله این که تنها دو نسخه خطی از این رمان یافت شده که اولینش متعلق به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در قم است و دومی در کتابخانه مرکزی و مرکز استاد دانشگاه تهران نگهداری می شود. با اینکه کتاب تاریخ ندارد ولی از نشانه هائی که در نوشته یافت می شود مصحح به این نتبجه رسیده که می باید در دوره سلطنت مظفرالاینشاه نوشته شده باشد. ماجرای رمان اما بر می گردد به پنجاه شصت سال پیش از آن یعنی به سالهای پایانی سلطنت محمد شاه.
و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.
بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.
خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.
سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:
"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."
ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."
شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."
مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."
از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."
منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."
مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)
این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!
http://reza.malakut.org
و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.
بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.
خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.
سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:
"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."
ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."
شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."
مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."
از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."
منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."
مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)
این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!
http://reza.malakut.org
با تو همبندم
فیلمنامهای برای خواندن
صحنه اول / روز / بند مجرد زندان / داخلی
نمائی کامل از راهرو باریک بند مجرد. سمت راست، درهای فلزی سلولها. و سمت چپ، دیواری دراز و بیپنجره. نور خفیف روز از نورگیرهای چرکگرفتهی کوچک سقف راهرو، بر درهای فلزی میتابد. نگهبان، بر چارپایهای در انتهای راهرو نشسته است و کتاب قطوری به دست دارد و لبش گوئی به مناجاتی میجنبد، با صدائی که بهسختی شنیده میشود.
نمای متوسط از یک زندانی که در سلول بر روی زمین نشسته و شانه به دیوار تکیه داده است. [دوربین از روی چهره خسته زندانی ما عبور میکند و بر دیوار میلغزد. شکلها و لغات نقش بسته به دیوار را مرور میکند و بر جدول مورسی به شکل زیر، که با مدادی کمرنگ بر دیوار کشیده شده، مکث میکند.]
الف
ب
پ
.
.
.
نگهبان در راهرو بند همچنان لبانش به مناجات میجنبد و پچپچهاش این بار با وضوح بیشتری شنیده میشود.
تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //
نگهبان با شنیدن صدای خفیف اما خشک مورس زدن بر دیوار یک سلول، زمزمهاش را قطع میکند و به سوی صدا دقیق میشود.
تتق: تق / تتق: تق تق //
نگهبان کتاب دعایش را روی زمین میگذارد و با سرعت از جیب فرنچش کاغذ و قلمی در میآورد.
نمای درشتی از کاغذ در دست نگهبان. روی کاغذ جدول مورس با حروف الفیا کشیده شده است. نگهبان زیر جدول، رمز مورسی را که شنیده است در میاورد.
ب.اب.ا // ا.ب //
نگهبان آرام و بیصدا به سوی ضربههای مورس، به وسط راهرو کشیده میشود. [دوربین از سوی دیگر راهرو به سوی صدا حرکت میکند. نگهبان و دوربین همزمان به پشت در بستهی سلول زندانی میرسند.]
تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //
قلم نگهبان رمز را روی کاغذ مینویسد.
د.ا.د //
صدای مورس زدن قطع میشود. نگهبان بیصدا پشت در سلول به انتظار میایستد. هیچ صدائی نمیآید. نگهبان نگاهی به جملهای که نوشته است میاندازد، لبی به نشانهی بیاهمیتی میپیچاند، کاغذ را دوباره تا میکند و به جیب فرنچش برمیگرداند.
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه دوم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
نوری از نورگیر کوچک سقف سلول به بخشی از دیوار سیمانی میافتد. زندانی ما پشت به دوربین، رو به دیوار ایستاده و به نورگیر سقف نگاه میکند.
نگهبان در راهرو آرام گام بر میدارد و در پشت هر در بستهی سلول مکث کوتاهی میکند. وقتی به جلو دوربین میرسد توجهش به صدای خفیف اما خشک مورس زدن جلب میشود.
تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //
نگهبان رمز را روی کاغذی که به دست دارد، زیر جدول، مینویسد.
ب.اب.ا //
تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق //
ن.ا.ن
تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //
د.ا.د //
کاغذ در دست نگهبان تا میخورد و به جیب فرنچش برگردانده میشود.
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه سوم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
نمای درشت از چند کاسه غذای دست نخورده و از دهن افتاده که پشت در یک سلول روی زمین قرار دارد. دست نگهبان کاسهی تازهای در کنار کاسههای قبلی میگذارد. [دوربین از روی کاسهها به آرامی عبور میکند تا به نیمتنهی نگهبان میرسد.]
نگهبان در آهنی سلول را به دسته کلید پر سروصدائی که به دست دارد باز میکند. [دوربین از پشت سر نگهبان به داخل سلول سَرک میکشد.]
زندانی ما، طاقباز و بیرمق بر کف سلول دراز کشیده، و پاهای باندپیچی شدهاش در مقابل دوربین قرار دارد.
نگهبان در را روی دوربین میبندد. مکث طولانی بر در فلزی. صدای مورس زدن میآید.
تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق //
نگهبان، کاغذ و قلم به دست، کلافه، به دنبال صدا میگردد.
ا.ش /
تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //
س.ر.د
تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //
ش.د
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه چهارم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
دو مامور در لباس سفید بهداری، زندانی ما را از کف سلول برمیدارند و بر برانکاری میگذارند. نگهبان، در اصلی بند مجرد را برای خروج آنها با دسته کلید پر سروصدایش باز میکند.
زندانی ما بیهوش بر برانکار دراز کشیده است.
ماموران از سلول به راهرو و از راهرو به در اصلی میروند و از بند خارج میشوند. نگهبان در را پشت سرشان میبندد.
[دوربین که تا کنون ماموران را تعقیب میکرده است به آرامی به سوی در باز ماندهی سلول خالی باز میگردد. دوربین چرخی در سلول میزند و سپس در نقشها و نوشتههای روی دیوار سیمانی میلغزد و بالاخره بر روی جدول مورس کشیده شده بر دیوار قرار میگیرد.
تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق تق تق // تتق: تق ///...
صدای مورس بلند میشود، و همزمان با آن، رمز آن بر روی دیوار، به خطی روشن، نوشته میشود.
سار /
از /
درخت /
پرید /
[تصویر به سیاهی میگراید]
[پایان]
صحنه اول / روز / بند مجرد زندان / داخلی
نمائی کامل از راهرو باریک بند مجرد. سمت راست، درهای فلزی سلولها. و سمت چپ، دیواری دراز و بیپنجره. نور خفیف روز از نورگیرهای چرکگرفتهی کوچک سقف راهرو، بر درهای فلزی میتابد. نگهبان، بر چارپایهای در انتهای راهرو نشسته است و کتاب قطوری به دست دارد و لبش گوئی به مناجاتی میجنبد، با صدائی که بهسختی شنیده میشود.
نمای متوسط از یک زندانی که در سلول بر روی زمین نشسته و شانه به دیوار تکیه داده است. [دوربین از روی چهره خسته زندانی ما عبور میکند و بر دیوار میلغزد. شکلها و لغات نقش بسته به دیوار را مرور میکند و بر جدول مورسی به شکل زیر، که با مدادی کمرنگ بر دیوار کشیده شده، مکث میکند.]
الف
ب
پ
.
.
.
نگهبان در راهرو بند همچنان لبانش به مناجات میجنبد و پچپچهاش این بار با وضوح بیشتری شنیده میشود.
تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //
نگهبان با شنیدن صدای خفیف اما خشک مورس زدن بر دیوار یک سلول، زمزمهاش را قطع میکند و به سوی صدا دقیق میشود.
تتق: تق / تتق: تق تق //
نگهبان کتاب دعایش را روی زمین میگذارد و با سرعت از جیب فرنچش کاغذ و قلمی در میآورد.
نمای درشتی از کاغذ در دست نگهبان. روی کاغذ جدول مورس با حروف الفیا کشیده شده است. نگهبان زیر جدول، رمز مورسی را که شنیده است در میاورد.
ب.اب.ا // ا.ب //
نگهبان آرام و بیصدا به سوی ضربههای مورس، به وسط راهرو کشیده میشود. [دوربین از سوی دیگر راهرو به سوی صدا حرکت میکند. نگهبان و دوربین همزمان به پشت در بستهی سلول زندانی میرسند.]
تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //
قلم نگهبان رمز را روی کاغذ مینویسد.
د.ا.د //
صدای مورس زدن قطع میشود. نگهبان بیصدا پشت در سلول به انتظار میایستد. هیچ صدائی نمیآید. نگهبان نگاهی به جملهای که نوشته است میاندازد، لبی به نشانهی بیاهمیتی میپیچاند، کاغذ را دوباره تا میکند و به جیب فرنچش برمیگرداند.
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه دوم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
نوری از نورگیر کوچک سقف سلول به بخشی از دیوار سیمانی میافتد. زندانی ما پشت به دوربین، رو به دیوار ایستاده و به نورگیر سقف نگاه میکند.
نگهبان در راهرو آرام گام بر میدارد و در پشت هر در بستهی سلول مکث کوتاهی میکند. وقتی به جلو دوربین میرسد توجهش به صدای خفیف اما خشک مورس زدن جلب میشود.
تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //
نگهبان رمز را روی کاغذی که به دست دارد، زیر جدول، مینویسد.
ب.اب.ا //
تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق //
ن.ا.ن
تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //
د.ا.د //
کاغذ در دست نگهبان تا میخورد و به جیب فرنچش برگردانده میشود.
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه سوم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
نمای درشت از چند کاسه غذای دست نخورده و از دهن افتاده که پشت در یک سلول روی زمین قرار دارد. دست نگهبان کاسهی تازهای در کنار کاسههای قبلی میگذارد. [دوربین از روی کاسهها به آرامی عبور میکند تا به نیمتنهی نگهبان میرسد.]
نگهبان در آهنی سلول را به دسته کلید پر سروصدائی که به دست دارد باز میکند. [دوربین از پشت سر نگهبان به داخل سلول سَرک میکشد.]
زندانی ما، طاقباز و بیرمق بر کف سلول دراز کشیده، و پاهای باندپیچی شدهاش در مقابل دوربین قرار دارد.
نگهبان در را روی دوربین میبندد. مکث طولانی بر در فلزی. صدای مورس زدن میآید.
تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق //
نگهبان، کاغذ و قلم به دست، کلافه، به دنبال صدا میگردد.
ا.ش /
تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //
س.ر.د
تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //
ش.د
[تصویر به سیاهی میگراید]
صحنه چهارم / روزی دیگر / همانجا / داخلی
[تصویر از سیاهی در میآید]
دو مامور در لباس سفید بهداری، زندانی ما را از کف سلول برمیدارند و بر برانکاری میگذارند. نگهبان، در اصلی بند مجرد را برای خروج آنها با دسته کلید پر سروصدایش باز میکند.
زندانی ما بیهوش بر برانکار دراز کشیده است.
ماموران از سلول به راهرو و از راهرو به در اصلی میروند و از بند خارج میشوند. نگهبان در را پشت سرشان میبندد.
[دوربین که تا کنون ماموران را تعقیب میکرده است به آرامی به سوی در باز ماندهی سلول خالی باز میگردد. دوربین چرخی در سلول میزند و سپس در نقشها و نوشتههای روی دیوار سیمانی میلغزد و بالاخره بر روی جدول مورس کشیده شده بر دیوار قرار میگیرد.
تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق تق تق // تتق: تق ///...
صدای مورس بلند میشود، و همزمان با آن، رمز آن بر روی دیوار، به خطی روشن، نوشته میشود.
سار /
از /
درخت /
پرید /
[تصویر به سیاهی میگراید]
[پایان]
Subscribe to:
Posts (Atom)